پارت شصت و هشتم :

مهرداد و بقیه که از پله‌ها رفتن بالا، نگاه من تا آخرین لحظه به اونا بود و یه حسی همش بهم می‌گفت:
- پاشو برو پیششون ببین چه خبره!
- کجا می‌ری؟!
- می‌رم یه سری بهشون بزنم...
- بشین بابا! تو هم دیگه داری شورش و درمیاری!
از اون‌جایی‌که مینا کاملاً منو درک می‌کرد زحمت انکار و به خودم ندادم و همون‌طور که دوباره می‌نشستم زیر لب گفتم:
- من می‌دونم سیاوش چه‌جور آدمیه!
- بس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    انگار اصلا متوجه نشدن این پایین چه قیامتی بپا بوده،راحت میگه پاکسازی انجام شد😁🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️