پارت هجده :

همان‌جا بود که این عکس را انداختیم. من وسط نشسته بودم و بابا و مامان دو طرفم.
از برق چشم‌هایشان مهربانی می‌بارید در عین فقر ثروتمند بودند. انسانیت داشتند چیزی که الان پولدارترین آدم‌های این دوره و زمانه یا ندارند و یا اگر دارند کمتر آن را خرج دیگران می‌کنند.
با تعداد زیادی از آدم‌هایی که توی راه گم شده بودند و آن قبیله که نامش بدوی‌ بود از آن‌ها پذیرایی می‌کرد آشنا شدیم. همان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!