پارت دوم :

راه یافته به اتاق، در را آرام پشتِ سرش بست بدونِ اینکه ریز صدایی تولید کند. این بین چشمانش برقی از شیفتگی به خود گرفتند و گام‌هایش آهسته به سوی تخت هدایتش کردند. در نفسش پیچیده هوای آغشته به عطرِ یاسِ اتاق که منشأش تارهای بلند، صاف و به رنگِ فندقی تیره‌ی موهای همین زن بود که قفسه‌ی سینه‌اش به آرامی و منظم می‌جنبید. رسیده به تخت، آرام بر لبه‌ی آن روی تشکِ سفید جای گرفت و چشمانش رقصیدند روی تار به تارِ موهای او که تاپِ آبی روشنی به تن داشت و پتوی نازکی به همان رنگ هم تا کمر روی تنش، لبخند عمق بخشید و مستِ هوایی که معطر بود به رایحه‌ی خوشِ موهای او، به سمتش خم شد، دستِ راستش بالای سرِ او و دستِ چپش هم ستونِ مقابلِ تنش، سرش را پیش برد و بمِ صدایش را با لحنی عاشقانه چنان که دل می‌لرزاند سراغِ گوشِ او فرستاد، همانطور که گرمای نفس‌هایش هم به لاله‌ی گوشِ زن چسبیدند:
- این زیبای خفته با زمزمه‌های عاشقانه بیدار میشه یا...
زیبای خفته‌اش بیدار بود و در تلاش برای رسیدن به آغوشِ خواب، زمزمه‌ی آبان که در گوشش پیچید، ناخودآگاه کششی به لبانِ کشیده‌اش از دو سو بخشید و مردمک پشتِ پلک‌های بسته‌اش چرخاند. لبخندِ آبان پررنگ تر شده از فهمیدنِ بیداریِ او، دستِ راستش را به جای بالای سرش، از زیرِ گردنِ باریکِ او رد و چنان که دورِ تنش حصار کشیده باشد، گذراند و شانه‌ی ظریفش را نرم گرفته، عاشقانه‌تر و با ریز شیطنتی در کلام ادامه داد:
- بوسیدنش؟
و زن که ناخودآگاه به خنده افتاد، آبان در همان حالت تنش را به سمتِ خود کشید و گرمای لبانِ برجسته‌اش را چسبانده به شانه‌ی او و بوسه‌ای که از آن دم می‌زد، همانجا مُهرِ گرمایش را نشاند. صدای خنده‌ی ظریفِ زن بلند در گوشش پیچید و در دل حظ کرده از شنیدنِ صدای خنده‌ی او، سرش را که عقب کشید، خودش هم به خنده افتاد. زن به سمتش چرخید، حلقه‌ی دستِ آبان دورِ گردنش آرام گشوده شده، مژه‌های مشکی و بلندش را از هم فاصله داد تا نقاشیِ دشتِ سرسبزِ حصار کشیده دورِ مردمک‌های گشاد شده‌ی چشمانِ درشتش طرحی از دلدادگی روی مردمک‌های چشمانِ آبان انعکاس دهند. خنده‌اش دندان‌نما و شیرین، به اندازه‌ی شش سال عاشقی و جمعِ شش سیصد و شصت و پنج روزِ گذشته و گذران، دل در سینه‌ی این مرد لرزاند. قدری سر کج کرده به سمتِ شانه‌ی چپ و مردمک گردانده میانِ مردمک‌های آبان، ریز سرفه‌ای کرد، تنش را قدری بالا و کنار کشیده، تکیه سپرده به بالشِ سفیدِ چسبیده به تاجِ تخت و هر حرکتش زیرِ سنگینیِ نگاهِ او که بی پلک زدن خیره‌اش بود، لب باز کرد تا ظرافتِ صدایش درگیر با گرفتگیِ اندکی به گوشِ آبان برسد:
- کم آوردم قبوله؛ ولی نزدیکم نیا آبان!
آبان کمرنگ ابروانش را به سوی هم کشید، چشم چرخانده روی اجزای صورتِ کشیده‌ی او و چون برخلافِ آنچه زن گفت، کمی تنش را روی تخت به سویش کشید، قدری هم سر کج کرده به سمتِ شانه‌ی راست و پرسشش نمکین شد از ته‌نشین شیطنتی که لحنش را بازیچه کرد:
- چرا اونوقت سایه؟ نکنه ویار داری بهم؟ دختر خبرهای خوب رو زودتر میدن.
سایه نگاهش را با چشم غره کشیده سمتِ دیدگانِ او، با حرصی شیرین که لبانش را بر هم فشرد، چانه جمع کرد و همان دمی که آبان درهم پیچیدگیِ کمرنگِ ابروانش را از بین برد، در تلاش برای کنترلِ خنده‌اش دست برد بالشی که پشتِ سرش بود را گرفته و جلو آورده، لحظه‌ای بعد بالش را به تختِ سینه‌ی آبان کوفت و صدای خنده‌ی او را بلند کرد. آبان بالش را به دست گرفت، هردو ابرویش را بالا پراند و پیشانیِ بلندش را که با خطوطی کمرنگ نقاشی کرد، تنش را پیش کشید و همچون سایه تکیه داده به تاجِ تخت و رو چرخانده به سمتش، شنید که سایه گفت:
- مسخره! فکر کنم سرما خوردم، مریض میشی تو هم.
این بار ابروانِ آبان از روی شک و نگرانی به آغوشِ هم پیوستند و چون خیره به سایه دستش را پیش برد، پیشِ چشمانِ او پشتِ انگشتانش را چسبانده به پیشانیِ کوتاه و روشنش، داغی‌ای که بنای تب باشد را حس نکرد، نفسش آسوده سینه‌ی سنگینش را سبک کرد و دستش را پایین انداخت. زبانی روی لبانش کشید و چون کمی در جایش صاف نشست، سری تکان داده و این چنین بر لب راند:
- پاشو حاضر شو اول یه سر میریم درمانگاه، بعد هم به ایلیار قول دادم بریم خریدِ عید!
سایه اما بی‌حس و حال برای برخاستن، چهره‌اش را رنگِ معصومیت پاشید و پشتِ سر چسبانده به تاجِ تخت، نفسش را محکم بیرون فرستاد، آبِ دهانی هم از گلو گذراند که ریز درد و سوزشی در گلویش به جریان انداخت و آبان که دلش را به معصومیتِ نگاهِ او باخت، در تلاش برای خشک کردنِ چشمه‌ی درحالِ جوشش لبخندش، نفسی گرفت و شنوای حرفِ سایه شد:
- واجبه بریم؟
همچون سایه پشتِ پشتِ سر چسبانده به تاجِ تخت و در همان حال رو گردانده به سمتش، جدیتش را با ملایمت برای گوش‌های او به ارمغان آورد:
- اگه تا الان می‌تونستم کنسلش کنم، از اونجا که اولین مقصدمون باید درمانگاه باشه دیگه غیرممکنه، پس بلند شو دخترِ خوب!
و سایه آخرین تلاشش را هم به کار برد برای منصرف کردنش با رنگ بخشیدنی بیشتر به معصومیتِ نگاه و مخصوصا چشمانی که خودش خوب می‌دانست آبان را به زانو زدن در برابرشان وا می‌داشت، او هم که ته مانده زور زدن‌های سایه را دید، لبانش را بر هم فشرد و به همان شکل از دو سو کشش بخشید، سپس ابروانش را بالا پراند و پلکی آهسته زده به نشانه‌ی نفیِ درخواستِ نگاهِ او، بامزه ریز سری به طرفین تکان داد. این شد که سایه هم با تکیه گرفتن از تاجِ تخت، تنش را جلو کشید، دست دراز کرد و بالش را که دوباره برداشت، محکم انداخته به سمتِ آبان و این بار که پیش از هر برخوردی او بالش را زودتر گرفت، کوتاه خندید و سایه بود که باز به حرف آمد:
- سر حال نیستم آبان.
آبان کوتاه سر تکان داد و پاسخش کوتاه‌تر از ری‌اکشنش:
- برای همین هم میگم درمانگاه واجب ترینه!
دستش را پیش برد، آهسته تارِ موهای دویده به سمتِ صورت و خط انداخته بر گونه‌ی سایه را که پشتِ گوشش فرستاد دنباله‌ی کلامش را به اندازه‌ی زیباییِ نگاهش به سایه، زیبا گرفت:
- اگه بعدش همچنان حال و حوصله نداشتی، خریدی که ایلیار می‌خواد رو می‌اندازم یه روز دیگه؛ باشه؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه دونه ابان لطفا

    0

    وای خدا یعنی سایه انقد مهمه که بخاطرش خرید با ایلیار رو کنسل کرد تا خوب شه ✨✨🥹🥹🫣😊هیی چی میشد مام یه دونه از این ابانای عاشق پیشه داشتیم😕😕

    ۳ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عاشق اسمت شدم😂😂 اولویتِ مردی همیشه سایه‌ست^^

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️