پارت چهارده :


از اتاق مادرم که بیرون آمدم، صدای آقا از پایین می‌آمد.‌ مشغول حرف زدن بود و چیزهایی درباره‌ی کشت و کار می‌گفت.

پاورچین‌پاورچین سراغ دخترها رفتم. گلناز انگار منتظرم باشم، لباس پوشیده از پنجره‌ بیرون را تماشا می‌کرد. مرا که دید لبش را گزید و آرام سلام کرد. آن‌قدر افکارم پریشان بود که نتوانم زیاد مته به خشخاش بگذارم.‌ به قول فرهاد به قدر کافی ترسیده بودند و همین بسشان بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالییییی

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    خیلی قشنگ بود ،ممنون نویسنده جان

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️