پارت هفده :

لب‌هایش را غنچه کرد و جلو داد.
ـ هومممم... اِم چی می‌تونه باشه؟ بذار حدس بزنم. محمد؟
وقتی با لبخند او مواجه شد، حدسش را تغییر داد.
ـ خب این نیست. ماهان؟ محمود؟ مازیار؟

ـ می‌تونی تا ابد به حدس زدن ادامه بدی.
ـ از جلال می‌پرسم.

متر را دور کمر او انداخت و او را با همان متر جلو کشید. تن دل به تنش چسبید. گردنش را از بالا خم کرد و به چشمان بنفش دل که دودو می‌زد، نگریست؛ ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    حاجی سید چقدر هزینه😱😂

    ۲ هفته پیش
  • سپیده

    0

    خدایی فکر کن اسمش موسی باشه یا مظفر🤣

    ۲ هفته پیش
  • سپیده

    0

    حس میکنم اسمش برای دل اشناس واسه همین میگه کسی نگه

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️