پارت یازده :

جز صدای ناله هیچ نوایی از کسی در نمی آمد انگار گرد مرگ به خانه مان ریخته شده بود. یک دفعه از جا پریدم و فریاد زنان گفتم نه ،نه !
در محاصره دستهای خاله می فهمیدم خواب دیده ام. اصلا نمی فهمیدم چند روز سپری شد !در تاریک ترین نقطه ی اتاقم نشسته بودم و فکر می کردم. اینقدر به راه های عجیب و غریب اندیشیدم که مغزم سوخت. انگار در کاسه سرم حلیم هم می‌زدند. احساس می‌کردم کفگیرهای مسی را ته سرم می کشن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️