سجین به قلم آرزو مهاجر
پارت نهم :
از بغل هر دری رد میشد، به ترتیب باز میشدند و تعدادی از همان موجودات سیاه مرموز سرک میکشیدند. باترس ایستاد و آنها را زیر نظر گرفت. هیچی ازشان دیده نمیشد. فقط چشمانشان مشخص بود که پشت هم پلک میزدند. از آنها میهراسید. با دیدنشان موهای تنش سیخ می ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

سیدنی
0خییلی از جلال خوشم میاد🤣🤣