سایه ی من جلد سوم به قلم زهرا باقری
پارت شصت و هشتم :
مهرداد و بقیه که از پلهها رفتن بالا، نگاه من تا آخرین لحظه به اونا بود و یه حسی همش بهم میگفت:
- پاشو برو پیششون ببین چه خبره!
- کجا میری؟!
- میرم یه سری بهشون بزنم...
- بشین بابا! تو هم دیگه داری شورش و درمیاری!
از اونجاییکه مینا کاملاً منو درک میکرد زحمت انکار و به خودم ندادم و همونطور که دوباره مینشستم زیر لب گفتم:
- من میدونم سیاوش چهجور آدمیه!
- بس
لطفا صبر کنید...

میم
1انگار اصلا متوجه نشدن این پایین چه قیامتی بپا بوده،راحت میگه پاکسازی انجام شد😁🙏