پارت شصت و چهارم :

به معنای واقعی کلمه هنگ کرده بودم. نه می‌تونستم حرف بزنم، نه حرکتی بکنم.
بابا هم بدتر از من، زل زده بود به صفحه‌ی موبایل و نمی‌تونست جوابی به الو الو کردنای علی بده.
بین من و بابا، فقط مهرداد بود که سرشو برگردوند و با صدای بلند گفت:
- تو زنده‌ای؟!
اون طرف خط مکث نسبتاً طولانی به وجود اومد و بعد علی با لحن متعجبی گفت:
- قرار بود مرده باشم؟!
- تا جایی‌که ما می‌دونیم آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    از اول که بزور سر خیابون آویزونشون شد مشکوک بود بعدم که تو جنگل گم وگورشون کرد💚

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    2

    میدونستم علی واقعی نیست با اون همه اتفاق خیلی قشنگه ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️