شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت سیزده :
-شما این وقت صبح اینجا چه کار دارید؟ چرا صورتتون خونیه ؟
جمله پایانی مرد باعث شد پسرش نگاهی به طرفم بیندازد. انگار تازه باور کرد صورتم را زخمی کرده است .وقتی برگشت و به ما رسید آقای اشراق نگاهی شماتت بار به صورتش انداخت و گفت؛
-چه کار کردی شهاب ؟
چیزی از صورت شهاب برداشت نکردم.خیلی عادی گفت؛
-عمدی نبود !می خواستم سوار ماشین بشم خودش اومد جلو .
حرف شهاب را دو دستی چسبیدم .رو ب

لطفا صبر کنید...

Mohad 76
1ممنونم بانو رمان جذابیه💖🌺 خسته نباشید