ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت صد و سی و هفتم :
انگار کمی راضی میشود، مصمم و جدی دستش را دراز میکند:
_ قول بده...
روجا لبخند میزند و دستش را در دست او قرار میدهد، دیلان با بدجنسی دستش را میفشارد و چشمک میزند:
_ خوب گیرت انداختم...
صدای شاگرد رانندهی اتوبوس بلند میشود و روجا دستش را به سختی و با خنده از دست او جدا میکند:
_ دیوونه...
هردو میایستند و دیلان غمگین نگاهش میکند:
_ دیوونه شدم، دیوون
لطفا صبر کنید...

م
1ممکنه زهره باشه،فکر کنم گفته بود هنوز نتونسته انتقام بگیره ازش