سجین به قلم آرزو مهاجر
پارت پانزده :
نیم ساعت بعد خندهی دل بلند شد. سید چون روی لبهای مجسمه کار میکرد و نقطهی حساس بود، برنگشت ببیند علت خنده از چیست. نزدیک شدن دل را حس کرد. دل گفت: برگرد و شاهکار منو ببین.
سید انگشتش را از لب مجسمه عقب کشید و گردن دردناکش را عقب کشید و با دیدن چیزی که در دست دل بود، توجهش جلب شد. یک آدمک کج و کوله که شکم گندهای داشت و دماغی بزرگ و گردالی. اخمهایش هم توی هم بود و لب پایینش آویزان
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترلان
0اوخی دلم میخواد باهم بمونن پایانش خوشه؟
۲ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره عزیزم
۲ هفته پیشمولان
0گناهی چقدر ناززه این دل🥺
۲ هفته پیشفریده
0مجسمه ساز خیلی شغل جدیدی بود درحالی که همه دکتر و مهندسن
۲ هفته پیشفندق
0خیلی باحالن این دونفر😂😋
۲ هفته پیشماریا
0طفلکی سید از هر طرف حساب میکنه باز دل بهش میزنه😂
۲ هفته پیشتارا
0لباسش همونیه که روی جلد اصلی رمانه مگه نه؟😍
۲ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره دقیقا
۲ هفته پیشچکاوک
0فکر میکردم پسره وحشی باشه ولی بازم خیلی صبوره طفلی😂😂
۲ هفته پیشکارا
0فکر کنم دل اینقدر سوال پیچش کنه پسره بدبخت روانی شه😶😂
۲ هفته پیشمهرنوش
0جریان این زلزله ها چیه چقدر زیادن
۲ هفته پیشخاله قزی
0کاش عکس مجسمه رو میذاشتین بخندیم😂
۲ هفته پیشترانه
0وای این دل چقدر گوگولیه😍
۲ هفته پیشماهی
0وای چه قدر پارت های بامزه ای بودن کلی خندیدم😂🥰
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

هدیه
0خیلی پارت قشنگی بود❤️😂👏