دوست داشتی؟
رمان آتش افـروز اثر مهسا بقری

رمان آتش افـروز

  • زبان فارسی
  • 73.4K 👁
  • 227 ❤️
  • 160 💬

خلاصه رمان :

آتش افروز روایتگر زندگی دختری به نام افروز است که دوران کودکی و نوجوانی سختی را به‌خاطر تعصبات خانوادگی و سخت‌گیری‌های بیش از حد پدر و برادرش گذرانده و علاقه وافری به تحصیل در رشته ژنتیک دارد که با سختی بسیار بعد از قبولی پا در دانشگاه مورد علاقه اش می‌گذارد... اما به‌خاطر ناآشنا بودن با محیط و سادگی بیش از حدش با افرادی آشنا می‌شود که مسیر زندگی‌اش را به کل تغییر می‌دهند... بعد از هفت سال از اتفاقاتی که در زندگی‌اش می‌افتد آتشی در وجودش شعله‌ور شده که نه تنها خود بلکه اطرافیانش را هم در آن می‌سوزاند و باز هم او را در راهی می‌کشاند که سر آغاز یک فاجعه دیگر است.

قسمتی از متن رمان آتش افـروز

مانتو و بلوزم را ازتنم بيرون ميکشم..لعنتي.هنوز کشيده شدن انگشتان کثيفش را روي بدنم حس ميکنم.
-الان فقط به حمام احتياج دارم نه دکتر..
به سمت حمام اتاق ميروم.ميان راه بازويم را ميکشد...کشيده شدن همانا و دردي که در گردن و سينه ام پخش ميشود همانا.
-وقتي ميگم اين پسره وحشيه...ببين چه بلايي سرت اورده!!
با خشم به سمتش برميگردم
-همشون وحشيه ان...همشون حيوونن ...به معناي واقعي.
دستم را مشت ميکنم و به سينه ام ميکوبم...محکم و پر از حرص.
-اما من شکارچي اينجور حيوونام....من يه روز تلافي کاري که باهام کردن رو يه جا به سرشون ميارم...دودمانشونو به باد ميدم...پس اگه نگرانمي فقط کمکم کن...همين!!
زير آب گرم با کيسه تمام بدنم را تميز ميکنم....اما لجني که در آن غرق شده ام قصد پاک شدن ندارد...من وقتي پاک ميشوم که انتقامم را گرفته باشم...هر بار که کيسه را بر بدنم ميکشم ....حس تنفرم ده برابر ميشود..آتش ميشود و زبانه ميکشد.
از حمام که بيرون مي آيم...موهايم را سريع خشک ميکنم و ساده ترين لباس هايم را انتحاب ميکنم..در آينه به رنگ و روي سفيدم خيره ميشوم..کمي رژ گونه بهترم ميکند...حوصله نگاه خيره و پر سوال بقيه افراد مرکز را ندارم...دست روي معده ام ميگذارم و چهره ام درهم ميرود.کاش اين لعنتي آرام بگيرد.
به آشپزخانه که ميروم رها لقمه اي برايم آماده ميکند.
-نون پنير ساده مشکلي واست نداره....بخور وگرنه از حال ميري!!
چاره اي نيست...براي ادامه دادن بايد سر پا بمانم...گازي به لقمه ميزنم
-بقيه هنوز نيومدن؟!
نيشخند زد:نه ...برعکس جنابعالي به اونا حسابي خوش ميگذره....ديونه نيستن که ساعت شيش پياده راه بيفتن سمت خونه
-اره واقعا!!
مرموز ميخندد:کل دنيا رو بگردي شغل بهتر از اين پيدا نميکني...هم حال هم پول!!..
معده ام در هم مي پيچد..بقيه لقمه را روي ميز ميگذارم و بلند ميشوم...سرش را بالا ميگيرد
-کجا؟! تو که هنوز چيزي نخوردي.
اخم در هم ميکشم: مگه تو ميزاري ....يه بار شد حالمو بهم نزني؟!
خنده مرموزش اينبار غم دارد...غمي به وسعت بي کسي...راستي تا به حال بي کسي را درک کرده ايد؟ !براي من بي کسي يعني وقتي که خدا هم از تو رو برگرداند و بگويد توي همين لجن بمان و دست و پا بزن...بي کسي يعني خدا هم چشم ديدنت را نداشته باشد!!!
-حال بهم خوردن نداره افروز جان....وقتي خود آدم ميخواد که تا خرخره تو لجن فرو بره...ديگه جاي حرفي نميمونه....يکي مثل منو بقيه دخترا که از بي پولي و بي کس و کاري تو اين لجن فرو رفتيم....يکي مثل تو با وجود دو تا شغل و يه مدرک تحصيلي توپ دست به اين کار زده....تنها فرق تو با ما اينه که شرط ميکني يه آيه عربي خونده بشه و تو هم قَبلتُ بگي!!
هيچ وقت جوابي براي حرفهاي تلخش ندارم...دنياي عجيبي است يک نفر بخاطر نان شبش تن ميفروشد و ديگري بخاطر پول زياد تن ميخرد.
*********************
دربستي ميگيرم و به راننده آدرس مرکز تحقيقاتي را ميدهم....از اول هم عاشق رشته ام بودم ...ژنتيک تنها گزينه اي است که از ليست کارهاي مورد علاقه ام خط نخورده....!!
و اين موقع صبح تنها کسي که ميتواند با علاقه در آزمايشگاه کار کند و مدام از اين طرف به آن طرف برود ياسمن رياحي است...با ديدنم لبخند ميزند....پرانرژي!!
-به به....افروز خانوم....از اين طرفا...راه گم کردين!!
سعي ميکنم لبخندش را جواب دهم...با تمام بي حالي ام!!
چه فرقي ميکند..
در سيرک يا در خانه...
خنده ات که تلخ باشد..
دلت که خون باشد...
باز هم دلقکي...
-اگه امروز راهمو گم نميکردم استاد بيچاره ام ميکرد !!!
ميخندد...خنده هايش شيرين اند....آرايش کرده....اين آرايش خبر ميدهد که امروز قرار است ايمان ضيايي هم به مرکز بيايد...شاهزاده سوار بر اسم ياسمن خانم!!!
من هم ازبا ديدن خنده اش لبخند ميزنم..لبخند زدن کنار اين دختر ميتواند واقعي باشد...خوشا بحال ايمان!


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 227 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آتش افـروز

  • آتش افروز

    0

    وایی خدارا شکر که شهاب و افروز بهم رسیدن و خدارا شکر پندار زنده موندچقدر گریه کردم برای بدبختی افروز بخاطر آینده کشور خوندن چرامادختران ایرانی بدبختیم برای درس خوندن شکنجه میشیم برای نجات کشور *** کنیم واخرش مثل هزاران ساغر کشته بشیم و عضو بدنمون فروخته بشه به خارجی ها افروز قهرمان ترین دختردنیاست

    ۵ ماه پیش
  • غزل

    0

    قشنگ بود گوشه ای از زندگی رو نشون میده خودم یه مدت خوابگاهی بودم و شاید در نظر خیلیا عقب موندگیه این حرف ولی واقعا زندگی تو یه شهری که با شعر خودت فرق می کنه با محیط خوابگاه که هزار شکل توش پیدا میشه و با آدم های جدیدی که سر راه قرار میگیرن گل و بلبل نیست چه بسا ممکنه خیلی اتفاقات سرت بیاد

    ۶ ماه پیش
  • Aban

    3

    من کامل نخوندم چون هیچ جوره قانع نشدم که علت تن فروشی انتقام باشه و معتقدم به ذات برمیگرده . قلم نویسنده قوی بود منتها من با موضوع ارتباط برقرار نکردم

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    1

    دقیقا نظرمن هم همینه تن فروشی هیچ توجیحی نداره پس ترجیح میدم رمانو نخونم

    ۷ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام خوب بود

    ۷ ماه پیش
  • الهه

    1

    دومین باری بود که این رمان زیبا رو خوندم خیلی خیلی دوستش داشتم واز خوندن خط به خطش لذت بردم .یه داستان فوق العاده که محاله فراموش بشه .

    ۸ ماه پیش
  • عصمت

    0

    قلم نویسنده خیلی ضعیف هست

    ۸ ماه پیش
  • هستی

    0

    زیبا و هیجان انگیز اما دوست داشتم که افروز حداقل گله ای از شهاب به خاطر اینکه با نقشه وارد زندگیش شد بکنه .

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی خوب بود ممنون از نویسنده فقط چند جاش ذهنم کلا رفت سمت پندار که آخرش با افروز میمونه ولی اینجوری نبود باز ممنون زیبا بود

    ۱ سال پیش
  • هانی

    0

    رمان قشنگیه ولی یک سری مشکلات و خلا داخل رمان و ذهن خواننده وجود داره که نویسنده بهشون اشاره نکرده. در بخش هایی از رمان خواننده خیلی غافلگیر می شه شاید در حد فیلم های هندی که جذابیت بخش انتهای رمان رو کم کرد. 🥺 اگه بیشتر روی نوشتن رمان وقت صرف می شد احتمالا بهتر می شد. قلم نویسنده خوب بود.

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    2

    دختر دانشجو تو شهری که هیشکی رو نمیشناسه رفته خونه یه پسر غریبه و پولدار بعد میگه بخاطر چادر برداشتن دارن سخت میگیرن😐داداش بهت تعرض میکرد چیکار میکردی... ارزش خوندن نداره. داستان خوبه ولی قلم نویسنده جای پیشرفت داره.

    ۲ سال پیش
  • Hana

    1

    داستان جالب و خوبی داشت اما نوشتنش گیج کننده بود در کل بد نبود

    ۲ سال پیش
  • eli

    0

    محشرررر بود🥲

    ۲ سال پیش
  • ریحآنه

    1

    نقص هایی داشت اما با قلم خوب نویسنده به چشم نمی اومدن، نمیدونم چرا من دوست داشتم پنداز و افروز زوج بشن:( برگشت شهاب ورقو برگردوند کلا

    ۲ سال پیش
  • ت.t

    0

    خیلی قشنگ بود واقعآ ارزش خوندن رو داره

    ۲ سال پیش
  • زیبا

    0

    عالی عالی ۲۰ خیلی به دلم نشست رمانتون نویسنده جان دمت گرم

    ۲ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️