لیست کلیه پارتهای رمان ساقیا : پارت های 1 تا 11
تعداد کل پارت های منتشر شده : 11
-
رمان ساقیا - پارت 1
«ساقیا! از دستِ تو جامِ زهرآلودی نوشیدم با نام عشق... خوابِ مستی دیدم ولی با مرگ هم پیمان شدم!» *** لالاییِ ملایمِ باد بیخِ گوشِ زمستان، طالبِ خواب رفتنش بود تا از پسِ خوابِ او، بهار چشم باز کرده و لبخندش جامهی سرسبزِ تنِ زمین شود. این زمزمههای لالاییخوان زیرِ سنگینیِ نگاهِ شاهد و نورانیِ خو...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 2
راه یافته به اتاق، در را آرام پشتِ سرش بست بدونِ اینکه ریز صدایی تولید کند. این بین چشمانش برقی از شیفتگی به خود گرفتند و گامهایش آهسته به سوی تخت هدایتش کردند. در نفسش پیچیده هوای آغشته به عطرِ یاسِ اتاق که منشأش تارهای بلند، صاف و به رنگِ فندقی تیرهی موهای همین زن بود که قفسهی سینهاش به آرا...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 3
و سایه که کشدار کردنِ این معصومیت را برای منصرف کردنِ او بیفایده دید، آبِ دهانی پایین فرستاد و سوزشِ اندکِ انتهای گلویش را هم متحمل شده، پتو را از روی تن کنار زد. چرخی به تن داد و پیشِ خیرگیِ نگاهِ آبان که لبخندِ کمرنگش هم پیدا بود، کفِ برهنهی پاهایش را به سرمای کاشیهای طرحِ چوب فشرده و بعد ا...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 4
خشکیِ لبانش صحرایی بود که هر کویرِ تشنهای را در برابرِ خود به سجده وامیداشت! از شدتِ خستگی و این دویدنهای پایان نیافتنی، طوری به سرگیجه افتاده بود که با دویدنش گویی زلزله آمده و زمین و زمان پیشِ چشمانش بالا و پایین میشدند و تکان میخوردند. پاهایش نیمه جان و نفسهایش بند آمده، به سختی رهگذران ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 5
نگاهِ آبان با یک تای ابرویی که سوی پیشانی دواند و سری که به سمتِ شانهی چپ کج شد، چیزی شبیه به اینکه قصد داشت با کالبدشکافیِ چشمانِ سایه، رازِ حقیقیِ قلبش را بیرون کشد... و چون با سر پایین گرفتنِ او، چانه کمرنگ جمع کردن و ریز سری پرسشی به طرفین تکان دادنش روبهرو شد، فهمید قرار نبود همسرِ سرسختش ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 6
مغزش هنوز درگیرِ تجزیه و تحلیل، وقتی بالاخره پس از لحظاتی را کلنجار رفتن با خود و مغزِ دردمندی که برای یادآوری آنچه بر سرش آمده تعلل میکرد، موقعیتی که در آن حضور داشت را هضم کرد، نیرویی به تنش وارد شد که همچون برق گرفتهای یک ضرب در جا نشست. دلهرهای که شاید تنها ساعاتی را به از دست دادنش گذراند...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 7
همه چیز تا این اندازه تاریک و بینور، تا این حد خفه و بیهوا فقط میتوانست توطئهی یک کابوس باشد که باید هرطور شده به هر ضرب و زوری از خواب بیدار میشد برای رسیدن به خطِ پایانش! برای فرار از این هیولایی که در یک قدمیاش ایستاد و آتشِ نفسهایش جهنمی را در وجودِ یخ بستهاش برپا کرد. قلبش در گوشهای...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 8
پلکهایش داغ، انگار جهنمی در حدقههایش شعله میکشید، شقیقههایش نبض میزدند و دستِ چپش را که بالا آورد کفِ دستش را به پیشانیِ داغ کرده و نمدار از قطراتِ عرقش چسباند. نفسهایش نظم گرفته بودند، کمی آرام شده بود با لمسِ واقعیتی که دستانِ کابوس را بسته؛ اما چه حاصل وقتی هنوز میانِ گر گرفتگیِ باقی ما...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 9
آبان دمی روی چشمانِ او مکث کرد؛ اما بعد همزمان با زیر انداختنِ چشمانش و باز پس دادنِ ابروانش به جایگاهشان، نفسِ عمیقی کشید و سری هم ریز به نشانهی تایید به طرفین تکان داد. شراکتِ دردِ خود با سایه را نخواست، سفرهی غم را مقابلِ او باز کردن و جز ناله و گلایه به خوردش دادن هم نه که فقط دوباره چشمانش...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 10
و گاه به حکمِ وارونگیِ چرخهی طبیعت، روزی که آغاز میشد اسماً نامِ "صبح" را به یدک میکشید؛ غافل از اینکه خشکیدگیِ دریای شب و در پرتگاهی رها کردنِ ستارگانِ ماهیاش دلیلی نبود بر اینکه تیرگی دیگر توانِ غرق کردن نداشت! سبزیِ طبیعت و جنگل، آبیِ آسمان و زردیِ خورشید و سرخیِ خونی خشکیده در رگهای زمی...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 11
آبان که پلکهای نیمه بازِ او و همچنان خوابآلود بودنش را دید، دستِ راستش را بالا آورده و انگشتِ اشارهاش را قرار داده روی لبان و بینیاش، پس از ثانیهای که دستش را پایین آورد، پلک بر هم نهاد و سر کج کرده به سمتِ شانهی راست به این شکل سایه را دوباره به خواب دعوت کرد. بیصدا هم برای او لب زد که دن...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
- 1
