پارت هشتاد و یک :
طلوع با خشم درونی خود مبارزه کرد، لب گزید و بعد با آنکه داشت ناخنهای کوتاهش را درون بازوی سجاد فرو میکرد، با رسیدن به محوطهی وسایل بازی شلوغ و پرهیجان لب زد:
- خوبه!
او خیره به مردم و چراغ های رنگارنگ وسایل ادامه داد:
- منتظرش باش!
سجاد لبخند مضحکی بر لب نشاند و از حرکت ایستاد. طلوع خشمگین به سمتش چرخید تا علت ایستادنش را جویا شود که با خم شدن سجاد سمت او، شوکه نفسش گرفت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂
۳ ماه پیشzeynab
0وایی عالی بود این پارت😂😂خیلی قشنگ بود هم هیجان انگیز هم باعث ذوق میشد هم خنده دار بود خسته نباشی نویسنده جان❤️
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فدات عزیزم با نظر های شما خستگی از تنم بیرون رفت.
۳ ماه پیشzeynab
0🥹🥹❤️❤️❤️💋💋
۳ ماه پیشمهسا
0الله اکبر برا این پیرزنا که هر جا دو تا جوون میبینن با خودشون میگن برم بهشون گیر بدم برینم تو حالشون
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂 معلومه زخم خورده ای ها
۳ ماه پیشآیلا
0خدایا این پارته خیلی خفن بود مخصوصا پیرزنه 😂😂 خیلی عالی بود فاطی جون🫂😘😘
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت 😂
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0😂😂 کجای کاری مادر جان ..