پارت هفده :
وقتی از املاک شاپور خان بیرون آمدیم، باورم نمیشد که این ملاقات تلخ، اینقدر راحت تمام شده باشد. هرم گرما نشکسته بود. هنوز هم کوچکترین نسیمی نمیوزید. آفتاب داغ و پرقدرت میتابید. حتی برای منی که عاشق گرما و نور آفتاب و روزهای طولانی بودم، این هوا خوشایند نبود. اما گوشهای از ذهنم آرام شده بود.
در تاریک روشن خانهی شاپورخان میان مهمانها نشستیم و من چند آیهای قرآن خواندم
لطفا صبر کنید...

اسرا
0خوب شگون نداره دیگه اولین با پاتوخونه بذاری بالباس عزا