پارت یک :

از ماشین که پیاده شدم، سرمای ملایم عصرگاهی صورتم رو لمس کرد؛ از اون سرماهایی که آزاردهنده نیست.
در رو آروم بستم و برای لحظه‌ای ایستادم. به سمت چپ و راست خیابون نگاه کردم؛ خلوت بود و خاموش، انگار که شهر نفسش رو تو سینه حبس کرده باشه.
صدای دور موتور ماشینی که تو پیچ انتهای کوچه گم شد، آخرین صدایی بود که شنیدم.
با احتیاط از عرض خیابون گذشتم. صدای تق‌تق پاشنه کفشم روی آسفالت تو سکوت کش می‌اومد و هر قدمم رو واضح‌تر از همیشه به گوشم میرسوند.
هنوز به نیمه راه نرسیده بودم که صدای نوتیفیکیشن موبایلم تو جیب پالتوم پیچید؛ کوتاه، تیز و مزاحم.
اخمی نامحسوس بین ابروهام نشست، کنجکاوی مثل خوره به جونم افتاده بود اما بی‌توجه ادامه دادم.
به کافه که رسیدم، گرمای مطبوع فضا مثل آغوشی ناگهانی دورم پیچید. بوی قهوه تازه‌دم، شیرینی دارچینی و همهمه آروم، حال و هوای دلنشینی ساخته بود.
نگام میون چهره‌ها چرخید تا اینکه خانم حیدری رو دیدم؛ پشت میزی کنار پنجره نشسته بود و با دیدنم دست تکون داد.
نور کمرنگ خورشید از پشت شیشه روی صورتش افتاده بود.
لبخند زدم و با قدمایی آروم به سمتش رفتم. بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاه، روبه‌روش نشستم و موهیتو سفارش دادم.
وقتی لیوان بلند و خنکش مقابلم قرار گرفت، قطره‌های آب روی دیواره شیشه لغزیدن. جرعه‌ای نوشیدم؛ خنکی نعنا تو گلوم پخش شد و برای لحظه‌ای ذهنم رو سبک کرد.
دست تو کیفم بردم و فلش مموری رو بیرون آرودم. کوچیک و ساده بود، اما تموم شبای بی‌خوابیم رو تو خودش جا داده بود. اون رو روی میز گذاشتم و گفتم:
– توی این فلش، فایل دو تا از رمان‌هامه. لطف می‌کنید هر دو رو ویرایش کنین؟
فلش رو برداشت، با دقت نگاهش کرد و تو کیفش گذاشت.
– مطمئنم این یکی هم مثل قبلی‌ها می‌درخشه عزیزم.
– اگه بدرخشه، همه‌ش به خاطر دستای شماست که کلماتم رو صیقل می‌دن.
نگاهش مهربون شد و همراه با لبخندی گفت:
– ممنون از لطفت رها جون.
دوباره همون صدای «دینگ» نوتیفیکیشن بلند شد. این بار واضح‌تر تو گوشم پیچید، انگار اصرار داشت دیده بشه.
موبایلم رو بیرون آوردم. شماره‌ای ناشناس یه تصویر ارسال کرده بود.
انگشتم لحظه‌ای روی صفحه مکث کرد، بعد لمسش کردم تا دانلود بشه.
نوار باریک دانلود آروم می‌چرخید، اما ما از جا بلند شدیم.
بیرون کافه، هوا کمی سرد و تاریک‌تر شده بود. چراغ‌های خیابون یکی‌یکی روشن می‌شدن و نور زردشون روی آسفالت خیس‌خورده برق می‌زد.
– رها جان، موفق باشی.
– صبر کنید، می‌رسونمتون.
– نه عزیزم، خونه مادرم دو کوچه بالاتره خودم میرم مزاحمت نمیشم.
– چه مزاحمتی میرسونمتون اینقدر تعارف نکنید.
اصرار کردم و بالاخره قبول کرد که تا سر کوچه همراهیش کنم.
در حالی که موبایلم هنوز تو دستم بود، از خیابون گذشتم و سوار ماشین شدم.
عینک آفتابی رو از داخل جعبه داشبورد بیرون آوردم و روی چشم‌هام گذاشتم، بدون اینکه واقعاً آفتابی در کار باشه.
شاید فقط می‌خواستم خودم رو پشت شیشه‌های تیره‌اش پنهون کنم.
باز هم صدای نوتیف.
– ای بابا… این کیه؟
دومین تصویر هم اومده بود، اما هیچ‌کدوم کامل دانلود نشده بودن. اینترنت کند، یا شاید زمان، لج کرده بود، نمی‌دونم.
زیر لب غر زدم و گوشی رو روی پام گذاشتم. حس مبهمی تو دلم می‌چرخید؛ چیزی میون ترس و اضطراب.
خانم حیدری رو رسوندم. تو مسیر خونه چند بار با فرهاد تماس گرفتم. هر بار بوق ممتد میزد و جواب نمی‌داد.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم. وارد آسانسور شدم. در که بسته شد، سکوت محض مثل دیواری دورم کشیده شد و صدای نفس‌هام رو میشنیدم.
موبایلم رو بیرون آوردم. صفحه چت ناشناس هنوز باز بود. انگار اون دوتا تصویر منتظر نگاه من مونده بودن.
پیامی فرستاده بود با این مضمون:
«بهشون اعتماد نکن.»
دستام بی‌اختیار لرزید. قلبم تند می‌زد؛ اونقدر که ضربانش رو تو گلوم حس می‌کردم.
روی عکس اول کلیک کردم. چند ثانیه طول کشید تا واضح بشه.
تصویر که شکل گرفت، جهان اطرافم انگار عقب رفت.
صدای گویای آسانسور که طبقه رو اعلام کرد محو شد. نور سقفی سردتر از قبل به نظر می‌رسید. نفس تو سینه‌ام گیر کرد. بی اختیار اسمش رو زیر لب زمزمه کردم.
– فرهاد!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بود پارت اول ممنون خسته نباشید

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    نمی دونم چرا، عجیبه! ولی یه طور خاصی اولین پارت به دلم نشست❤️

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم عزیزم امیدوارم در ادامه هم همینطور باشه❤️🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • فرشته

    0

    وای، چه پارتی😍 از همین اول قشنگ و جذاب بود😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم گلم❤️🫶🏻

    ۵ ماه پیش
  • ندا

    0

    پارت اولش برام جالب بود ممنون از نسترن خانوم👍👍👍👀👁️

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    و بله ، از صفحه اول معلومه که این رمان ، ارزششو داره ✨ که بری پارت به پارتش رو هر شب بخونی

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم که دوسش داشتی🥰🌹

    ۵ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    به نظر قشنگ میاد⛥

    ۵ ماه پیش
  • نسترن قلی زاده | نویسنده رمان

    ممنونم فرزانه عزیزم🌹🙏🏻

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️