پارت ده :

صدایش مثل آوار روی سرم ریخت. با این حال پر و بالم را از زیر آوار بیرون کشیدم و به راهم ادامه دادم.این بار با رو به مادرش کرد و با لحنی گزنده ادامه داد:
-مگه نگفتم درو روی غریبه ها باز نکنید. اینا اینجا چه کار دارن؟
آقای اشراق جای زن که تقریبا مطمئن شدیم همسرش است،گفت:
-به نام دوست توزنگ زدن. شما برو تو، من تا دم در بدرقه شون می کنم.
مرد جوان دوباره ترش کرد و گفت:
-آدم وقتی قاتل شØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️