پارت بیست :

پریناز با حرصی فروخورده گفت؛
-به همین راحتی ریشه زندگی تو زدی آقا شهاب.
نگاه تندی به پریناز انداخت و گفت؛
-زندگی ما هنوز در حد یک نهاله. با این اختلاف عقیده و سلیقه ای که ما داریم هیچ وقت ریشه ای به وجود نمی آد.
-اگه چشم و گوش بسته بگم چشم زندگی مون ریشه دار می شه ؟
شهاب در مقابل لحن طلبکارانه پریناز گفت ؛
-انگار یه چیزیم بدهکار شدیم .
پریناز آرام گرفت و به نرمی گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    سبا بدبخت می کنه خودشو با این،سینا اونجا می خوره ،می خوابه،ازش بیگاری نمی کشن،کسیم حرف بارش نمی کنه ولی پیش این جهنم واقعیه برای سبا 🥺

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    1

    فقط خدا به داد سبا برسه🤭

    ۴ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    آره بچم. سبا خیلی نجیب و صبوره

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️