پارت نوزده :
اتومبیل که به عمارت ما نزدیک شد، برایم هیجان داشت. آن روز کشدار تابستانی، با آمدن یک مهمان شهری، میتوانست کوتاه و پر هیجان شود. مخصوصا ذهن کنجکاو و نوجوانم، پسر جوانی را همراه مرد دید. مادر اجازه نداد به مهمانخانه بروم. ولی احمد کنار آقا نشسته بود. حرصم گرفت. از لجم رفتم پاورچینپاورچین توی ایوان و از لای پرده توی مهمانخانه را دیدن زدم. پشت آقا و احمد و مادر به پنجره بود. ولی فرهاد ر
لطفا صبر کنید...

♡
0عالی