پارت صد و سی و هفتم :


انگار کمی راضی می‌شود، مصمم و جدی دستش را دراز می‌کند:
_ قول بده...
روجا لبخند می‌زند و دستش را در دست او قرار می‌دهد، دیلان با بدجنسی دستش را می‌فشارد و چشمک می‌زند:
_ خوب گیرت انداختم...
صدای شاگرد راننده‌ی اتوبوس بلند می‌شود و روجا دستش را به سختی و با خنده از دست او جدا می‌کند:
_ دیوونه...
هردو می‌ایستند و دیلان غمگین نگاهش می‌کند:
_ دیوونه‌ شدم، دیوون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    ممکنه زهره باشه،فکر کنم گفته بود هنوز نتونسته انتقام بگیره ازش

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    1

    بازپرس،ازهدی خوش آمد🙏

    ۷ ماه پیش
کپی شد!