طلایی تر از گندم به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت دوم :
اسمش انگار خورد به کوه و هزار بار برگشت و به جای گوشم، توی دلم نشست. خون رگهایم شد. فرهاد بود. لابد تازه رسیده بود. حتما میان اینهمه آدم دور و برش، مستقیم به دیدار من آمده بود.
خواستم پا تند کنم سمت، بدوم، دستانم را به وسعت آغوشش باز کنم، عطر آمیخته با بوی سیگارش را، نه به سینه بلکه به خونم بکشم. اما خانزاده خانم بودن، دست و پایم را بسته بود. چشم برنگرفتم. اتومبیل فرهاد، بزرگتر شد تا از پرچین رد شد و جلوی عمارت آمد. نزدیک من ایستاد و من فکر کردم، کاش به جای این لباس کار یکسره، کت و دامن آبی آسمانی، پوشیده بودم. همان کت و دامنی که فرهاد دوستش داشت و چند باری وقتی با هم به میتینگ رفته بودیم، پوشیده بود.
با چاشنی شوخی و نگاهی که از صورتم برنمیگرفت، تعظیم کرد و گفت: بانو گلبهار!
نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم. این مرد با خودش همهی چیزهای خوب دنیا را میآورد.
- سلام. خوش اومدی.
ایستاده بود روبرویم و نگاه درخشانش را از توی چشمانم برنمیداشت. صدایش را پایین آورد. لابد میخواست حرمت خانزاده بودن را حفظ کند: دلم برات تنگ شده بود گلبهار. خیلی تنگ. یه راست اومدم اینجا ببینمت.
راه را باز کردم و عمارت را نشان دادم: بریم داخل. وقت ناهاره.
لبخندش نرم بود و مهربان. چشمانش داد میزد که دوستم دارد. نسیم نرمی، لای شاخ و برگ درختان حیاط میپیچید و بوی خوشش را بیشتر به مشامم فرو میبرد.
راه باز کردم. از همان در کوچک خودمانی، رفتیم داخل. چشممان هنوز به تاریکی سالن عادت نکرده بود. فرهاد بو کشید و گفت: هیچ وقت بوی این عمارت برام عادی نمیشه. بوی تموم چیزای خوب رو میده.
خلوت و بود ساکت. با شیطنت پرسیدم: بوی منم میده؟
چشمانم تازه داشت به تاریکی عادت میکرد. روبرویم ایستاد و راهم را بست. شانههایم را توی دست گرفت: تو بوی بهار و تابستون و پاییز و زمستون میدی. تو بوی قشنگترین لحظههای هر فصل رو میدی گلبهار. بوی... بوی...
صدای آقا بود که ما را از هم جدا کرد: گلبهار! فرهاد اومده؟ اتُولش رو تو حیاط دیدم.
- بله آقا.
- سلام عرض شد خان! تصدقتون. ارادت داریم. تازه رسیدم، گفتم به حضور شما شرفیاب بشم.
آقا از پلهها پایین میآمد. حالا میتوانستم ببینمش که موهایش را شانه کرد و دست رویش را شسته.
- خوش اومدی. کار خوبی کردی. کجا رفته بودی؟
فرهاد کسری از ثانیه نگاهی به من انداخت. لابد قیافهام غمگین شده بود. اما خود را نباخت: با اجازهی شما چند ساعتی رفته بودم، شهر.
آقا سرش را تکان داد و گفت: کار خوبی کردی. ارتباط شما جوونا نباید با شهر قطع شه. احمد که برگرده، میگم حتما هر دو سه روز بره شهر.
بعد راه افتاد سمت اتاق غذاخوری.
پشت سرش، زیر گوش فرهاد گفتم: دو ماهه نیستی و یادش نیست. ممنون که به روی خودت نیاوردی.
لبخند مهربانش را روی صورتم پاشید و چشمانش را به هم گذاشت. یعنی کاری نکردم.
جلوی در اتاق برگشتم و گفتم: سری بزنم ببینم تو مطبخ چی کار میکنن.
فرهاد چند قدم عقبتر از آقا وارد اتاق شد و چشمکی زد.
به جای مطبخ پلهها را گرفتم و رفتم توی اتاقم. توی گنجه، پیراهنهایم ردیف بودند. پیراهنهایی که با رفتن دو ماهه فرهاد، خیلی نمیپوشیدمشان. گاهی که آقا مهمان داشت، این لباس کار یکسره را درمیآوردم، کت و دامن یا پیراهن میپوشیدم.
حالا وقتش بود، همان دختری شوم که روزی بیخیال درس میخواند و رویای عشق فرهاد را میبافت. آنوقتها هم مشاعر آقا درست کار میکرد و هم احمد، برادرم، هنوز ما را ول نکرده بود که به هوای تجارت برود اروپا و برنگردد. خواهرهایم، گلناز و گلرخسار هم یک الف بچه بودند. بزرگترین تفریحشان این بود که من بنشینم روی صندلی، توی آینه خودم را نگاه کنم و آن دو، شانه بکشند به موهای بلندم. لابهلایش را گلهای صحرایی بگذارند. من هم در خیال خوشم، آن لحظهای را ببینم که مینشینم زیر دست مادام بارسقیان، او آرایشم میکند تا عروس خانهی فرهاد شوم.
نگذاشتم یاد خوش گذشته، بغض ته گلویم شود. چون وقتی برای شکستن این بغض نبود. این بغضها را باید میگذاشتم برای آخر شب. وقتی که توی تختم غلت میزدم و از شدت خستگی خوابم نمیبرد. آن وقت بود که میشد بشکنمشان و دلم را سبک کنم.
پیراهن زمینهی سبزم را برداشتم. همانی بود که طرح زرد کمرنگش شبیه گندمهای پربار طلایی بودند. فرهاد این لباس را هم خیلی دوست داشت. وقتی که میپوشیدم میگفت: الحق که دختر این دشت و گندمزارهاشی.
موهایم را باز کردم. آهسته از پلههای عمارت پایین رفتم. در اتاق، فاطمه مشغول کشیدن غذا بود. عطر خوش برنج و دارچین قیمه، فضا را پر کرده بود. فرهاد به حرفهای آقا گوش میداد و مادرم، خیره به نقطهای نامعلومی، سکوت چند سالهاش را نمیشکست. غمِ توی چشمانش نمیمُرد و نمیدانستم تا کی میخواهد با نگاهش حرف بزند.
با صدای قدمهایم سر فرهاد برگشت و چشمانش خیره ماند به من. ستارهای توی نگاهش درخشید که قلبم را آب کرد. انگار دوباره همان دو نوجوان شدیم که برای بار اول، همدیگر را دیدیم و نگاههای دزدکیمان از چشم مادرم پنهان نمیماند. لبخندش دیگر فقط مهربان نبود، آمیخته بود با عشقی که به آن اطمینان داشتم و دلم را گرم میکرد.
روبرویش، کنار مادرم، پشت میز چوبی معرقکاری شده نشستم.
فاطمه بشقاب پلو رو جلویم گذاشت و پرسید: کاری ندارید خانم جان؟ چیزی کم و کسر نیست؟
گفتم: جلال رو بفرست برای مباشر ناهار ببره. بگه خانم مهمون داره و شاید امروز دیگه وقت نشه سر بزنه. حواسش به آمار باشه.
چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
الناز
1چقد عشق دوطرفه زیباست😍😍😍😍😍😍