شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت یازده :
جز صدای ناله هیچ نوایی از کسی در نمی آمد انگار گرد مرگ به خانه مان ریخته شده بود. یک دفعه از جا پریدم و فریاد زنان گفتم نه ،نه !
در محاصره دستهای خاله می فهمیدم خواب دیده ام. اصلا نمی فهمیدم چند روز سپری شد !در تاریک ترین نقطه ی اتاقم نشسته بودم و فکر می کردم. اینقدر به راه های عجیب و غریب اندیشیدم که مغزم سوخت. انگار در کاسه سرم حلیم هم میزدند. احساس میکردم کفگیرهای مسی را ته سرم می کشن
لطفا صبر کنید...
