پارت شصت و دوم :

- آقا مهدی چرا نمیای بیرون؟!
صدای طرف که دوباره شنیده شد فهمیدم چه شباهت عجیبی به صدای صاحب خونه داره! حتی با این‌که فقط چند جمله از اون مرد شنیده بودم؛ اما صداش هنوز تو گوشم بود و متوجه بودم که هیچ فرقی با هم‌دیگه ندارن! از طرفی امکان نداشت کسی که پشت درِ خودش باشه، چون هیچ دلیلی نداشت برای ورود به اتاقِ خونه‌ی خودش چندین بار اجازه بگیره!
همگی تا جایی‌ که ممکن بود ساکت بودیم و حتÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خودشونو خونشون درب وداغون شدن دوقرتونیمشم باقیه 😁🙏

    ۱ سال پیش
  • سهیل

    2

    دمتون گرم هم باحال بود هم ترسناک😁👏👏👌

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم 🙏😆🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️