پارت صد و بیست و هشتم :


هوا ابری و بارانی است و برف ملایم و سبکی بارش را آغاز کرده است. دیلان زیر چتر دوستش پناه می‌گیرد و باهم از کلانتری خارج شده و به طرف خیابان پاتند می کنند. دربستی می‌گیرند و سوار می‌شوند. کاوه در خود جمع می‌شود و دیلان متفکرانه از شیشه‌ی ماشین به خیابان‌ها نگاه می‌کند.
_ چه‌قدر حس غریبی داره این شهر! چطور بعضیا رو به خودش جذب می‌کنه...
کاوه می‌خندد:
_ داداش نصف روزه اومدی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    باورم نمیشه واقعا گذاشت بره...

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    1

    ببینیم چطورمیتروکنی ولی پرهام شده خودش شمابکشه دست پلیس نمی افته🙏

    ۷ ماه پیش
کپی شد!