لیست کلیه پارتهای رمان تا ابد : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 37
-
رمان تا ابد - پارت 1
از ماشین که پیاده شدم، سرمای ملایم عصرگاهی صورتم رو لمس کرد؛ از اون سرماهایی که آزاردهنده نیست. در رو آروم بستم و برای لحظهای ایستادم. به سمت چپ و راست خیابون نگاه کردم؛ خلوت بود و خاموش، انگار که شهر نفسش رو تو سینه حبس کرده باشه. صدای دور موتور ماشینی که تو پیچ انتهای کوچه گم شد، آخرین صدایی ب...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 2
نگام روی تصویر ثابت مونده بود. سرگیجهای خفیف دور سرم چرخید. دستم رو به دیواره فلزی آسانسور تکیه دادم. حس میکردم زمین زیر پاهام کمی کج شده. ذهنم با سرعتی سرسامآور شروع به ساختن سوال کرد؛ از کِی؟ با کی؟ یعنی حقیقته؟ آخه چرا؟ اما هیچ جواب روشنی وجود نداشت. آسانسور ایستاده بود، اما من چند ثانی...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 3
دسته کلیدی که هنوز تو دستم بود، بیاینکه فکر کنم، با تموم خشم و قدرتم به سمتش پرتاب کردم. به آرنجش خورد. با نالهای کوتاه از جا پرید و نیمخیز شد. چشمهاش رو چند بار باز و بسته کرد تا تصویر من رو تشخیص بده. گیج و منگ بود. موهاش آشفته و صورتش پفکرده. حالم رو به هم میزد. لبخند کجی زد و گفت: – رها...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 4
من از اون آدمها نبودم که فرو ریختنشون رو به نمایش بذارن تا دیگران سیر ببینن. اگه قرار بود بشکنم، تو خلوت خودم میشکستم؛ بیتماشاگر. پیش چشم فرهاد فقط باید میایستادم. صاف، بیاشک، با قامتی که هنوز فرو نریخته. بغض هنوز تو گلوم میسوخت، اما اجازه ندادم راهش رو پیدا کنه. بعضی دردها رو باید قورت د...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 5
– چرا گفتم. اما رها تو اصلاً منو درک نمیکنی. خندیدم؛ نه از سر شادی، از ناباوری. خندهای کوتاه و بی جون. – درکت نمیکنم؟ جدی میگی؟ یه قدم دیگه جلو رفتم. قلبم اونقدر تند میزد که حس میکردم تا چند لحظه دیگه از قفسه سینهام بیرون میزنه. – ببینم اگه برعکس بود چی؟ اگه جای تو من این کارو کرده بود...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 6
هر بار اونو میدیدم، آتیش خشمم شعلهورتر میشد. نمیذاشت اون اتفاق سنگین رو فراموش کنم. دفعه آخر که به ماشینش تکیه داده و به پنجره خونهم خیره شده بود، با خونسردی تمام با پلیس تماس گرفتم. وقتی مأمورا برای بازداشت اومدن، شرط گذاشتم دیگه جلوی چشمم ظاهر نشه؛ رضایت دادم و آزاد شد. بعد از اون، دیگه...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 7
به آبان نگاه کردم که غمگین به من گوش میداد. گفتم: – ناراحت نشی، عزیزم. آبان با صدایی لرزون پاسخ داد: – نه، راحت باش. – اصلاً بذار خودم رو مثال بزنم. آه کوتاهی کشیدم. یادآوری این جملات برام سخت بود اما مجبور به گفتنشون بودم – فرهاد دقیقاً تو روز آخر گفت تو دیگه اون رهای سابق نیستی. دیگه زیادی ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 8
هما غر زد: – بازی؟ رها، داری دربارهی آدم واقعی حرف میزنی نه شخصیت رمانت. چشمام رو تنگ کردم و گفتم: – فرقش چیه وقتی آخرش هر دو فقط یه روایتن از یه خیال؟ آبان دستهاش رو بالا گرفت. – تو رو خدا بحث فلسفی نکن دیگه. خندیدیم، اما خندهم نیمه موند. من خوب میدونستم این کار، کار درست و انسانی نیست. ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 9
– اختیار دارید. خیلی لطف کردید. صداش آروم بود. حالا دیگه لبخند روی لبم داشت جا خوش میکرد. – خب، من چطور میتونم کیف پول رو به دستتون برسونم؟ – اگه شما لطف کنید و آدرستون رو بدید، مزاحمتون میشم و از شما تحویل میگیرم. – شرمنده، من نمیتونم آدرس بدم. باید بازی رو جلو میبردم، پس گفتم: – شما لطف ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 10
پنجرهی تاکسی بخار گرفته بود و من، با انگشت، روی شیشه اسم سوژه یعنی آراد رو نوشتم و پاک کردم. اولین قدم، همیشه سختترین قدمه. جلوی ساختمون شیک و مدرن شرکت نیکفر پیاده شدم. با قدمهایی که سعی میکردم استوار به نظر برسن، وارد لابی شدم. فضای داخلی گرم و پر از هیاهوی آروم کار بود. پشت میز منشی، دخت...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 11
نمیدونستم باید چی کار کنم تا این ارتباط شکل بگیره. اولین قدم رو من برداشته بودم؛ حالا بقیهاش با آراد بود. این که بخواد دوباره من رو ببینه یا نه، دیگه به اون بستگی داشت و دست من نبود. راستش، بعید میدونستم اتفاق خاصی بیفته، ولی میخواستم شانسم رو امتحان کنم. به خاطر همون جملهای که بارها از د...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 12
صبح روز بعد، به سختی از خواب بیدار شدم. انگار تموم شب، ذهنم هنوز درگیر بود؛ بین اینکه نقشهام موفقیتآمیز بوده یا نه. روی کاناپه ولو شده بودم و لپتاپم رو باز کردم، و سعی کردم چیزی بنویسم اما انگشتام روی کیبورد یخ زده بودن. کلمات تو ذهنم شکل نمیگرفتن. هر چی فکر میکردم، تنها تصویرصورت آراد تو ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 13
پایین رفتم و از نگهبان اسکناس ها رو گرفتم و از ساختمون خارج شدم. نردیک در آپارتمان ایستاده بود. همون چهره با آرامش و صلابت، همون نگاهِ عمیق، اما این بار رگهای از نگرانی تو چهرهاش موج میزد. اسکناسها رو با فاصلهای مشخص به سمتش گرفتم، بیهیچ سلام و نگاه اضافی، گفتم: – اینا رو بگیر، که دیگه خیا...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 14
صدای مونا که پر از هیجان بود رو پشت خط شنیدم: – خب، رها! تعریف کن ببینم، شخصیتش چجوریه؟ نفس عمیقی کشیدم. – چه میدونم والا! دوبار بیشتر ندیدمش، روی هم رفته شاید نیم ساعت هم نشده باشه. – خب حالا همین دوبار، چی ازش یادت مونده؟ چی ازش فهمیدی؟ – اینکه ظاهر آروم و جدی و با اعتماد به نفسی داره، اما کمی...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 15
صدای نفسهاش که حالا کمی تندتر شده بود، از پشت تلفن هم قابل شنیدن بود. انگار داشت روی کلماتش فکر میکرد. – خب راستش رو بخوای من از تو خوشم اومده. دلم میخواد بیشتر باهات آشنا شم. تو دلت نمیخواد؟ لحن صدای آراد، هرچند مردد، اما صداقت عجیبی داشت. چطور ممکنه؟ با یه بار دیدن؟ چطور میتونست اینقدر سر...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 16
به خودم گفتم تو با مردی رو به رو هستی که جذابه. مردی که حرفهاش مثل شهد شیرینه و هر زنی رو در جا دلباخته میکنه. اما تو هر زنی نیستی، نباید فراموش کنی که چرا اینجا هستی. به یاد فرهاد افتادم. به یاد داغی که رو سینهام گذاشت. عشق رو تو قلبم کشته بود؛ وقتی با تمام ادعاهاش، خنجرش رو از پشت تو قلبم ف...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 17
از در ساختمون که بیرون رفتم، قبل از هرچیز چشمم به آراد افتاد که به ماشینش تکیه داده بود. دستهاش رو سینهاش قفل شده بود و نگاهش بین خیابون و ورودی ساختمون تو رفتوبرگشت بود. با دیدن من لبخند کمرنگی روی لب هاش نشست و تکیه از ماشین برداشت. دستش رو داخل پنجره عقب ماشین برد. لحظهای بعد، یه دسته ر...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 18
وقتی آراد ماشین رو وارد خیابون بعدی کرد، چیزی تو دل من تکون خورد؛ لرزشی که اول سعی کردم نادیدهش بگیرم. شهر پر از خیابونهای شبیه همه، این رو به خودم یادآوری کردم. اما نه… هرچی جلوتر رفتیم، شکل ساختمونها، رنگ نورها، حتی نحوهی افتادن چراغها روی پیادهرو… همه برام آشنا بود. دستهام بیحرکت روی ...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 19
آراد به پشتی صندلی چوبی تکیه داده بود و تو سکوت، بدون اینکه حتی کلمهای به زبون بیاره، نگام میکرد. سنگینی نگاه کاوشگرش، من رو معذب کرده بود. برای فرار از اون نگاه خیره، چشم دزدیدم و نگاهم رو به بشقاب غذاش سُر دادم؛ تقریباً دستنخورده باقی مونده بود و فقط رد چند قاشق روی اون به چشم میخورد. بشقا...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان تا ابد - پارت 20
توی دلم گفتم: – پایهام، اما نه برای هر تفریحی! و البته اون این رو نمیدونست. یکی از چیزهایی که از همون شب اول دربارهش توجهم رو جلب کرده بود، همین بود؛ اینکه برای هر کاری اول از من سؤال میکرد و نظرم براش مهم بود. از اون مردهایی نبود که یه طرفه تصمیم بگیرن و بعد با غرور فکر کنن در حقت لطف کر...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
- 1
- 2