پارت پانزده :
دست مادرم به حالت ناباوری جلوی دهانش قرار گرفت. سرم را روی زانوهایش گذاشتم و گفتم: میترسم مادر خیلی میترسم. دلم گواهی بد میده...
- جلال دیر کرده بود. صبحانه نخورده رفتم اصطبل. سوسن با دیدنم شادمان سرش را به چپ و راست تکان داد. دستم را به گردنش کشیدم و یال زبر و پریشانش را نوازش کردم. آرام که از اصطبل بیرون آمدیم، صدای اتومبیل را از جلوی عمارت شنیدم. بیاختیار لبخند زدم. آرامشی که از Ø
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1امیدوارم پشت این احساسات قشنگ ،سرنوشت بدی برای گلبهار رقم نخوره ،ممنونم آرزو جان