دوست داشتی؟
رمان دوست مجازی اثر چیکسای

رمان دوست مجازی

  • به قلم چیکسای
  • ⏱️۴ ساعت و ۴۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 80.9K 👁
  • 317 ❤️
  • 258 💬

خلاصه رمان دوست مجازی

باران دختری اهل شعر و کتاب میباشد که دانشجوی رشته روانشناسی است. او سالها در قالب ونوس دوست صمیمی اش از طریق ایمیل با آرش که در آمریکا زندگی میکند، در ارتباط بوده است. حال بعد از 11 سال آرش تصمیم گرفته است که برای ازدواج با ونوس به ایران بازگردد .... پایان خوش

قسمتی از متن رمان دوست مجازی

.
.
و نترسیم ازمرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو میخواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان میچیند
مرگ گاهی ودکا مینوشد
گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد
و همه میدانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیرکه از پشت چپرها صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفشها را بکند و به دنبال فصول از سر گلها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم٬ چه در باجه یک بانک٬ چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید اینست
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
بعد از این ایمیل احساس کردم آرش با افسردگی مبارزه میکند و خودش را تسلیم دست سرنوشت کرده است و شادیهای زندگی را جستجو میکند. زمانیکه درایمیلش نوشت که شعری که برایش فرستادم باعث شده تا آن شب بدون هرگونه کابوسی با آرامش به خواب رود٬ اشک شوق ازگوشه چشمانم جاری شد. آن روز متوجه شدم که با شادی او شاد میشوم٬ با غم او غمگین. این احساس جدید به تدریج در وجودم رخنه میکرد و روح مرا نادانسته در جاده ای به دنبال خود میکشید که پایانش نا پیدا بود.
چند ماه بعد از فوت مهندس امیدوار آرش برایم نوشت که مادرش بسیار بیتاب پدرش شده و از اینکه نمیتواند به سر خاک او برود و با او درد دل کند دچار بیماری روحی شده است. برای همین تصمیم دارد که چند ماهی با مادرش به ایران بیاید و خودش هم مدتی بعد اتمام درسش استراحت کند. البته تمام این تصمیمات در مرحله حرف بود و هنوز قطعی نشده بود.
با شنیدن این خبر چیزی مثل آواردر دلم فر ریخت. هیچگاه فکر نمیکردم که روزی مجبور شوم با آرش رو به رو شوم.
با خودم گفتم اگر او در مورد ایمیلهاش با ونوس صحبت کند و بفهمد که در این مدت ونوس برای او نامه نمینوشته است چه سرنوشت شومی گریبانگیر من خواهد شد.
هنوز هم امید داشتم که حداقل آرش از این سفر منصرف شود تا اینکه آخرین ایمیل او که میگفت 5 روز دیگر با مادرش به ایران می آید مانند پتکی بر سرم کوبیده شد.
5 روز مثل برق و باد در حال گذشتن است . پنج روزی که برای همه پر از شادی و انتظار است و برای من پر از تشویش. عقربه های ساعت هم با من جنگ دارند و در مقابل دیدگانم به سرعت میچرخند. هنوز نمیدانم چه موضعی باید در برابر آرش داشته باشم و خود را چگونه به او برای بار دوم معرفی کنم.
باران شکوهی ٬ دوست ونوس٬ ونوس قلابی ٬ عاشق دلخسته دنیای مجازی و......
هزاران حرف در سرم مثل چرخ و فلک میچرخند بدون هدف و نتیجه.
حال مامان جواهر مادر بزرگ مادریم خوب نیست. مدتها است که از بیماری آسم رنج میبرد و این اواخر به دلیل کهولت سن تنگی های تنفسی اش شدید تر شده است.
دو روز مانده به ورود فهیمه خانم و آرش به ایران٬ پدر و مادرم باید برای احوال پرسی ازمامان جواهر به شیراز بروند. باربد سال اول پزشکی دانشکده شیراز است. مامانم دوست داشت که بعد از مشهد شیراز را به عنوان دومین شهر انتخاب کند. به قول مامان اینطوری هم مامان جواهر تنها نمیشد و هم او خیالش راحت است.
من و بهار هم در مشهد می مانیم. البته در منزل عمو محمد٬ چون پدر و مادرم مخالف تنها بودن من و بهار در منزل هستند٬ هرچند که من 23 سال سن دارم و سال سوم رشته روانشناسی بالینی دانشکده مشهد میباشم.
قرار است روزیکه آرش با مادرش به ایران وارد میشود من و خاله شهین و عمو محمد برای استقبال آنها به فرودگاه برویم. آنروز ونوس با دوستانش به کوه میروند که صد البته دوست جدیدش پوریا هم با آنها خواهد رفت. به نظر من پوریا نسبت به دیگر دوست های ونوس منطقی تر و عاقل ترو زرنگتر است. بیشتر از بقیه میتواند بچه بازیهای ونوس را تحمل کند و رفتارهای اشتباه او را کنترل کند. طول عمر دوستی او هم با ونوس بیشتر از بقیه است: 5 ماه و 23 روز. باید تو کتاب گینس ثبت میشد.
بارها با ونوس در مهمانیهای دوستانه و تفریحاتشان شرکت کرده و آنجا با مهندس پوریا کریمی آشنا شده ام.
اواسط آبان است و هوا نسبتا سرد میباشد. یک بارانی قهوه ای تیره تنگ با شلوار جین کشی کرم به پا و شال همان رنگ به سر داشتم. همیشه لباسهایم را تنگ انتخاب میکردم تا اندام کشیده ام را بیشتر نشان دهد. با رنگ پوست برنزه ام شبیه شکلات نسکافه ای لوله ای شده ام.
هاج و واج به دورو بر نگاه میکنم و نمیتوانم مسیر باریکی به آینده نامعلومم پیدا کنم.
دراین میان من مانده ام و حماقتی که 11 سال قبل شروع کرده بودم و روح ونوس و آرش از آن بیخبر بودند.
پرواز از آمریکا به ایران یک توقف در لندن داشت. یکساعت قبل٬ پرواز لندن به زمین نشست و هرسه گردن کشان منتظر دیدن فهیمه خانم و آرش هستیم.
نگاهم به روبرو خیره میشود خودش است همان اقیانوس پر از آرامش و امنیت.
برای هزارمین بار در دریای چشمانش غرق میشوم در رویایی که اکنون به واقعیت پیوسته است.
با خیال آشنایی ها خوشم
در دلم غوغاست اما خامشم
برازنده و خوشتیپ است. از من 7 - 6 سانتی بلند تر است. چهار شانه است و برجستگی عضلات بازوهایش حاکی از مهارت او در ورزش شنا است. موهایش کوتاه و مدل آلمانی و به بالا شانه زده شده است. یک جین زغال سنگی تنگ به پا دارد. با یک بلوز طوسی بافت که خطهای نامنظم زرشکی در آن چشمک میزند. یک بارانی مشکی روی یک دستش انداخته و کیف لپ تاپش بر روی دوشش است. فهیمه خانم در کنارش به آرامی قدم برمیدارد و باربر عقب تر از آنها مشغول آوردن وسایل است. دلتنگی و غم ناشی از دوری مهندس امیدوار در چهره تکیده و خسته فهیمه خانم مشهود است.
صدای عمو محمد مرا به خود می آورد
- اومدند. فهیمه خانم و آرش. ماشالله آرش برای خودش مردی شده!
خاله شهین دست تکان میدهد و منهم مبهوت تماشا دوست دنیای مجازیم هستم که اکنون به واقعیت تبدیل شده است. دوستی که شبها با یاد چشمان دریایی او میخوابیدم و روزها از ایمیلهایش آرامش میگرفتم.
عمو محمد آرش را به آغوش می کشد و آرش در حالیکه سرش را بر روی شانه های عمو محمد گذاشته است گریه میکند. در دلم غوغایی بر پاست.
عمو محمد سر آرش را نوازش میکند و چند ضربه به پشت او میزند و میگوید: پسرم٬ خود دار باش . قوی باش. چشم امید مادرت به توست ناراحتی تو اونو هم نابود میکنه.
خاله شهین و فهیمه خانم در آغوش هم گریه میکنند و منهم سردی اشک را بر روی گونه هایم احساس میکنم.
چشمان همه بارانی است و کسی نمیفهمد که من به حال خودم میگریم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان دوست مجازی

  • دیاکو

    0

    خیلیی قشنگ بود و اصلا حوصله آدم رو سر نمی برد😍😍

    ۲ روز پیش
  • فندق

    0

    از چیکسای بعید بود رمانتیک قبلیش خیلی بهتر بود. شخصیت باران خوب نبود.

    ۲ هفته پیش
  • تارا

    1

    چیکسای عزیز رمانت مثل همیشه عالی بود .قلمت مانا

    ۱ ماه پیش
  • ■●■

    0

    بد نبود ارزش وقت گذاشتن داشت

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    بسیار عالیییی بود 🙏🏾🙏🏾🙏🏾

    ۲ ماه پیش
  • یاسمین

    0

    رمان خوبی بود برای منی که خیلی رمان خودم و خیلی رمان دپست دارم لحن کتابیش زیاد مورد جالب نبود ولی در کل رمان خوبی بود ممنون از نویسنده ی عزیز 👏🎀♥️

    ۳ ماه پیش
  • ماه

    0

    بد نبود میتونست بهتر باشه ولی آرش تموم این ۱۰ سال قصد داشت با ونوس ازدواج کنه اما با این حال دوست دختر های زیادی داشت تازه پرو پرو می گفت از بوس وبغل جلو نرفتم خلاصه بازم مثل بقیه رمان های چیسکای یه دختر پاک رو داد دست یه آدم که هم قبلا از یکی خوشش میومد هم به غیر از اون با کسای دیگه هم بود

    ۳ ماه پیش
  • حدیث

    5

    رمانشو دوست داشتم با این حال که کلیشه ای بود اما شخصیت اصلیش با شخصیت خودم خیلی تطابق داشت و حس آزادی بعد از خجالتی بودن و منزوی بودن رو خیلی خوب درک میکنم لحن ادبیش هم به نظرم خوب بود الانه تمام رمان ها کاملا عامیانه حرف میزنن با کلی غلط املایی اما این رمان از اون دسته هست که تاثیر مثبتی میزاره

    ۷ ماه پیش
  • ایدا

    1

    سعی کن خجالت و گوشه گیری رو کنار بذاری من همیشه شیطون بلای جمع هستم

    ۴ ماه پیش
  • ایدا

    0

    رمان باحالی بود ولی کاش کتابی نبود . راستش ماشالا انقد رمان خوندم اخرشو حدس میزدم . 😅 ولی کاش دقیقا زمانی ک رمان داشت هیجانی میشد وسط رمان نمیگفتن ک اینا بهم میرسن . یه جورایی اسپایل شدیم😔🤣

    ۴ ماه پیش
  • دخترک

    1

    رمان متوسطی بود یکم هیجانی تر میتونست باشه ولی بازم خوب بود نسبت ب بعضی رمان ها😘

    ۵ ماه پیش
  • Delvan

    3

    چقدر با شخصیت باران همزاد پنداری کردم

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    0

    زیاد خوشم نیومد یعنی چی که مثلا اگر دختر سرسنگین باشه میشه یه دخترونه گیر یادگرفتن مخالفم مامان وباباش باسه میشه عالی وامروزی ،رواعصابم رفت تا قسمت۳بیشترنخوندم ،ازاین نویسنده انتظار داستان ضعیف نداشتم درحالی که رمان های قوی داره اصلا خوب نبود خوشم نیومد حیف وقت وحیف نت

    ۵ ماه پیش
  • یه کتابخون

    2

    جالب بود ممنونم

    ۶ ماه پیش
  • محمدی

    1

    رمان خیلی خوبی بود من شخصیت باران رو دوست داشتم

    ۷ ماه پیش
  • باران

    2

    ازلیست طنز برداشتم اصلا خنده دار نبود،خشک بود از یک تا ده بهش ۴ میدم

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!