سایه ی من جلد سوم به قلم زهرا باقری
پارت هفتاد و سوم :
اعتراف به این موضوع که دیگه نباید باعث خجالتم میشد. از بچگی تا به اون سن همیشه هر وقتی که بدون اینکه به بابا بگم جایی میرفتم و بعدم دیگه هیچ خبری بهش نمیدادم همیشه ترسِ برگشتن و روبرو شدن باهاش و داشتم، چون میدونستم که بدون استثنا هر باری که همچین گندی میزنم با چند تا ضربهی جانانه بهم خوشآمد میگه!
حالا هم با اون سنوسال و قد و هیکل استرس بدی گرفته بودم که نکنه جلوی بقیه
لطفا صبر کنید...
