سجین به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتم :
جیغی کشید و عقبی عقبی رفت و برگشت دوید. کاظم صدایش زد. دل از بس ترسیده بود، توجهی نکرد و به سمت آسانسور دوید. وسط راه برای این که دوباره فواره را چک کند، یک لحظه به عقب نگاه کرد؛ همین باعث شد متوجه ی راهی که میرود نشود و از نردهها پرت شد پایین.
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
