پارت دوم :

"حاتم"
چند ساعتی از تمرین تکواندویم گذشته بود و سرگرم خواندن کتابی بودم که پدرم قبل از آمدنم به اهواز به من هدیه داده بود که ناگهان سایه‌ی بلند طارق کنار در روی دیوار افتاد. طارق در نیمه باز را هل داد و با لبخند به صورتم نگاه کرد:
- بیداری که پسرعمو! می‌تونم بیام تو؟
کتاب را بستم و روی پاتختی کنارم گذاشتم. به تاج تخت تکیه دادم. دستانم را روی سینه جمع و چشمانم را مشکوک ریز کردم:
- باز چه دسته گلی به آب دادی که من رو پسرعمو صدا می‌زنی طارق؟
دستانش را با بیچارگی بالا برد و گفت:
- خدایا چرا تا من می‌رسم همه دنبال گندهای نزده ‌ام می‌گردن؟!
لبخندی به مسخره بازی‌اش زدم. طارق ظاهراً پسرعمویم بود اما با هم اصلا نسبت فامیلی نداشتیم. پدرش دوست پدرم بود و احترام و صمیمیت خاصی بین دو خانواده وجود داشت. خوب یادم می‌آید وقتی سه ماه پیش به بهانه‌ی کار به اینجا آمدم. چقدر زن عمو راویه هوایم را داشت. آنقدر از من پذیرایی می‌کرد که مبادا احساس غریبگی کنم.
نگاهی به سرتا پای طارق انداختم و لبخندی روی لب هایم نشست. نگاهم روی بلوز اسپورت و شلوار جین طارق چرخید. چقدر این پسر شر و شیطونی که همیشه همراهم بود را دوست داشتم! هر چند هیچ وقت به رویش نمی آوردم چون به اندازه‌ی کافی پررو بود.
چشم‌های خوشرنگش که مرا یاد جنگل‌های سرسبز می‌انداخت، مثل همیشه در مقابل چشم‌هایم می‌خندید و بی‌اختیار مرا هم به خنده می‌انداخت. طارق دستش را به چارچوب در اتاق گرفت و سرش را کج کرد و با خنده گفت:
- تو باز با اون چشم‌های دخترکش خاکستریت به من زل زدی؟
اخمی کردم و روی تختی کرم رنگ را از جلوی پاهایم کنار زدم.
نیم‌خیز شدم تا به طرفش بروم که دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا آورد وگفت:
- خیلی خوب بابا. اینجوری نگام نکن. نمی‌گی قلبم ضعیفه؟ عین قاتل‌ها زل می‌زنه توی چشم پسر مردم!
طارق در حالی که به سمت پنجره‌ی سرتا سری اتاقم می‌رفت ادامه داد:
- به جون تو نباشه به جون خودت! اصلا نمی‌دونی که! بدون تو رفتن به مهمونی اصلا صفا نداره. بهت گفته بودم بیا دورهمی با رفقا نیومدی خو... همه‌اش به این کتابا و ورزش چسبیدی. حالم رو گرفتی. نگاه چقدر حالم گرفته‌اس نگاه.
در حالی که پرده‌های حریر کرمی را کنار می‌زد تا از گوشه‌ی پنجره بتواند حیاط را ببیند. سرش را به سمت من برگرداند و صورتش را آویزان کرد. یکی از ابروهایم را بالا بردم و لبخند مسخره‌ای زدم که یعنی ارواح جدت! حرصش گرفت:
- نگاش کن! چه برای من قیافه می یاد! بابا می‌خوام امشب بریم خوش بگذرونیم بلند شو از جات دیگه!
سرم را با تاسف تکان دادم. از تخت پایین آمدم و به سمت اتاق رختکن پشت اتاقم حرکت کردم تا لباس‌هایم را عوض کنم.
در اتاق رختکن را باز کردم و بی‌توجه به سر و صدای طارق وارد شدم. او خیلی خوب می‌دانست از رفیق بازی و دور دور کردن در شهر خوشم نمی‌آید و همیشه تنهایی را ترجیح می‌دهم و او تنها کسی است که در خلوت من راه پیدا می‌کند.
صدایش را از پشت دیوار می‌شنیدم:
- بابا با کلاس! اصلا چطوره ساحل رو هم با خودمون ببریم که به تو بیشتر خوش بگذره.
با شنیدن اسم ساحل ناخوآگاه اخم غلیظی روی صورتم نشست. با حرص پوفی کشیدم و به سمت کمد چرخیدم تا یک پیراهن بردارم چرخیدن همان و خوردن به یک ستون سنگی که وسط کمد سبز شده بود همان! بینی‌ام را با دو دست چسبیدم و داد زدم:
- بمیری طارق که همیشه بود و نبودت مصیبته.
صدای خنده‌اش بلند شد.
به سرعت از رختکن بیرون آمدم در را به هم کوبیدم و با حرص گفتم:
- دلقکِ میمون!
طارق در حالی که قهقهه‌اش شدت گرفته بود، میان چارچوب در نفس گرفت و داد زد:
- شنیدم چی گفتی ها!
عصبی به سمتش برگشتم که حقش را کف دستش بگذارم که با دیدنم چشم-هایش چهارتا شد. با چند قدم بلند خودش را به من رساند و با ناراحتی گفت:
- ببینمت. صورتت کبود شده پسر!
دستش را جلو آورد تا بینی‌ام را معاینه کند که پسش زدم:
- فهمیدم دکتری بابا اما من موش آزمایشگاهی‌ا‌ت نیستم!
با این حرف من انگار که جوک شنیده باشد دوباره خندید!
همینکه کمی آرام شد نفس عمیقی کشید و سرجایش صاف شد. نگاهش را از من گرفت و به پشت سرم دوخت. صدایی از پشت سرم گفت:
- با پسرعمو چه کار کردی ابلیس؟
به سمت صدا چرخیدم. ساره دست به کمر باریکش گرفته بود و نگاهش بین ما دوتا می‌چرخید. باد اسپلیت که از بالای تختم پرتاپ داشت، موهای خرمایی‌اش را که از زیر شال ساده‌ی مشکی رنگی که اطرافش با طرح طلایی عربی گلدوزی شده بود را به بازی گرفت. در حالی که آستین نفنوف پیراهن عربی که با شالش ست بود را بالا می‌داد به سمت ما حرکت کرد و با چشم‌های قهوه‌ای روشنش که با کحل درشت‌تر به نظر می‌رسیدند به طارق مشکوکانه نگاه کرد. نگاهم را از ساره گرفتم و به سمت طارق برگشتم. لبخند تلخی لب‌هایم را از هم باز کرد که از نگاه تیز بین طارق دور نماند. با شیطنت او را به سمت ساره هل دادم و در حالی که از کنار دست ساره از چارچوب در رد می‌شدم به طارق گفتم:
- خوب بلاخره عزرائیلت اومد پس با اجازه من می‌رم!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️