پارت هشتاد و یک :

طلوع با خشم درونی خود مبارزه کرد، لب گزید و بعد با آنکه داشت ناخن‌های کوتاهش را درون بازوی سجاد فرو می‌کرد، با رسیدن به محوطه‌ی وسایل بازی شلوغ و پرهیجان لب زد:
- خوبه!
او خیره به مردم و چراغ های رنگارنگ وسایل ادامه داد:
- منتظرش باش!
سجاد لبخند مضحکی بر لب نشاند و از حرکت ایستاد. طلوع خشمگین به سمتش چرخید تا علت ایستادنش را جویا شود که با خم شدن سجاد سمت او، شوکه نفسش گرفت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    الله اکبر برا این پیرزنا که هر جا دو تا جوون میبینن با خودشون میگن برم بهشون گیر بدم برینم تو حالشون

    ۷ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂 معلومه زخم خورده ای ها

    ۱ ساعت پیش
  • zeynab

    0

    وایی عالی بود این پارت😂😂خیلی قشنگ بود هم هیجان انگیز هم باعث ذوق میشد هم خنده دار بود خسته نباشی نویسنده جان❤️

    ۸ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فدات عزیزم با نظر های شما خستگی از تنم بیرون رفت.

    ۱ ساعت پیش
  • آیلا

    0

    خدایا این پارته خیلی خفن بود مخصوصا پیرزنه 😂😂 خیلی عالی بود فاطی جون🫂😘😘

    ۱۴ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت 😂

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!