پارت شانزده :
دستکشهای توری سیاه را به دستانم کشیدم. دستانی که میلرزید و باز هم مثل همیشه، وقت اضطراب، نوک انگشتانم یخ زده بود.
موهایم را با کمک گیسو، بیگودی پیچیده و به تو فر داده بودم. موهایم خیلی مد روز نبود. بلندیاش، صاف بودنش و سادگی بیش از حدشان، شباهتی به موی زنان شیکپوش توی مجلهها نداشت. اما فرهاد همیشه میگفت: من این گندمزار طلایی روی هم افتادهی موهات رو دوست دارم. هیچ و
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0خیلی خیلی قشنگ بود ،انشاالله به چیزهای خوبی ختم بشه ممنونم آرزو جان