پارت یک :

«ساقیا!
از دستِ تو جامِ زهرآلودی نوشیدم با نام عشق...
خوابِ مستی دیدم ولی با مرگ هم پیمان شدم!»
***
لالاییِ ملایمِ باد بیخِ گوشِ زمستان، طالبِ خواب رفتنش بود تا از پسِ خوابِ او، بهار چشم باز کرده و لبخندش جامه‌ی سرسبزِ تنِ زمین شود. این زمزمه‌های لالایی‌خوان زیرِ سنگینیِ نگاهِ شاهد و نورانیِ خورشید که از بخشندگی‌اش همین گرمای سفره باز کرده بر فرشِ زمین بس بود؛ آبیِ آسمانی که پس زمینه‌ی تصویرش بود بدونِ لکه ابری، ولی با این حال زمستانِ خمارِ خواب، هنوز نفس‌های سرمازده‌اش را به روی آدمیان، شاید در این اواخر نرم‌تر از اوایل می‌کوفت. این لانه‌ی کوچکی که سقفش آسمان بود و فرشش زمین، درونِ آسفالتِ کوچه‌ای با عرضِ متوسط که یک طرفش دیواری سنگی قد کشیده و پشتِ این دیوار پناهگاهِ امنی برای تجمعِ درختانِ خشکیده‌ای بود که از شوقِ ورودِ بهار، گل از گلشان شکفته و تازه داشتند اندک رنگی از سرسبزی را به روی شاخه‌های نازک، خزان‌دیده و زمستان از سر گذرانده‌شان که بعضاً هم خمیده و از لبه‌ی دیوار پایین بودند، می‌دیدند. سایه‌ی شاخه‌ها نقشی شده بر همان بخش از زمین و در این کوچه ورودِ سکوت ممنوع بود!
از آنجا که عصر هنگامِ آغاز شده به روی زمان بوسه می‌زد، صدای کودکانی از درونِ این کوچه به گوش می‌رسید که مشغولِ فوتبال بازی کردن بودند. دروازه‌هایشان از دو طرف، یکی دیوارِ بنا شده سمتِ راست و یکی سمتِ چپ دیواری که فاصله‌ی بینِ دو خانه بود. توپِ فوتبالی با پاس‌کاری‌هایشان میانشان در گردش بود و روی سطحِ آسفالت می‌چرخید. به جز آن‌ها از ابتدای این کوچه طرحِ قدم‌هایی با شکل و شمایلِ پوتین‌های مشکی، مردانه و بندی پیدا شده که زیرِ سایه‌ی درختان رو به انتهای کوچه پیش می‌رفت. سایه‌ی درختان همچون تارِ عنکبوتی تنیده شده افتاده بر سرش، از لابه‌لای روزنه‌های کوچکی که بینِ شاخه‌ها افتاده بود، گاهی نوری با بازیگوشی می‌دوید و برقی را روی چشمانِ قهوه‌ای سوخته‌اش می‌نشاند. نگاهش خیره به روبه‌رو و باد که وزید، لبه‌های پیراهنِ سبزِ تیره‌ای که بر تیشرتِ مشکی پوشیده و دو طرفش را باز گذاشته، آستین‌هایش را هم تا آرنج تا زده بود را به عقب هُل می‌داد.
دمِ عمیقی گرفت و ریه‌هایش را از هوای تازه پُر کرده، حینِ قدمی دیگر رو به جلو برداشتنش، دستش را بالا آورد و به آرامی شاخه‌ی خمیده‌ای که سرِ راهش بود را با اندکی خم کردنِ گردنش رو به بالا گرفت تا از زیرش رد شد. نگاهش افتاده به بازیِ بچه‌ها، روی لبانِ برجسته‌اش طرحی با قلموی لبخند کشیده شده و بر بومِ گونه‌هایش هم نقشِ چاله‌هایی کمرنگ افتاد. تارِ موهای کوتاه و قهوه‌ایِ همرنگ با ته‌ریشش هم مخاطبِ تنه زدن‌های باد بودند و چون بیدهایی لرزان، تکان‌هایی ریز می‌خوردند. رسیده به میانه‌ی کوچه، آنجا که شده بود زمینِ بازیِ بچه‌ها و چون یکی از جمعشان به جهتِ اشتباهی توپ را فرستاد، افتاده جلوی پای او که گویی با آمادگی از قبل توپ را با پا مهار کرد و نگه داشت، یک تای ابروی تیره‌اش را سوی پیشانیِ بلند و روشنش هدایت کرده، دمی بعد از لبخندِ پیشینش، طرحِ نیمچه کششی یک طرفه باقی ماند. نگاهش را از توپ که بالا کشید، رسیده به بچه‌هایی که منتظر نظاره‌گرِ قامتِ بلندش بودند و بعد نوبتِ او بود که در نهایتِ نگاهی گذرا چرخاندن بینشان، توپ را به سمتِ دروازه‌ی سمتِ چپ که دیوارِ بینِ دو خانه بود فرستاد و دروازه‌بانشان هم از حرکت باز مانده، برخوردِ محکمِ توپ به دیوار نتیجه‌اش گل به نفعِ تیمی بود که صدای خوشحالی‌شان بلند شد.
جاده‌ی لبخندِ مرد برگشته به همان حالتِ دو طرفه و این بار خنده‌اش دندان‌نما، چشمکی برای خوشحالیِ بچه‌ها زد و بعد هم رو گرفته از آن‌ها دوباره مسیرش را تا جایی نزدیک به انتهای کوچه امتداد داد. رسیده به مقصد، همان سمتِ چپ و ایستاده مقابلِ درِ فلزی و آبی روشنِ خانه‌ای حبسِ دیوارهای آجری و با نمای سفید، پشتِ این در حیاطی سنگفرش شده بود و بخشی از آن چون باغچه‌ای کوچک در خود قامتِ استوارِ درختی قد علم کرده و شاخه‌های برهنه‌اش همچون دیگر درختان به تازگی داشتند آماده‌ی میزبانی از بهار می‌شدند. سمتِ دیگرِ حیاط جایگاهِ آلاچیقِ چوبی و کوچکی بود که سایه‌بانی هم بر سرش سقف کشیده، مقابلِ ساختمان هم از سمتِ راست پله‌هایی با نرده‌ی فلزی بودند و منتهی به درِ اصلی می‌شدند.
صوتِ چرخشِ کلید در قفل پیچیده میانِ سکوتی که تاجِ حاکمیت بر سر نهاده بود، به محضِ رو به داخل کشیده شدنِ در و قامت از میانِ درگاه گذراندنِ مرد که با گامی بلند به حیاط راه یافت، تک پرنده‌ای کوچک و زرد رنگ هم روی شاخه‌ی درخت بال‌هایش را بست و جا خوش کرد. نگاهِ مرد نشسته بر نمای خانه و لبخندش همچنان پابرجا، این بار قدم‌هایش او را سمتِ پله‌ها سوق دادند برای بالا رفتن و ورود به خانه‌ای که پرده‌ی نازک و شیری مقابلِ پنجره‌اش کشیده شده و اجازه‌ی سرک کشیدن به داخل را نمی‌داد. سالنِ این خانه سازِ مخالف کوک کرده با اندک سرمای بیرون و گرم بود؛ اما شاید تنها شباهتش ختم می‌شد به همان سکوتی که سرزمینش را آن حوالی بنا کرده بود. دیوارهای خانه به رنگِ کرمی و کاشی‌ها طرحِ چوب و قهوه‌ای روشن، سمتِ راستِ سالن دورهمیِ کاناپه‌های مخمل و کرم رنگی بود که میانشان یک میزِ شیشه‌ای و تیره بر روی فرشِ کوچک و کرمی جای داشت. روی این فرش و پشتِ میز پسرکی نشسته و ابروانِ مشکی‌اش را از روی دقت پیچیده درهم، لبانِ کوچکش را بر هم فشرده و چشمانِ درشت و مشکی‌اش هم قفل شده بودند به تکه‌های پازلِ کنارِ هم قرار گرفته روی میز و مابقیِ تکه‌های پراکنده‌ای که باید در جای درست جایشان می‌داد.
لبانِ بر هم فشرده‌اش را به دهان فرو برد، قطعه‌ای که در دستانِ کوچکش بود را سعی کرد در جایگاهِ موردِ نظرش قرار دهد؛ اما چون هرچه کرد ناموفق بود، شانه‌هایش زیر افتادند و تنش را که عقب کشید، گردنِ خمیده‌اش را هم صاف کرد. نگاهش را با کلافگیِ بانمکی دوخته به این پازلِ خسته کننده‌ای که انگار قصدی برای درست شدن نداشت، نفسش را محکم از راهِ بینی کوچکش خارج ساخت. قطعه‌ی پازل را روی میز رها کرده و همان دم، درِ قهوه‌ای سوخته‌ی خانه گشوده شد و پس از آن نقشِ قامتِ مرد که با لبخندی پررنگ شده به داخل آمد، نگاهِ پسرک را سوی خود کشید تا با دیدنش خستگی و کلافگی یک آن پنهان شده پشتِ پرده‌ای از شوق که برق انداخت به چشمانش و لبخند کاشت در باغچه‌ی لبانش، شنیده شوق و ذوقِ صدای کودکانه‌اش را آنگاه که همزمان با بلند شدنش صدا زد:
- بابا آبان!
مردی که آبان خطاب شد، پس از بستنِ در روی دو زانو نشسته و دستانش را باز کرده، پسربچه سوی آغوشش دوید و دمی بعد هم آبان هردو دستش را نشانده زیربغل‌های او که ژاکتِ سبز به تن داشت و شلوارِ همرنگش، تنِ کوچکش را از روی زمین بلند کرد و بمِ صدایش با خنده‌ی بلندش دل از سکوت شکست. روی پاهایش ایستاد و یک دستش قرار گرفته پشتِ زانوانِ پسرک و دستِ دیگرش هم زیربغلِ او که یک دست بر شانه‌اش نهاده بود، لبانش را محکم به گونه‌ی او چسباند. ردِ بوسه‌اش لبخند را پررنگ کرده بر چهره‌ی پسرک و بالاخره او لب باز کرد:
- ایلیارِ بابا چطوره؟
ایلیار همزمان با سر تکان دادنِ شیرینش «خوبم» گفت و آبان که پس از بوسه‌ای دیگر این بار روی موهای قهوه‌ای تیره‌ی او از نفس‌هایش نفس گرفت، قدمی به جلو برداشته و نگاهی در چهار گوشه‌ی سالن به گردش درآورد. جز سکوت که نشنید و به جز خودش و ایلیار که کسی را ندید، رو برگردانده سمتش و محو ابروانش را به هم نزدیک ساخته، خیره به چشمانِ او پرسید:
- مامانت کجاست؟
نگاهِ ایلیار چرخیده میانِ مردمک‌های پدرش و بعد رسیده به راه‌پله‌ی باریکی که ختم می‌شد به طبقه‌ی بالا و درست کنارِ آشپزخانه و در سمتِ راستِ ایستادنشان قرار داشت، چشمانِ آبان هم لحظه‌ای به همان سمت کشاند و بعد دوباره رو به سوی خودش هُل و این چنین پاسخ داد:
- بالا توی اتاق خوابیده. بابا... مگه قرار نبود بریم برای عید خرید کنیم؟ مامان خواب باشه که نمیشه بریم.
نگاهِ آبان باز هم لحظه‌ای راه‌پله را مورد هدف قرار و پس از مکثی کوتاه و خیره ماندن به همانجا دوباره سوی ایلیار چرخیده، لبخندِ رنگ باخته و نگاهِ مظلومِ او را دید و فهمید که دلش هوای بیرون رفتن و همین خریدِ عید را دارد، اجازه‌ی گذرِ ناامیدی از درگاهِ چشمانِ او را نداد و لبخندش امیدبخش، قدری صورتش را پیش برد و دمِ گوشِ او پچ مانند و بانمک ادا کرد:
- بسپارش به من، تو برو حاضر شو بابا، باشه؟
و سرش را عقب آورد و ناظرِ کششِ لبانِ او که شد، چشمکی حواله‌اش کرد و به این حکم که تا سه نمی‌شد بازی هم نمی‌شد، سومین بوسه را هم کوتاه و سریع مُهر زده به شقیقه‌ی او، قدری خم شد و ایلیار را بر زمین گذاشت تا او به سرعت روی پاشنه‌های پاهای پوشیده با جوراب‌هایش چرخیده به عقب و سمتِ میز برگشت برای جمع کردنِ پازل، آبان هم پس از گرفتنِ ردِ نگاهش از او، سوی پله‌ها چرخید و مقصدِ بعدیِ گام‌های بلندش را هم تعیین کرد. پله‌ها را با دوتا یکی بالا رفت و رسیده به راهروی کوچکی که دو اتاق در دو طرفش قرار داشتند و روبه‌روی هم نبودند، به اولین اتاق که رسید نیم چرخی به تن داد، دستش را سوی دستگیره‌ی نقره‌ای و سردِ درِ قهوه‌ای سوخته دراز کرده، دستگیره در مشتش حبس و آرام و بی‌صدا رو به پایین کشیده شد. هُل دادنِ در رو به داخل باز شدنش را رقم زد و در نهایت آبان بود که تک گامی بلند رو به جلو برداشت و نگاهش در همان وهله‌ی اول گره خورد به تختِ دو نفره‌ی وسطِ اتاق و زنی که به پهلوی راست پشت به در، روی آن دراز کشیده بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️