پارت یک :
#آنچه_گذشت در فصل دوم
صدای زنگ پیام گوشیم باعث شد یه لحظه استاپ کنم.
چون تجربهی خفنی از یهویی لرزیدن اعلان گوشیم نداشتم دیگه حواسم از تئاتر روبهرو به کل پرت شد و فقط با استرس گوشیم رو از جیب شلوارم درآوردم؛ یعنی کی میتونست باشه این موقع شب.
صفحهی گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و اعلان رو باز کردم؛ یه آیدی عجق وجق ناشناس توی تلگرام عکسی رو برام فرستاده بود.
روی فلش زدم و منتظر موندم تا عکس دانلود بشه.
نیم نگاهی به عربدههای اکبری که دم آخری بدجوری رد داده بود انداختم که پشت سر هم با دست به سر و صورت میکوبید و ضجه میزد.
عکس که باز شد من تا ثانیههای اول فقط و فقط روی گوشی میخ موندم؛ ضربانم جوری بالا رفت که دستم رو ناباور روی چشمهام کشیدم.
چی داشتم میدیدم؟ این واقعی نبود درسته؟ این عکس صمیمیتر از چیزی بود که بخواد قابل توجیه باشه، هرچی هم توی ذهنم تلاش میکردم توجیهش کنم خود فضای عکس این اجازه رو نمیداد.
یه عکس قدیمی برای سه چهار سال پیش و شهرام و فرزین! شهرام و فرزین که با لباس بسکتبال دستهاشون رو گردن همدیگه انداخته بودن و با لبخند صمیمی به دوربین خیره بودن.
نه! این خود فرزین بود، کشیدگی چشمهاش کات ابروش لبهای جمع شده و صورت خشن و وحشیش؛ این عوضی درست کنار شهرام بود با لبخند و حالت چشمهایی که شاید قبلاً به این اندازه وحشتناک نبودن.
توی قلبم یه چیزی محکم و بزرگ سنگینی کرد، توی اهنم هزارتا چیز گذشت که حتی نباید ذرهای بهشون پر و بال میدادن وگرنه دیوونه میشدم.
شهرام، برادر من با فرزین؟ عوضیترین آدمی که زندگی یه عده رو جهنم کرده؟ نه نه!
دستهام با شدت کنار بدنم مشت شد و نفسهام هر لحظه بیشتر مثل مشت به بیرون کوبیده شد.
کی فکرش رو میکرد که توی همین چند ثانیه دیوونه بشم؟ افکار توی ذهنم مثل آتیش شعله میکشیدن و من نباید بیشتر از این اجازه میدادم که ذهنم نسبت به برادر خودم اینطور کثیف فکر کنه.
نمیشد، نمیتونستم افکار مثل یه موج بزرگ توی سرم در گردش بودن که چرا؟ که چطوری؟ شاید توضیحی داشت، ولی من ترسم از توضیح نداشتنش بود چون ذرهای نمیشد این عکس رو توجیه کرد.
این ناشناس عوضی کی بود؟ با سرعت برق به طرف پروفایل و آیدیش که با حروف میخی بود هجوم بردم، اما تا خواستم وارد قسمت آیدیش بشم به صورت کامل چت رو پاک کرد.
تا چند ثانیه فقط مبهوت به صفحهی گوشی خیره بودم که دقیقاً چه فاکی داره اتفاق میوفته؟
هرچی بیشتر فکر میکردم متوجه میشدم که افکار توی سرم رو فقط یه جور میتونم خفه کنم و اون سر درآوردن از گذشته بود.
تنها جواب سوالات من دو نفر بودن؛ یک رابین و دو سپهر.
رابین یه روایت کنندهی مرموز بود، اما مطمئن بودم واقعیت رو توی تعریف ماجرا به نفع خودش تغییر نمیده؛ رابین نه از اکیپ مهران بود نه از اکیپ اشکان پس تنها گزینهی درست فقط رابین بود.
و سپهر تنها کسی بود که میتونست علت این عکس لعنتی رو برام روشن کنه.
دیگه عقب نشینی بس بود، من باید دربارهی گذشته میفهمیدم.
با دستهای لرزون و عصبی توی تلگرام برای رابین پیامی نوشتم:
- میخوام دربارهی گذشته باهات حرف بزنم، در عوض هر کاری بگی میکنم.
- یا حضرت فاطمهی زهرا سوختم، ایهالناس توی جوونی سوختم.
با دیدن آتیشی که از سر پیژامهی اکبری شعله گرفت و صدای عربدهی در و همسایه و همکارهای عمه هوا رفت متوجه شدم امشب خدا قصد کرده دهنم رو بدجور آسفالت کنه.
- بیا کوچه پشتی خونهتون.
و این هم پیامی از رابین و فصل جدیدی از رازها که قرار بود برام فاش بشه.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
سه نقطه
2یه سوال می تونم از جلد سوم شروع به خوندن کنم؟
۱ ماه پیشهیمالیا
7بنظرم فصل اول رو مخصوصا از دست نده طنزش خیلی بالاست من منتظرم این فصل تموم بشه سه فصل رو دوباره پشته سر هم بخونم
۱ ماه پیشهستی
6بنظر من که هیچی متوجه نمیشی،کلی معما داره که باید از اول بدونی قضیه چیه،چجوری میخوای متوجه بشی کی به کیه؟شخصیت ها چجوریه؟
۱ ماه پیشوی
6برای بهتر فهمیدن حداقل باید فصل دوم خونده شه.
۱ ماه پیشسارا
1رمان عاشقانه هم هست؟؟
۱ ماه پیشنرگس خاتون
0عالی باز چهداستان هایی داری
۱ ماه پیشHosna
4PDF رمان رو بزارین لطفاً
۲ ماه پیشفن شیپ رابشکان
9داداش چیزی میزنی؟رمان آنلاینه پارتگذاری هنوز به اتمام نرسیده که نویسنده PDF و در دسترس قرار بده
۱ ماه پیشزن رابین
0لینک گپ و چنل موخام 🌚
۲ ماه پیشDiaa
1با اینکه میدونم چه اتفاقاتی میوفته ولی دوباره کنجکاو شدم
۲ ماه پیشLilies♡
2وایی معمایی، قراره ذهنمون به گاج بره پیش به سوی خواندن 😂😔
۴ ماه پیشمهران فن
6دادا ناموسا رمان رو عاشقانه کن بزار فیض ببریم
۵ ماه پیشهانا
2شروع ب**** برای هزارمین بار:
۵ ماه پیشtara
0سلام نویسنده کانالی توی *** دارههه؟ اگه هست میشه ایدیشو بهم بدید. ممنون
۶ ماه پیش
ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان
لینکش پایین اطلاعیه هست عزیزوم گپیش کن و داخل پیام ذخیرهات بزن لینکو
۶ ماه پیشهانیل
6چقد دلم برا گپ تلگرامو بچه ها تنگ شده💔
۶ ماه پیشدلربا
1فصل دورو کامل کجا میتونم پیدا کنم؟
۸ ماه پیشفیوزپفیوز
2توی قسمت آفلاین بزن روی گزینه ی رمان جدید چی داریم اینقد بزن تا بیاد
۸ ماه پیشدلربا
0ممنون عزیزم
۷ ماه پیشMobina
1تو همین اپ سرچ کن
۷ ماه پیشدلربا
0مرسی عزیزم
۷ ماه پیشفیوزپفیوز
2واهاهاااییی اومدی دنیای دمان جانم به قربان تو و دستان نازت🥹فداتشممم گیلیلیللیلیلیلیلیییی بلاخره اون همه اشک و آه و ناله جواب داد و پیدات کردمممم فقط یه سوال...الان تا اونجایی که شیوا رفته بود خونشون و عکسارو دید میشه پارت چندم؟
۸ ماه پیشفاطی
0واییییی خدااااا من عاشق این رمانم خیلی کارت عالیه 🥰🥰
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0بالاخرهه به فصل سه رسیدمم به به بریم که بخونیمم