پارت هفتاد و دوم :

- اون یقه‌ی پسر منه توی دستت!
بابا به محض رسیدن به ما کمابیش آروم زد روی دست سیاوش و اونم بلافاصله چند قدم رفت عقب. البته هیچ خبری از عقب نشینی دفاعی نبود و ظاهراً این کارو فقط به خاطر احترام به بابا انجام داد. وگرنه نگاهش به من هنوز رنگ خشونت داشت.
- شما دوتا چه مرگتونه؟ ها؟ اگه قراره مثل حیوونا بیفتین به جون هم بگین یه قلاده بندازم گردنتون و خیال خودم و شماها رو راحت کنم! نفهمیدم با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    این جاش که میلاد گفت تنها ادم پاکی که تو زندگیش داره فقط مینائه دلم واقعا براش سوخت 🥺

    ۷ ماه پیش
  • معصومه

    0

    دلم برا میلاد سوخت 🙁💔 گریه نکننننننن 😭😭😭

    ۸ ماه پیش
  • سهیل۲۸

    8

    آخه میلاد❤️ 🩹❤️ 🔥 واقعا حق داره این ضربه ی آخری خیلی کاری بود.. هم از دست خونواده ش میکشه هم از اون موجودات

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    حرکت مهرداد قشنگ کمرش و شکوند🤣🤣😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️