سجین به قلم آرزو مهاجر
پارت هفده :
لبهایش را غنچه کرد و جلو داد.
ـ هومممم... اِم چی میتونه باشه؟ بذار حدس بزنم. محمد؟
وقتی با لبخند او مواجه شد، حدسش را تغییر داد.
ـ خب این نیست. ماهان؟ محمود؟ مازیار؟
ـ میتونی تا ابد به حدس زدن ادامه بدی.
ـ از جلال میپرسم.
متر را دور کمر او انداخت و او را با همان متر جلو کشید. تن دل به تنش چسبید. گردنش را از بالا خم کرد و به چشمان بنفش دل که دودو میزد، نگریست؛ ت
لطفا صبر کنید...

زهرا
0حاجی سید چقدر هزینه😱😂