پارت سیزده :

-شما این وقت صبح اینجا چه کار دارید؟ چرا صورتتون خونیه ؟
جمله پایانی مرد باعث شد پسرش نگاهی به طرفم بیندازد. انگار تازه باور کرد صورتم را زخمی کرده است .وقتی برگشت و به ما رسید آقای اشراق نگاهی شماتت بار به صورتش انداخت و گفت؛
-چه کار کردی شهاب ؟
چیزی از صورت شهاب برداشت نکردم.خیلی عادی گفت؛
-عمدی نبود !می خواستم سوار ماشین بشم خودش اومد جلو .
حرف شهاب را دو دستی چسبیدم .رو ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mohad 76

    1

    ممنونم بانو رمان جذابیه💖🌺 خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی تون🥰

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    1

    ممنون بانو🌹

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️