پارت پانزده :

دست مادرم به حالت ناباوری جلوی دهانش قرار گرفت. سرم را روی زانوهایش گذاشتم و گفتم: می‌ترسم مادر خیلی می‌ترسم. دلم گواهی بد می‌ده...
- جلال دیر کرده بود. صبحانه نخورده رفتم اصطبل. سوسن با دیدنم شادمان سرش را به چپ و راست تکان داد. دستم را به گردنش کشیدم و یال زبر و پریشانش را نوازش کردم. آرام که از اصطبل بیرون آمدیم، صدای اتومبیل را از جلوی عمارت شنیدم. بی‌اختیار لبخند زدم. آرامشی که از Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    امیدوارم پشت این احساسات قشنگ ،سرنوشت بدی برای گلبهار رقم نخوره ،ممنونم آرزو جان

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    طلایی ازگندم موهای یارعالیه آروزخانم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️