پارت هفده :

وقتی از املاک شاپور خان بیرون آمدیم، باورم نمی‌شد که این ملاقات تلخ، این‌قدر راحت تمام شده باشد. هرم گرما نشکسته بود. هنوز هم کوچک‌ترین نسیمی نمی‌وزید. آفتاب داغ و پرقدرت می‌تابید. حتی برای منی که عاشق گرما و نور آفتاب و روزهای طولانی بودم، این هوا خوشایند نبود. اما گوشه‌ای از ذهنم آرام شده بود.

در تاریک روشن خانه‌ی شاپورخان میان مهمان‌ها نشستیم و من چند آیه‌ای قرآن خواندم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    خوب شگون نداره دیگه اولین با پاتوخونه بذاری بالباس عزا

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    امیدوارم اتفاق بدی براشون با اون حرف مادر فرهاد نیفته ،ممنونم آرزو جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️