پارت هفتاد و هشتم :

- آی!
- مهرداد!
- آخ... فکرکنم کمرم شکست!
درحالی‌که انگار روح از بدنم جدا شده بود و صدام می‌لرزید، بالاخره موفق شدم با ته مونده ی شجاعتم گردنمو بچرخونم و به مهرداد نگاه کنم که درست زیر پام روی زمین افتاده بود، البته نه دقیقاً روی خود زمین!
نمی‌تونستم درست تشخیص بدم؛ اما چند سانتی از زمین فاصله داشت. انگار افتاده بود روی چیزی که نمی‌تونستم درست ببینمش...
- صبر کن، همین الا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    این همه نگران مهرداد بودیم آخرش باز میلا کله پا شد،حداقل یه دستی پاییش میشکست دلمون خوش باشه 😁🙏

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    4

    آخههه خیلی به میلاد بیشتر از همه سخت گذشت..دمتون گرم خانم باقری عزیز بلاخره برگشتیم به زمان حال و کاملا غیر منتظره بود 👏👏👏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️