تا ابد به قلم نسترن قلی زاده
پارت چهل و هفتم :
یک ماه گذشته بود. سی روز و سی شب.
سی صبحی که با این امید از خواب بیدار میشدم که شاید امروز، اسم آراد روی صفحهی گوشیم ظاهر بشه.
اما نشد. نه پیامی، نه تماسی، نه حتی یه خبر.
انگار آدمی که تمام چند ماه گذشته، کنارم بود، یهشبه از روی زمین محو شده بود.
هنوز هم صدای اون روز توی سرم میپیچید.
– من نتونستم سارا رو فراموش کنم.
گاهی زیر دوش حمام. گاهی وسط نوشتن. گاهی موقع خواب.
لطفا صبر کنید...

مهسا
0هی روله بمیرم سیت سرطان داشتی؟ احتمالا دکترا هم جوابش کردن واسه همین با رها بهم زد