پارت شصت و هفتم :

با اعصابی خراب به طرف مرکز شهر راندم. نمی‌دانم چرا حالا که دلم می‌خواست زودتر برسم راه برایم اینقدر دور شده بود. با ناراحتی و خشم روی فرمان می-کوبیدم. درد امانم را بریده بود لبانم را روی هم فشار می‌دادم و لعنت می‌فرستادم به روزی که این نفرین گریبانم را گرفت. گردنبند ساعت قمرالزمان هر لحظه در گردنم داغ‌تر می‌شد. می‌دانستم که قرار است اتفاق بدی بیفتد و فرصتم به پایانش نزدیک می‌شود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!