پارت شانزده :

دست‌کش‌های توری سیاه را به دستانم کشیدم. دستانی که می‌لرزید و باز هم مثل همیشه، وقت اضطراب، نوک انگشتانم یخ زده بود.

موهایم را با کمک گیسو، بیگودی پیچیده و به تو فر داده بودم. موهایم خیلی مد روز نبود. بلندی‌اش، صاف بودنش و سادگی بیش از حدشان، شباهتی به موی زنان شیک‌پوش توی مجله‌ها نداشت.‌ اما فرهاد همیشه می‌گفت: من این گندم‌زار طلایی روی هم افتاده‌ی موهات رو دوست دارم. هیچ و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود ،انشاالله به چیزهای خوبی ختم بشه ممنونم آرزو جان

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    عالیه آروزخانم

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏⚘🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️