پارت صد :

او خیره به پای سجاد که موی زیادی داشت، لبخند شرورانه‌ای بر لبش نشست. بعد از جایش بلند شد. صاف ایستاد و به چشم‌های هراسان سجاد خیره شد.
- نباید این حرف رو می‌زدی.
نگاه لرزان سجاد روی سینه‌های دختر افتاد. ای‌کاش می‌توانست بگوید گوه خورده است اما خب... چشم‌هایش را از سینه‌ی دختر گرفت و به موهای آشفته‌اش داد. آهسته لب زد:
- تو منم رو نمیکشی.
نه نمی‌کشت! البته زیاد مطمئن نبود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهزاد خوان زاده در رمان تبهکار هوسباز بهزاد خوان زاده
تصویر شخصیت فرزانه طاهری در رمان تبهکار هوسباز فرزانه طاهری
تصویر شخصیت متین افتخارمنش در رمان تبهکار هوسباز متین افتخارمنش
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    خیلی از ماها خودمون نیستیم،ساخته شده توسط آدمای اطرافمونیم مثل طلوع حتی شاید مثل متین،تمام شخصیت انسان ریشه در خانواده داره:)

    ۱ ماه پیش
  • آیلا

    0

    آره درسته چون واقعا دست خودش نیست آدم هرچقدر تلاش کنه بازم راه کسی که اذیتش کرده رو دنبال میکنه حتی اگه طرف مقابلش عشقش باشه😥

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درسته یک سندروم هست

    ۱ ماه پیش
  • افشار

    0

    اصلا قبول ندارم دست خودش نیست اینا توجیه برای کاری که دوس داره بکنه و چون قدرت داره انجام میده

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اینم منطقیه

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا همینطوره

    ۱ ماه پیش
  • هستی

    0

    ولی هنوز طلوع جذابه،با تماام دیوونه بازیاش:)

    ۱ ماه پیش
  • آیلا

    0

    دقیقا خیلی جذابه 😍😍

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ♥️

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    موافقم😏

    ۱ ماه پیش
  • مهسا

    0

    درسته بچگی سختی داشته و کارهای پدرش و دیگر اطرافیانش باعث شده بیماری روانی بگیره ولی نباید از مجازات مبرا بشه.چون طرف روانیه که نباید کارهایی که با افرادی مثل سجاد کرده رو نادیده گرفت و فقط فرستادش تیمارستان

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله با این هم موافقم. در هر حال کار هاش موجه نیست

    ۱ ماه پیش
  • هستی

    0

    خیلی هیجان داشت،خیلی پارت خوبی بود🙂

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت

    ۱ ماه پیش
  • هستی

    0

    حالا بیاین فکر کنیم متین چجوری به اینجا رسیده،همون طور که طلوع گذشته ی بدی داشته،حتما متین هم:)

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اینم هست

    ۱ ماه پیش
  • آیلا

    0

    از دست این دختر تا میایی یکم باهاش غصه بخوری فوری رو خشنش روشن میشه بیچاره سجاد فاتحه اش خوندس خدا این قنبر رو لعنت کنه حیف بهار نیست بیاد با این متین کثافت زوج بشه 🤔🫠🫠

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اصلا نمی‌تونه چند پارت اروم بگیره

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️