پارت سوم :

آقا گفت: بفرمایید.
نگاهش نشسته بود به صورت مادرم. هنوز بعد از چند سال، شرم چشمانش نرفته بود. بد کرده بود آقا در حق مادرم. اگر بد نمی‌کرد، مادرم هنوز آن زن زیبا و سرحال بود که همیشه‌ی ستاره‌ی مهمانی‌ها می‌شد. همیشه حلقه‌ی زنان به‌روز و دولت‌چی و بزرگ دورش جمع می‌شدند. زنی که ملکه‌ی بزرگ‌ترین و زیباترین عمارت منطقه بود. چقدر یک‌باره بد شکست و نابود شد. اما می‌دانستم، هنوز با تمام دل‌گیری‌اش عاشقانه آقا را دوست دارد. کار عشق، دست خود آدم نیست. دل است دیگر. دیوانه می‌شود، بیراه می‌رود و کَنده نمی‌شود. کاش مادرم این‌قدر عاشق آقا نبود!
- گلناز خانم و گلرخسار خانم کجان؟ ناهار نمی‌خورن؟
لبم را گزیدم و فرهاد فهمید انگار سوال نامربوطی پرسیده.
- دخترا کجان گلبهار؟
هول گفتم: رفتن شهر. دبیر ریاضی جدید اومده، رفتن دنبال درس و مشق. دیر نکردن. میان.
آقا اخم انداخت به پیشانی‌اش و گفت: دبیر و دعوت کن خونه درسشون بده. خوبیت نداره هر روز، تنها تنها برن شهر. تابستون چه درسی؟ مگه تجدید شدن؟
گفتم: تنها نیستن. با شوفر رفتن. ولی به روی چشم.
در دل برای گلناز خط و نشان می‌کشیدم و آرزو می‌کردم یا زود برگردند و یا آقا یادش برود که نیستند.
لقمه را به زور فرو می‌دادم. به هوای این‌که زودتر ناهار تمام شود، آقا قیلوله کند و من و فرهاد، زیر سایه‌ی درختان حیاط پشتی قدم بزنیم.
وقتی فاطمه میز را جمع کرد، پرسیدم: بریم تو مهمون‌خونه و بگم چای بیارن آقا؟
مادرم قبل از شنیدن جواب، آرام از پشت میز بلند شد و بیرون رفت. نگاه آقا دنبالش کرد و گفت: بعد از ناهار ظهر تابستون، فقط چرت زدن آدم رو تا شب سرپا نگه می‌داره.
دستی زد به شانه‌ی فرهاد و گفت: عصری می‌بینمت.
فرهاد سری تکان داد و به احترام آقا بلند شد و من مطمئن نبودم که یاد آقا بماند که فرهاد مهمانمان بوده.
وقتی پا در باغ گذاشتیم رو به من کرد گفت: پریشونی گلبهار. به من نگو نیستم که بیشتر از خودت می‌شناسمت. گلناز طوری شده؟
نشستیم سر تخت، در سایه‌ی درخت هلو. با این‌که ظهر بود، نسیم خنکی می‌آمد و صدای جوی آب وسط باغ گوش را نوازش می‌داد.
سرم را پایین انداختم و گفتم: دلواپسشم. اوضاع آقا رو که می‌بینی. احمدم که شکر خدا، ذره‌ای به فکر ما نیست. با این‌که مفصل براش نوشتم چی شده. گلنازم هر روز و گاهی هر شب، شهره. وقت مدرسه که بود به هوای درس و مشق می‌رفت. الان دیگه... خبرش بهم رسیده که هر روز تو کافه‌هاست. با یه سری مهاجر نوکیسه‌ی تازه به دوران رسیده دوستی می‌کنه... از یه طرف دلنگرونی برای خودش، از یه طرفم اگه آقا بفهمه بد می‌شه... رسوایی چند سال پیش برامون تا اخر عمر بسه. رسوایی جدید تو راه نباشه.
فرهاد رشته‌ای از موهایم را پشت گوشم زد و گفت: خب چرا بهش تذکر نمی‌دی؟
سرم را تکان دادم و گفتم: فکر می‌کنی ندادم؟ اولاش می‌زد به خنده و شوخی، تازگیا گستاخی هم می‌کنه.
نگفتم که همین چند روز پیش گلناز به تذکر نرمم گفت: چند بار بیرون رفتن در هفته و وقت گذروندن با همسن و سالام هیچ بی‌آبرویی‌ای نیست. بی‌آبرویی اینه که آدم بی‌عقد نامزد کسی باشه و عروسی هی عقب بیفته.
بعد از حرفش نایستاد. ترسید که بماند. چه بهتر که از اتاق بیرون رفت و ندید چطور شکستم. بند دل من دست فرهاد بود. چه قسمتی بود که آقا بیفتد در این حال و بگوید اجازه‌ی عقد نمی‌دم تا احمد برنگرده. بالاخره تنها پسرمه و باید تو عروسی دختر بزرگم باشه.
- می‌خوای من باهاش حرف بزنم؟
قبل از جواب، اشک توی چشمم را دید و گفت: گلبهار! می‌دونی من تحمل این اشکا رو ندارم و این‌جوری می‌کنی؟
سرم را روی سینه‌اش گرفت و موهایم را بو کشید: اشتباه کردم گفتم تو بوی فصلا رو می‌دی. تو بوی گندم‌زار می‌دی گلبهار. تو بوی خوش برکت و زندگی می‌دی.
دو پرستو، در روشنای آبی رنگ آسمان پرواز می‌کردند و فرهاد با دست نشانشان داد.
- پرستوی منی. امید و دنیامی گلی. تا آخر دنیا باهاتم.
سرم را سینه‌اش برداشتم و به پوست گندمگونش نگاه نگاه کردم. صورت جوانش پر از شور زندگی بود.‌ همان لحظه تمام وجودم فریاد زد: دوستت دارم فرهاد.
قبل از ان‌که به زبان بیاورم گفت: آخ آخ دیدی چی شد؟ یادم رفت سوغاتیاتون رو بیارم داخل.
با اشک روی گونه‌ام خندیدم و گفتم: منم یادم رفت بپرسم. شیراز خوش گذشت؟
بلند شد و گفت: بریم سوغاتیات رو بدم. سوغاتی گلناز و گلرخسارم برا تنبیه‌شون می‌دم به تو.
از کنار عمارت راه افتادیم سمت حیاط جلویی. از دور دست اتومبیل را دیدم. نمی‌دانم چرا ولوله افتاد به جانم. دستم را سایه‌بان چشمانم کرد و دیدم و تندتر از حد معمول می‌آید. فرهاد رد نگاهم را گرفت و گفت: چقدر تند میاد. گلناز پشت رُله؟ گفتی که با شوفر رفته.
اتومبیل آقا، از در باغ رد و داخل آمد. شوفر پایین پرید و با دیدنم گفت: خونه‌خراب شدیم خانم. بیچاره شدیم...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحانه

    0

    عالیییییییی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالییی😍

    ۲ سال پیش
  • زهرانجفی

    0

    عالبثی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️