پارت هشتاد و دوم :
سجاد حیران محو تماشای آن زن بود که هیچ عفت کلامی نداشت. خدایا...
بهار با شرم بسیار در حالی که به رفتن پیرزن نگاه میکرد زیر لب گفت:
- فکر کنم باید گوشام رو میگرفتم!
سجاد به کلی حضور بهار را فراموش کرده بود، برای همان در دل آه کشید. چه چیز هایی که خواهرش نشنیده بود! اما حواس سجاد نزد زنی جمع شد که به عنوان همسرش، حالا کنارش ایستاده و قهقه میزد.
خب... باردار اگر بود... اگر باردار بوØ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بچه داااار بشن؟
۲ ماه پیشآیلا
0آره به نظرم بچه شون خیلی خفن میشه😂
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فکر کردن به بارداری طلوع ترسناکه، چه برسه به اینکه واقعا حامله بشه
۲ ماه پیشسارا
0رضای رو مخ کم بود آق خشی هم اضافه شد🫥🤦🏻 ♀️
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید بچه خوبی باشه
۳ ماه پیشzeynab
0اوهه نگران شدن سجاد برای طلوع و داریم میبینم 🥹عالی بود خسته نباشی نویسنده عزیز❤️
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی گل🌸
۳ ماه پیشهستی
0باشه سجاد..باشه،تو نگران علی شدی،ما اصلاا متوجه نشدیم تو نگران طلوع شدی اصلاا،عاشق شدی رفت بدبخت..🤣
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
عشق در چند نگاه میشه؟
۳ ماه پیشهستی
0نگاهاش زیاده دیگه نمیشه شمرد🤣🤣ولی این تدریجیه،به مرور افتاد تو دام طلوع..
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂 عشق در پر نگاه شده اره، یکی میخوام اینطوری کم کم عاشقش بشم
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آیلا
0عالی بود فاطی جون سجاد داره عاشق میشه وای فکر کن این دوتا بچه داربشن چه شود حسی خوبی به خشایار ندارم 🤔عاشقتم فاطی جون خیلی قلم عالی داری 😍😘🥰