پارت هفتاد و سوم :

اعتراف به این موضوع که دیگه نباید باعث خجالتم می‌شد. از بچگی تا به اون سن همیشه هر وقتی که بدون این‌که به بابا بگم جایی می‌رفتم و بعدم دیگه هیچ خبری بهش نمی‌دادم همیشه ترسِ برگشتن و روبرو شدن باهاش و داشتم، چون می‌دونستم که بدون استثنا هر باری که همچین گندی می‌زنم با چند تا ضربه‌ی جانانه بهم خوش‌آمد می‌گه!
حالا هم با اون سن‌وسال و قد و هیکل استرس بدی گرفته بودم که نکنه جلوی بقیه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️