پارت سوم :

من هنوز براتی رو ندیدم.اما بچه های اینجا و مددکار گفت احتمالا می ره دادرسی مجدد.
-چرا؟مگه چیه؟
دستی داخل چشم هایش انداخت و افزود:
-بیشتر به نفع طرف مقابله.بوی خوشی برای من نداره.
توی صورتم کوبیدم که سینا با حالت بازدارنده ی نگاهش مرا ثابت نگاه داشت.
اخم آلود نگاهم کرد و گفت:
-من به صبر تو ایمان دارم که بهت گفتم.
داشتم می ترکیدم.هیچ گوشی رو جز تو محرم و مطمئن پیدا نکردم.
اشکم راحت روی گونه افتاد و آرام گفتم:
-قربون اون قلبت برم.بازم بگو لااقل امشب راحت بخوابی.
نفس عمیقی کشید وگفت؛
-الان بهترم.
-ما می ریم سراغ آقای براتی ببینیم چی می گه.
سرش را به حالت تاکید تکان داد:
-شاید فردا بیاد پیشم.باید ببینیم چی می شه.
-یعنی برات حکمو بریدن سینا؟
-آره!مونده دادگاه .
-خب،چیه!
-فعلا برو بعدا معلوم می شه.
ملتمسانه گفتم؛
-تو رو قرآن،جون سبا بگو!
صدایش پایین تر آمد و گفت:
-بیست سال.
چشمانم سیاهی رفت.دیگر چیزی نفهمیدم.سینا چند بار صدایم زد تا به خودم آمدم.همان لحظه دایی کنار گوشم چسبید:
-چی می گید شما تمومی نداره.
آنقدر منگ بودم که نتوانستم با سینا خداحافظی کنم.گوشی را سمت دایی گرفتم و به سینا نگاه کردم.تا آخرین لحظه ی ساعات ملاقات نشستم و به سینا زل زدم.بابا را نمی دانم ،اما اگر مامان می فهمید چه حکمی برای جگر گوشه اش بریده اند ،دق می کرد.زیر لب با خودم زمزمه کردم؛"بیست سال!این هرروز مردن برای سیناست."مگر می شد دیگر بعد از شنیدن و اجرای این حکم زندگی کرد.هنوز یکسال نمی گذشت که مامان از هست و نیست ساقط شده بود.هرروز که از خواب نرفته برمی خواست سینایش را از خدا طلب می کرد.وای به آنکه...
با اشاره ی دایی سعید به خودم آمدم.دور وبرم را که نگاه کردم،متوجه شدم مقابل ماشینش ایستاده ایم.سرم را تکانی دادم ؛
-بله دایی.
بابا به جای دایی پرسید:
-سینا چی بهت گفته که از زندان تا اینجا عین مجسمه ای.
با لکنت گفتم:
-هی،،،چی!
بابا بیشتر شک کرد.مقابلم ایستاد.شانه هایم را گرفت و گفت؛
-من که دیریا زود متوجه می شم بابا جون.نترس!بگو.
آب دهانم را قورت دادم.زبانی روی لبهای خشکم کشیدم .مردمک چشم هایم روی عزیزانم دوری زد و نهایتا روی بابا نشست.پدربزرگ با لحن گرمش گفت:
-بگو بابا جان. بایستی برای هر اتفاق و خبر ناگواری آماده باشیم تا بتونیم راه چاره پیدا کنیم.بگو دختر!
لب زدم:
-برای سینا حکم طولانی مدت بریدن.نتونست بگه!
بابا با بدحالی زمزمه کرد.انگار جانش به در رفت تا همان یک جمله را بپرسد:
-چند سال؟
پیشانیم را به سینه ی بابا چسباندم و گریه کردم .بابا دو دستش را دور تنم انداخت و مرا به خودش فشرد.ناله ام درآمد:
-برای داداش عزیزم بیست سال زندانی بریدن بابا.برای سینای ما.آخه کی باورش می شه؟
دستان بابا هر لحظه محکم تر می شد.دربدترین شرایط تکیه گاهم بود.چهره ی دیگران را نمی دیدم.فقط صدای دایی را شنیدم؛
-بیا برو تو ماشین بشین آقا.هوا سرده بدتر می شی.
صدای دایی انگار از ته چاه می آمد.به بابای من می گفت آقا.از بس دوستش داشت!سرم را که بالا کشیدم،رنگ به صورت بابا نبود.کمکش کردم داخل ماشین نشست.همه فورا دورش را گرفتند.دایی رو به من کرد و پرسید:
-کی حکمش اومده؟
دماغم را بالا کشیدم و آبش را با دستمال کاغذی گرفتم:
-دیروز.
بابا باصدایی کم جان و ناتوان گفت؛
-دیدم چشماش یه رنگیه.
دایی گفت:
-خودتو آبدیت کن آقا.آبجی "سودابه" شما رو اینطور ببینه دق می کنه ها.
بابا دستی به سرو صورتش کشید ؛
-حکم صددرصد مال براتی هم رفته.برو دفترش ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم.
دایی پشت فرمان نشست و درها بسته شد.ماشین دایی عین اجل سرعت گرفت .اما ترافیک شهری کمی معطلمان کرد تا به دفتر وکیل سینا برسیم.
بالاخره رسیدیم.وارد شدیم و گوش تا گوش روی صندلی های چرمی قهوه ای اش نشستیم. باید بازهم تحمل می کردیم.براتی در دفترش نبود .حدود یکساعتی طی شد که وارد شد.بادیدن ما زیاد تعجب نکرد.گویا انتظار دیدنمان را داشت:
-خیلی خوش اومدید.درخدمتم!
سمت اتاقش رفت و دستش را به عنوان راهنما مقابل خود کشید:
-بفرمائید.
کسی غیر ما در دفتر نبود.با اجازه ی منشی اش همه با هم بلند شده و وارد اتاق براتی شدیم.هیچکدام تحمل انتظار کشیدن نداشتیم.هیچکس هم منعمان نکرد که پنج نفری داخل نرویم.بابا بین زمین و هوا پرسید:
-حکم سینا که براش رفته آقای براتی.شما اطلاع دارید.
براتی روی صندلی بلندش لم دادو به بابا اشاره کرد بنشیند:
-بله،دیروز صبح به دفتر فکس شد.
-پس چرا به من اطلاع ندادید؟
مرد جوان درحال تکان دادن خود جواب داد:
-این حکم برای سینا خیلی سنگینه.
لبهایش را پایین کشید و اضافه کرد:
-البته با وجود دو وکیل قدری که خانواده ی متوفی اختیار کردن،انتظارشو داشتم.
پدربزرگ گفت:
-یعنی مام وکیل اضافه بگیریم کارمون بیشتر جلو می ره؟
مرد جوان دستی لابه لای موهایش کشیدو درجواب پدربزرگ گفت:
-خیلی چیزا تو پرونده ی سینا مجهول مونده.مثل اون ضربه ی کاری که باعث فوت شده.نداشتن گواهی نامه هم کارشو بدتر می کنه.گذشته از اینها به قاضی پرونده هم بستگی داره.
بابا گفت:
-بابت اون که جریمه شو می ده و حبسشو می کشه.برای ثابت کردن و نزدن اون ضربه هم شما باید کمکش کنید.الباقیشم کمک کردن به یه انسان بوده. برای کمک کردن به خلق الله باید تا آخر عمر گوشه ی زندون بخوابه؟
آقای براتی به هیچ سرنخی در مورد ضربه ای که متوفی خورده بود نرسید.دست هایش را روی میز گذاشت و سمت بابا خم شد.با لحن نرمی گفت؛
-ما اینو می دونیم آقای سرمد عزیز.شما سینا رو می شناسید.قاضى و خانواده ی متوفی که این شناخت رو ندارن.پس بر
اساس مدارک رفتارمی کنن.
بابا با بی طاقتی پرسید:
-حالا باید چکار کرد؟
براتی در جواب گفت:
-من تقاضای تجدید نظر دادم .مطمئن باشید این حکمو می شکنم.
-حکم که باید تغییر کنه.این عین بی عدالتیه.
-شما کمی خونسرد باشید تا بنده کارمو انجام بدم.
بابا در یک جمله ی آمرانه گفت:
-پسر من باید بیاد بیرون آقای براتی.من فقط به این جمله فکر می کنم.
براتی چند بار سرش را تکان داد .اما چیزی نگفت.وعده ی ده روز آینده و زمان دادرسی را داد و ما دست از پا درازتر برگشتیم.همانجور ده روز ده روز حدود ده ماه از معلق ماندن سینا می گذشت.اما اینبار حکم وارد دادگاه می شد.دیگر قضیه کاملا حیاتی شده بود.حالی کردن آن حرفها برای مامان بدتر از هضم حکم سینا بود.همان هم شد .ما حرف نزده مامان فهمید چه خاکی برسرمان شده است.طفلک دیگر جان گریه کردن هم نداشت.پیش از آنکه بی حال و جان شود،بغلش کردم و آرام جانش شدم.مرا به خودش چسباند و بوکشید.با صدایی لرزان گفت:
-کم از خونه برو بیرون سبا.نیستی خونه برام گورستون می شه.
مامان رابیشتر به خودم فشردم و بوسه بارانش کردم.خدا می داند چقدر مرا جای روزهای نبودن سینا بوییده بود.آرام که شد به هوای تغییر دادن لباس به سالن برگشتم.مردها شور گرفته بودند و درمورد نابلدی براتی حرف می زدند.دایی سعید عقیده داشت وکیل بهتری اختیار کنند.اما پدربزرگ آن عمل را بی فایده می دید و معتقد بود باید برای گرفتن رضایت پاپی خانواده ی متوفی شوند.آن حرف را چند بار درحضور براتی گفتند واو این عمل را منوط به اختیار خودشان گذاشت.از نظر او خانواده ی متوفی به هیچ وجه کوتاه نمی آمدند.کمی به براتی حق دادم.یک بار که همراه دایی بودم و برادر متوفی را دیدم از فاصله ی دور وحشت کردم.تااسم سینا را برد،قصد دریدن دایی را داشت.عین گرگی زخمی!بابیرون آمدن مامان بحث قیچی شد .متوجه شدم قرار مدارهایشان را از طریق تلفن خواهند گذاشت .زیاد مقابل مامان حرف نمی زدند.اما رضایت کجا بود؟مگر کسی می توانست به خانه ی آنها نزدیک شود.چندین بار تا روز دادگاه همه تلاششان را کردند اما هیچ فایده ای نداشت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    من فکر میکنم رمان پری هیجانی باشد ممنون از شما

    ۴ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی شما عزیزم.

    ۴ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنونم از همراهی‌تون. امیدوارم تا انتها لذت ببرید

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️