پارت هشتاد و نهم :

فصل سی و چهار

سجاد یقه‌ی پیراهن مردانه‌ی قرمزش را جلوی آینه قدی درست می‌کرد که طلوع از اتاق لباسش بیرون آمد. با وارد شدن به اتاق اصلی؛ سمت تخت قدم برداشت تا موبایلش را بردارد. در همان حین، سجاد نیم‌نگاهی به زخم کنار چانه‌اش انداخت که بخاطر دیشب ایجاد شده بود. باید به طلوع بگوید ناخن هایش را بگیرد!
نگاهش را از آینه گرفت و چرخید. وقتی به طلوع چشم دوخت سعی کرد زیاد واکنش نشان نده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهزاد خوان زاده در رمان تبهکار هوسباز بهزاد خوان زاده
تصویر شخصیت فرزانه طاهری در رمان تبهکار هوسباز فرزانه طاهری
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    سجاد خوشش اومده،از طلوع خوشش اومدهه🤫🤣نمیتونی دل بکنی ازش..😉

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چرا می‌تونه

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    0

    سجاد خاک بر سر قرار بود فقط نقش بازی کنی قرار نبود واقعا خوشت بیاد..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حالا شاید یه کوچولو داره لذت می‌بره

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️