سایه ی من جلد سوم به قلم زهرا باقری
پارت شصت و چهارم :
به معنای واقعی کلمه هنگ کرده بودم. نه میتونستم حرف بزنم، نه حرکتی بکنم.
بابا هم بدتر از من، زل زده بود به صفحهی موبایل و نمیتونست جوابی به الو الو کردنای علی بده.
بین من و بابا، فقط مهرداد بود که سرشو برگردوند و با صدای بلند گفت:
- تو زندهای؟!
اون طرف خط مکث نسبتاً طولانی به وجود اومد و بعد علی با لحن متعجبی گفت:
- قرار بود مرده باشم؟!
- تا جاییکه ما میدونیم آ
لطفا صبر کنید...

میم
1از اول که بزور سر خیابون آویزونشون شد مشکوک بود بعدم که تو جنگل گم وگورشون کرد💚