پارت هشتاد و سوم :
خشایار هم شد اسم؟
این اولین چیزی بود که به فکر سجاد رسید. زیرا قیافهی آن مرد که عجیب خونسرد بود، بدجور روی اعصابش خط میانداخت. آن ابروهای پهن نیز قطعا با مال خودش برابری میکرد!
سجاد فکش را بهم فشرد و با درنگ، چانهاش را تکان داد. خب؛ سلام!
خشایار اما با آن چهره خونسرد و لخبند کمرنگی که داشت، دستش را جلو آورد. سپس خیره به سجاد اخمالو گفت:
- سروان سجاد احمدی، درسته؟
طلوع
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤣🤣
۲ ماه پیشzeynab
0حسادت های سجاد رو داریم میبینیم😁
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بلی بلی
۲ ماه پیشهستی
0جانم و زهرمار،مرتیکه..به تو چه که لیاقت طلوع رو داره یا نه،اتفاقا خیلی دارن با هم حال میکنن..😎😉🤫
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فعکر نکنم
۲ ماه پیشمهسا
0حالا دیگه سجاد هم میتونه هر پارت منو شگفت زده کنه
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره واقعا🤦🏻♀️😁
۲ ماه پیشآیلا
0آخ جون سجاد حسودی کرد این زوج خیلی خفن هستن به خدا فاطمه جون چه کردی همه رو دیوونه کردی با این رمان عالی پرسورپرایز 🫂🤩😘🥰
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربانت🍁🌸😍
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0خشیار تو همین اول کاری خط خطی شد رفت 😂