پارت چهارده :
از اتاق مادرم که بیرون آمدم، صدای آقا از پایین میآمد. مشغول حرف زدن بود و چیزهایی دربارهی کشت و کار میگفت.
پاورچینپاورچین سراغ دخترها رفتم. گلناز انگار منتظرم باشم، لباس پوشیده از پنجره بیرون را تماشا میکرد. مرا که دید لبش را گزید و آرام سلام کرد. آنقدر افکارم پریشان بود که نتوانم زیاد مته به خشخاش بگذارم. به قول فرهاد به قدر کافی ترسیده بودند و همین بسشان بود.
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0عالییییی