سجین به قلم آرزو مهاجر
پارت چهارده :
برخاست و دستگیرهی در را آهسته چرخاند و سرش را از لای در داخل برد و گردنی چرخاند. اتاقی به بزرگی سه اتاق، انباشته شده از از مجسمهها و تندیسها دید. گویا اینجا یک کارگاه بود.
پا به درون کارگاه گذاشت. از همه جا بوی گچ تازه میآمد. بو را عمیق به سینه کشید. روی زمین هم همه جا پودر گچ ریخته بود. کپهی کیسههای گچ سفید گوشهی دیوار روی هم تلنبار شده بودند. اینجا و آنجا هیکلهای کامل
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم
0خیلی از این رمان خوشم اومده. میخونم سرحال میشم😍
۲ هفته پیششهلا
0شاید اسمش دلاناست. اسم خواهر زاده منه دلانا
۲ هفته پیشالهام
0سید یه مهربونی درونی داره ولی نشون نمیده
۲ هفته پیشرکسانا
0چه جالب. مجسمه سازی اطلاعات قشنگی بود👏
۲ هفته پیشپرنسس خانوم
0وای من سیدو میخوام رو همه شخصیت هات نظر دارم ارزوجوون😭🙌
۲ هفته پیشترنج
0دختره چه دلنشینه خوشم میاد ازش
۲ هفته پیشملینا
0قشنگی مجسمه ها رو منم از اینجا حس کردم🥺
۲ هفته پیشنسرین
0دختره اصلا نه تو کتش نمیره👏😃
۲ هفته پیشفریماه
0یعنی اگر دل گند نزد به مجسمه ها من اسممو عوض میکنم😶🤣
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فافا
0حس میکنم دل خیلی پاکه. هیچی از بدی دنیا نمیدونه💔