دوست داشتی؟
رمان عاشقانه دلیما اثر نگین حلاف

رمان دلیما

  • زبان فارسی
  • 23.4K 👁
  • 411 ❤️
  • 94 💬

خلاصه رمان عاشقانه دلیما

دلیما، داستان دختری به نام پیوند است که نسبت به حرکات کور و نابیناست. این بیماری که آکینتوپسیا نام دارد توان زندگی معمولی را از او گرفته است. روانشناسان و دانشمندان متعددی، با انجام آزمایش‌های دهشت‌انگیز و وحشتناک، پیوند را در موقعیت‌های خطرناک و دشواری قرار داده‌اند اما حالا، یک امید برای درمان او به وجود آمده و آن هم عمل جراحیِ خطرناک است که احتمال زنده ماندن او در این عمل، تنها یک درصد است. این رمان، شرح حال روزهای آخر عمر او، و آشنایی او با شخصی مبهم است که زندگی او را به شدت متحول می‌کند. اتفاقاتی برایش رخ می‌دهد که او را فرسنگ‌ها از مرگ برنامه‌ریزی شده‌اش دور می‌کند. اما چرا و چطور؟

قسمتی از متن رمان دلیما

در تصویر جدیدم خیره به اطراف است، گویی تازه متوجه زیبایی محوطه شده باشد. بعد، با لحنی که برای اولین بار رنگی از تحسین دارد، می‌گوید:
- سلیقه‌ات رو تحسین می‌کنم!
حسی گرم، از میان هوای سرد، در دلم جریان پیدا می‌کند. برای پنهان کردن لبخندم، نگاهم را از او می‌دزدم و فقط با صدایی آرام زمزمه می‌کنم:
- ممنونم!
چند ثانیه سکوت، بعد کنجکاوی‌ام دوباره برمی‌گردد.
- چرا این‌جایی؟
مکثش طولانی‌تر از قبل است. سپس، با لحنی که کمی سردتر از قبل به نظر می‌رسد، جواب می‌دهد:
- فکر کنم این یک مسئله‌ی شخصی باشه.
لحظه‌ای نگاهش می‌کنم، به چهره‌ی بی‌احساسش، به کتابی که انگشتانش هنوز روی آن قفل شده‌اند. به چشمان سبزی که از نگاه کردن به من فرار می‌کنند؛ به راستی پاسخش منطقی است. حق دارد چیزی نگوید. اما این، کنجکاوی مرا کم نمی‌کند. می‌خواهم بپرسم. می‌خواهم بیشتر بدانم. حتی اگر برای دانستن حقیقت او، حقیقت غم‌انگیز خودم را برملا کنم.
سکوت می‌کنم، منتظر پاسخش هستم، اما هیچ نمی‌شنوم. خودش را کنار کشیده، در مرز گفتن و نگفتن مانده است. من اما تصمیم خود را گرفته‌ام.
- من آکینتوپسیا دارم، یعنی... .
- کوری حرکتی!
حروف ناتمامم در هوا خشک می‌شوند. نگاه خیره‌ام روی علف‌های زیر پایم قفل می‌شود. نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. رنگ تازه برگشته به گونه‌هایم، مثل گچ می‌شود. "چه‌طور؟ از کجا؟ چرا؟" پرسش‌های بی‌امان به ذهنم هجوم می‌آورند.
- می‌دونی؟
- فقط یه شنیده‌ی کوچیک ازش دارم. ولی تا اون‌جایی که می‌دونم، یک بیماری روانی نیست.
دوباره به سمتش نگاه می‌کنم. حقیقت را می‌داند، اما نه مثل دیگران، نه با آن نگاه ترحم‌آمیز و تحقیرکننده. فقط می‌داند. همین!
با شک و شبهه‌ای که حالا تازه ریشه دوانده‌اند، سر تکان می‌دهم و می‌گویم:
- درسته. ولی خانواده‌ای ندارم که ازم مراقبت کنن و توان زندگی، اونم به تنهایی رو ندارم؛ پس این‌جا نگهم می‌دارن.
حرفی نمی‌زند. شاید منتظر است ادامه دهم. شاید هم برایش اهمیتی ندارد، اما من، برای اولین بار، بی‌هیچ دلیل مشخصی، احساس امنیت می‌کنم و با لحنی طعنه‌آمیز اضافه می‌کنم:
- پس فردا هم قراره به کشتن بدنم. او هنوز ساکت است، اما این بار سکوتش را دوست دارم. سکوتی که نه از سر بی‌تفاوتی، بلکه از جنس شنیدن است.
- قراره بعد از این همه سال جراحیم کنن. یک جراحی ناموفق!
چیزی نمی‌گوید. سکوت، این‌بار سنگین‌تر می‌شود، اما خوشبختانه او می‌داند چه زمانی باید حرف نزد.
- اگه تو درمانت موفق بشن چی؟
صدایش در باد محو نمی‌شود. چه‌قدر راحت از موفقیت حرف می‌زند، انگار که احتمال دارد. انگار که سرنوشت به این سادگی تغییر می‌کند.
- غیرممکنه! هنوز هیچ درمانی برای بیماری من وجود نداره.
- اگه به وجودش آورده باشن؟
لبخندی تلخ گوشه‌ی لبم می‌نشیند. این امید واهی‌اش مثل دکتر آذر است، مثل تمام آن‌هایی که با مهربانی‌های ساختگی‌شان، درد آدم را نادیده می‌گیرند. چرا این روزها مردم به این امیدهای بیهوده چنگ می‌زنند؟ چرا در دنیایی که آدم‌ها مثل خون‌آشام‌ها از هم تغذیه می‌کنند، هنوز تقدیر را بازیچه‌ی خود می‌دانند؟ با تعجب و تلخی می‌گویم:
- منم موش آزمایشگاهی‌شون، نه؟ همه چیز واضحه. می‌خوان بمیرم تا خرج یه بیمار از تیمارستان کم شه. منم چندان بدم نمیاد. از تصمیم‌شون راضیم.
-باید، تبریک بگم؟
حرفش بی‌پرده و صریح است؛ چه دهشتناک!
- نمی‌دونم.
از جایش بلند می‌شود. بوی عطرش، چیزی میان تلخی چوب و شیرینی ادویه‌ها، در هوا پخش می‌شود. عطرش، سنگین‌تر از آن است که به راحتی فراموشش کنم. به تام فورد عادت کرده‌ام، دکتر عابدینی همیشه تام فورد میزد و گاهی اوقات ادکلنش را از تو کیفش می‌دزدیم و فقط بویش می‌کردم؛ اما این بوی جدید، عجیب می‌طلبمش! با آن‌که ترکیبی از همان ادکلن را دارد؛ اما انگار اختصاصی‌تر است.
متأسفانه بایستی بگویم که بی‌حرف می‌رود. ناگهانی، درست مثل من که دیشب بدون خداحافظی رفته بودم؛ شاید به سبب انتقام.
اما کاش! کاش حداقل یک خداحافظی می‌کرد. آن‌وقت، دلم مجاب میشد که باز هم بازمی‌گردد. آن‌وقت، هنوز در شوک رفتنش نبودم.
***
آن خاطره‌ی دردناک، مانند روز برایم روشن است. نه سال بیش نداشتم و به همراه پدر و مادرم، در پشت ماشین سمندمان نشسته‌ بودم و از پنجره‌ی ماشین، به سرسبزی و زیبایی طبیعت کنار جاده نگاه می‌کردم. مقصدمان ماسوله بود. شهری در استان گیلان که جزو کم‌جمعیت‌ترین شهرهای ایران است. قدمتی طولانی‌مدت دارد و مادرم، کودکی‌اش را در آن‌جا گذرانده‌ است.
حالت پلکانی خانه‌هایش و بوی گل در جای‌جای شهرش، حسابی حالم را جا می‌آورد. برای بار سوم بود که به آن‌جا می‌رفتم. ماسوله را دوست داشتم، همان‌طور که نگاه‌های گاه و بی‌گاه و عاشقانه‌ی پدر و مادرم را دوست داشتم.
هنوز صدای بوق تریلی مقابل‌مان در سرم زوزه می‌کشد. آژیرهای پلیس و اورژانس، بیشتر از لالایی‌های مادرم در یادم مانده است.
وقتی که پس از سال‌ها عکس سمندمان را نشانم دادند، بخش جلویی‌اش خرد و خاکشیر شده‌ بود. انفجار موتورش در یادم بود، حتی درد بیش از حد سرم در آن زمان، مانعی برای یادآوری آن‌ها نمی‌شد.
بخش گیجگاه مغزم به شکل شدیدی آسیب دیده بود. جمجمه‌ام از سه جا شکسته بود و دکترها نمی‌دانستند چه‌طور هنوز زنده‌ام.
پس از دو ماه در کما بودن، بالاخره دنیای اطرافم را دیدم، با این تفاوت که تمام حرکات آدم‌ها، برایم تبدیل به یک فریم سینما شده‌ بود.
نمی‌توانستم درست راه بروم، رگ‌های عصبی نقطه به نقطه‌ی بدنم، گویی از شوک وارد شده در خواب به سر می‌بردند. پس از دو ماه تمرین و روی تردمیل، توان راه رفتن را به دست آوردم؛ اما این مشکل اصلی‌‌ام نبود.
تا سه ماه توان صحبت کردن را نداشتم، بنابراین دکترها مشکل اصلی‌ام را در نمی‌یافتند.
با دیدن یکی از آن‌ها مدام به چشمانم اشاره می‌کردم، با حرکات دستم به آن‌ها می‌فهماندم که بینایی‌ام مانند قبل نیست ولی کسی متوجه‌ی نقص آن نمی‌شد.
چراغ قوه در چشمم می‌زدند؛ ده‌ها بار اسکن مغزی‌ام را گرفته بودند. متوجه‌ی اشکالی در کار می‌شدند؛ اما دانش کافی برای درک آن را نداشتند.
تا آن‌که یک دکتر مغز و اعصاب چهل و هشت ساله، تحصیل‌کرده‌ در لندن انگلستان، عکس‌های مغزم را پشت عینک استکانی‌اش بررسی کرد و نام بیماری‌ام را به زبان آورد. در آن سن حتی نامش را هم به سختی تلفظ می‌کردم.
هرچند که درمانی نبود، فقط نامش را می‌دانستند ولی علاج آن را نه! ***
قطرات باران، تن خود را با نهایت قوا بر پنجره‌‌های تیمارستان می‌کوبیدند. رعدوبرق نعره می‌کشید و نورش، فضای راهروی تاریک تیمارستان را دهشت‌انگیزتر می‌کرد.
کفش‌های پلاستیکی صورتی‌ام، بر کف سرامیک سفید تیمارستان صدای جیرجیر از خود در می‌آورند و بخار نفس‌هایم، از دهانم به آرامی خارج می‌شدند.
در هوای طوفانی و باغچه‌ هوس کردن، دیگر برای خود معرکه‌ای‌‌ست. آن هم چه ضدحالی که نم‌نم آرام باران ناگاه طوفان شود و با همان یک تکه لباس، یک سرماخوردگی شدید نوش جان کنم.
هرچند من دیگر در آن حد ساده لوح نیستم که فقط به بهانه‌ی دیدن باران، قوانین‌ تیمارستان را درهم شکنم و در راهروهای خوفناکش پرسه بزنم. شاید هم، هستم. چه می‌دانم!
با لباس‌هایی که از سر و رویش آب می‌چکد، در اتاقم را به آرامی باز می‌کنم و کورمال‌وار، با دست، پتوی روی تختم را می‌یابم. آن را دور خود می‌پیچانم و تقریباً خود را بر روی تخت می‌اندازم. با لبخند نگاهم را به پنجره می‌گیرم و با دیدن تصویر جدیدم، نزدیک است ریغ رحمت را سر بکشم. مطمئنم پژواک صدای بلند و وای گویم در تمام راهروهای تیمارستان پیچیده‌ است. کتاب نوبادی را بالا گرفته و مخوف‌وار نگاهم می‌کند.
- اومدم پسش بدم.
نفسی با حرص به بیرون می‌فرستم و سری به تأسف تکان می‌دهم. از روی تخت بلند می‌شوم و می‌گویم:
- زیادی برات غم‌انگیز بود و این وقت شب اومدی برا انتقام نه؟ می‌دونم که... .
- همش رو خوندم.
ابروهایم در هم می‌رود و سوالی قدیمی را تکرار می‌کنم:
- کلاس تندخوانی رفتی. نه؟
- یاد گرفتن تندخوانی همیشه ملزم به کلاس رفتن نیست.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دلیما
  • احدی

    1

    متفاوت و خاص... قطعا ارزش خوندن داره... موفق باشید💝

    ۲ ماه پیش
  • یگانه

    0

    زیبا بود، مشتاقانه میرم برای خوندن جلد دوم💗✨👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • ...

    1

    رمان خوب ومتفاوتی بود ولی نمیدونم چرا اینقدر سنگین پیش میرفت روان نبود که راحت پیش ببره انگار باید خودمونو باهاش میکشیدیم ولی در کل خوب بود امیدوارم فصل دوم بهتر باشه

    ۲ ماه پیش
  • Rogi

    0

    واقعاً رمان قشنگی بود ولی حیف جلد دومش رو نمیتونم پیدا کنم

    ۲ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم عزیزم.. عه چرا؟ بیاید پایین‌تر پروفایل من رو می‌بینید، وارد پروفایل من بشید و از اون‌جا می‌تونید جلد دوم رمان: گورستان پیوندها رو پیدا کنید قشنگم

    ۲ ماه پیش
  • Sayeh

    2

    جلد اول رو تموم کردم..واقعا بی نظیر بود و قلمت مثل همیشه قشنگ نواخته شده بود..با اشتیاق به سمت جلد دوم میرم🍀🍀

    ۳ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    به به... باعث افتخاره زیبارو❤️✨️

    ۳ ماه پیش
  • Sayeh

    0

    ببخشید من یه سوال داشتم..توی قسمت اول دلیما اون پسره که اولش اومد کنار پیوند همون ادونیسه؟!

    ۳ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    آره قشنگم خودشه

    ۳ ماه پیش
  • خورشید

    2

    رمان زیبایی بود پر از رمز و راز و متفاوت بود حوصلمو سر نبرد ممنونم از نویسنده خسته نباشید.

    ۳ ماه پیش
  • سوگند

    0

    رمان قشنگی بود ولی بد تمومش کردین،،خیلی دلخورم از این پایان😡😡

    ۳ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    عزیزم جلد دو هم هست

    ۳ ماه پیش
  • المیرا

    0

    جلد اول رو خوندم خیلی قشنگ بود 😍

    ۳ ماه پیش
  • المیرا

    0

    چه جوری میشه خواند کتاب دلیما و گورستان پرندها رو پارت نداره؟

    ۳ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    عزیزم پارت نداره، به صورت آفلاینه. روی دکمه‌ی صورتی مطالعه که قشنگ پایین عکس جلده کلیلک کن تا رمان فصل‌هاش باز بشه.

    ۳ ماه پیش
  • یاس کبود

    0

    جلد دومش اسمش چیه و کجا میتونم بخونمش؟

    ۵ ماه پیش
  • آرزو

    0

    گورستان پیوندها اسم جلد دومشه همینجا هس سرچ بزن بالا میاد

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    0

    چرا هر چی میزنم نمیاد پس مطمعنی؟؟

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    اسم نویسنده رو بزن و برو تو اکانت نویسنده و برو پایین تر آثارش رو میبینی

    ۳ ماه پیش
  • Emma

    0

    ممنون از نویسنده محترم خیلی جالب و هیجان انگیز نوشتید ، فکر کنم عرفان خودش روانی اصلی بود

    ۴ ماه پیش
  • یلدا

    3

    یک سال شد، ولی ما فصل دومی ندیدیم

    ۸ ماه پیش
  • Sily

    0

    تا تو گفتی اومدهاا😂

    ۷ ماه پیش
  • یلدا

    2

    خدایی میبینی دهنم خیر بود😂

    ۶ ماه پیش
  • تیارام

    1

    کسی اسمشو میدونع؟

    ۶ ماه پیش
  • تیارام

    1

    بچه ها یه رمان هست که یه خانواده دختر داستان رو میدزده از بچگی بعد وقتی بزرگ شد بهش میگن خانواده واقیت خیلی پولدارت و اینم میره پیش اونا با پسر رفیق پدرش نامزد میکنه پسره خیلی پولداره اسم داداشش ماهان هست اسم رفیقش پریا رفیقش عکاسه

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!