تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت و هفتم :
با اعصابی خراب به طرف مرکز شهر راندم. نمیدانم چرا حالا که دلم میخواست زودتر برسم راه برایم اینقدر دور شده بود. با ناراحتی و خشم روی فرمان می-کوبیدم. درد امانم را بریده بود لبانم را روی هم فشار میدادم و لعنت میفرستادم به روزی که این نفرین گریبانم را گرفت. گردنبند ساعت قمرالزمان هر لحظه در گردنم داغتر میشد. میدانستم که قرار است اتفاق بدی بیفتد و فرصتم به پایانش نزدیک میشود.
لطفا صبر کنید...
