شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت بیست :
پریناز با حرصی فروخورده گفت؛
-به همین راحتی ریشه زندگی تو زدی آقا شهاب.
نگاه تندی به پریناز انداخت و گفت؛
-زندگی ما هنوز در حد یک نهاله. با این اختلاف عقیده و سلیقه ای که ما داریم هیچ وقت ریشه ای به وجود نمی آد.
-اگه چشم و گوش بسته بگم چشم زندگی مون ریشه دار می شه ؟
شهاب در مقابل لحن طلبکارانه پریناز گفت ؛
-انگار یه چیزیم بدهکار شدیم .
پریناز آرام گرفت و به نرمی گفت:

لطفا صبر کنید...

م
1سبا بدبخت می کنه خودشو با این،سینا اونجا می خوره ،می خوابه،ازش بیگاری نمی کشن،کسیم حرف بارش نمی کنه ولی پیش این جهنم واقعیه برای سبا 🥺