دوست داشتی؟
رمان طنز رفاقت ممنوع جلد اول اثر ریحانه عیسایی

رمان رفاقت ممنوع

  • زبان فارسی
  • 65.3K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 590 💬

خلاصه رمان طنز رفاقت ممنوع

شیوا،دختری با رویای یک دنیا؛ رویایی که با تموم دخترهای دیگه فرق داره، رویایی از جنس پسرونه. آرزوی اینکه بتونه روح سرکوب شده‌ی پسرانه‌اش رو رها کنه، چون روحش رو تنها اسیر جسم دخترانه‌اش می‌بینه. بی نظم ترین دبیرستان پسرانه‌ی منطقه جایی که ورود تازه واردها به یک کلاسش ممنوعه، چون این قانون رو پنج تا از شرور ترین پسرهای مدرسه وضع کردن. حالا که شیوا این قانون رو نقض کرده و شده اولین تازه وارد اون کلاس، پس مجازاتش رفتن به حلقه‌ی تازه‌واردهاست؛ جایی که یه تازه‌وارد با قوی‌ترین دانش‌آموز مدرسه می‌جنگه... .

قسمتی از متن رمان رفاقت ممنوع

با لبخند کمرنگی جواب دادم:
- شما هم که هنوز سه کیلو طلا اویزون کردین خاله خوشگلم!
مامان سقلمه‌ای بهم زد، اما توجهی نکردم.
خاله لب برچید و گفت:
- زن باید طلا آویزون کنه، نه اینکه مثل پسر‌های ول‌گرد لباس بپوشه دخترم!
کوثر لب‌های باریکش رو بهم فشورد تا رنگ رژ قرمزش رو تثبیت کنه و با طعنه گفت:
- شیوا جان هنوز سنش کمه خاله نوشین؛ تعجبی نداره که بخواد مثل پسر‌ا بگرده.
خواستم جوابش رو بدم که مریم گور به گور شده به جمع اضافه شد و کنارم روی مبل مشکی نشست.
- واه واه باز که افتادین به جون هم! باشه حالا فهمیدیم، چقدر از هم متنفرین.
خاله ابروهای شیطونی و پر پشتش رو درهم کشید:
- ذلیل نمیری مریم! کی گفته این حرفو؟ داریم با خواهرزادم صحبت می‌کنیم.
مریم با چشم‌های عسلی رنگش بهم چشمک زد، به نشونه این‌که داره دروغ می‌گه. پوزخند عمیقی روی لب‌هام نقش بست.
مامان برای عوض کردن جو روبهم گفت:
- شیوا جان، برو قهوه درست کن دخترم.
با پوزخند گفتم:
- بلد نیستم.
بلد بودم، خوب هم بلد بودم اما من عمرا کمرم رو به بهانه قهوه دادن پیش این مادر و دختر خم کنم.
به محض اینکه حرفم تموم شد، خاله نسرین و کوثر زدن زیر خنده و مامان ابروهای عسلی رنگش به شدت درهم پیچیده شد و سقلمه بعدی رو بهم زد. مریم که به‌شدت رک بود و اکثر مواقع طرف من بود، با حرص گفت:
‌- زهرمار! حالا نه اینکه دختر دیپلم ردی خودت خیلی گل زده به سرت که به شیوا می‌خندی!
کوثر خنده‌ش رو خورد و با حرص گفت:
- مریم یه چیزی بهت میگما! من توی رشته ریاضی خیلی هم موفق بودم، فقط سال اخر از درس خوندن زده شدم. به‌خاطر این‌که عاشق آرایشگری بودم، ریاضی رو ول کردم.
مریم پوزخندی زد و گفت:
- خاله قربونت نره دختر! صدبار این داستان رو برای کل فامیل تعریف کردی؛ والا ما همه این داستان رو از حفظ شدیم. دیگه راست و دروغش پای خودته.
خاله با اخم به مریم توپید:
- مریم ببند دهنتو! دختر من در عوض از هر انگشتش یه هنر می‌باره.
کوثر با افتخار از جا بلند شد و دامن مشکی رنگ چندش آورش رو صاف کرد:
- من قهوه درست می‌کنم، خاله نوشین.
مامان لبخندی زد و هیچی نگفت با طعنه گفتم:
- آب داغ نریزه رو شکمت یه‌وقت. نه این‌که تاپ تنت سه سانتی‌متره!
مریم خنده‌ای کرد و مشت آرومی به پام زد. حتی بهم نگاهم نکرد و با افاده وارد آشپزخونه شد. خاله با طعنه گفت:
- شیوا خانم، امسال پایه یازدهمی هستی، پارسال تجدیدی نداشتی؟ اخه تو کل وقتت به خرید این‌طور لباس‌ها می‌گذره.
مامان قبل از اینکه چاک دهنم رو باز کنم با سرعت جواب داد:
- خواهرم این چه حرفیه! شیوا توی درس‌هاش نفر اول بوده. امسال هم که تازه یک‌هفته‌ست مدارس باز شده.
خاله درحالی که پرتقال توی بشقاب رو با چاقو پوست می‌کند، با همون لحن پر از طعنه گفت:
- حالا امسال دستاورد‌اشو می‌بینیم. با این وضع باید براش دنبال زن باشی نه شوهر!
این زن چه موجود پر افاده و چندش‌آوری بود! چی توی خودش می‌دید؟
چه اجازه ای به خودش می‌داد که دیگران رو تخریب کنه؟ با تمام حرصی که از خودم سراغ داشتم جواب دادم:
- خاله جون تعریف کن ببینم، این‌دفعه شما چه دستاوردی داشتی که اومدی پزشو به ما بدی؟
خاله پوزخندی زد و خواست حرفی بزنه که مامان بهم توپید:
- شیوا با بزرگتر این‌جوری حرف نمی‌زنن. این چه طرز لباس پوشیدنه؟
خاله جلوتر جواب داد:
- بزار راحت باشه خواهر گلم. این مغزش به چی می‌رسه آخه؟ والا دوره احترام گذشته توی نسل این جوون‌های دهه‌هشتادی.
پوزخند تلخی زدم. اره، ما دهه هشتادی‌ها گودزیلا و خودخواه بودیم؛ همه توی این سنِ کم موجی و بی‌اعصاب بودیم. چون شخصیت‌مون اجازه نمی‌داد کسی بهش توهین کنه، همه بی ادب و گستاخ بودیم. اگه نسل دهه شصت نسل سوخته بود، ما نسل زغال بودیم. چون همه جوونی ما آتیش گرفت و خاکستر شد؛ از درون محدود بودیم، از بیرون تحریم بودیم. طعم لذت و از ته دل نمی‌چشیدیم. غرق بودیم توی یه صفحه چند وجهی، چون دنیا دیگه برای ما رنگ سابق رو نداشت. توی دوره‌ای بودیم که خرپول بی‌سواد بود، با سواد بی‌کار! چطور قانع‌ میشدیم که درس بخونیم؟
مریم با حرص دست‌هاش رو برد بالا و خودش رو باد زد:
- بوی سوختگی میاد! من بلند بشم برم تا همدیگرو آتیش نزدین. خیر سرم اومدم این‌جا نوشین ابروهامو برداره.
با سرعت گوشی‌ خودش رو از روی مبل مشکی رنگ برداشت و خاک روی شلوار جین آبیش رو تمیز کرد.
مامان با سرعت بلند شد و آشفته گفت:
- کجا خواهر؟ می‌موندی من ابروهاتو اصلاح کنم.
می‌دونستم مریم هم از این‌طور جمع ها مثل من متنفره و یک ‌ثانیه هم دووم نمیاره. با سرعت به سمت در گام برداشت و به مامان گفت:
- لازم نکرده. من خودم فردا میرم آرایشگاه، دونفر اینجا باشن به اندازه صدتای من کافیه.
در خونه رو محکم بست و رفت. مامان با چهره‌ای آشفته روی مبل مشکی رنگ نشست. دلم براش سوخت حتی به‌خاطره چهره من باید از این جماعت عقب‌مونده حرف می‌شنید. خاله با حرص گفت:
- نوشین این مریم جدیدا خیلی خیره‌سر شده! احترام بزرگتری کوچک‌تری هم نگه نمی‌داره.
پوزخند عمیقی زدم. دعا می‌کردم کوچک‌ترین اتفاق بیوفته تا من از این جمع کذایی خلاص بشم. مامان با لحن آروم و ظاهریش جواب داد:
- تازه بیست و پنج سالشه، هرچی نباشه جوونه این حرفا رو بذار پای زبون درازی دوران جوونی.
خاله نسرین ابروهاش رو بالا پروند و گفت:
- گستاخی شیوا خانوم رو بذارم پای چی؟
- بذار پای... .
مامان نیشگون محکمی از پام گرفت که دیگه نتونستم یه جواب کف و ابدار بذارم تو کاسه‌ این گرگ پیر.
پوزخندی زد و گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان رفاقت ممنوع
  • عسل

    1

    چرا فصل دومشو همینجا ننوشتید؟

    ۴ هفته پیش
  • هانا

    1

    هست گلم سرچ کن رفاقت ممنوع سه جلدس بالا میاد

    ۳ هفته پیش
  • رها

    0

    من فقط یه تیکه از اول رمان رو خوندم بقیه رو نخوندم،فکر کنم نویسنده سنش ده ،دوازده ساله هست رمان اول اینکه بچگانه هست دوم پر از غلط املایی سوم همش نوشته قهوه ای چشمام قهوه ای چشمای مامانم .رنگ صدفی دندون آخه این چه رمانی هست که نوشتی همش چرت و پرت من که خوشم نیومد

    ۴ هفته پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    🤣اِ من ۲۱ سالمه خانم این حرفا چیههه چرا جای یک و دو رو اشتباه گذاشتین (فصل اولو ول کن بیا خودم برات اسپویل میکنم به قول خودت ۱۲سال سن عقلیم بوده موقع جلد یک بیا از فصل دو شروعش کن خوشت نیومد قول میدم سیبیلامو دست نزنم تا پرفسوری شه)

    ۴ هفته پیش
  • .....

    6

    داداش سن تو فک کنم دوازده پس بگه رنگین کمونی چشام؟🤣🤣 خب زن دندوناش سفید بوده بگه رنگ تریاک بوده؟ همونو تخم داشتی خودت می نوشتی ببینم میتونستی؟ فقط بلدی نظر شر و ور بدی به پاش هم برسه نمیتونی دوخط بنویسی خوشت نیومد؟ پیشنهاد میکنم بری آرشام تهران بخونی تو توهمات رمانای آبکیت زندگی کنی بچه سال

    ۴ هفته پیش
  • ....

    2

    یک صحفه خودت بنویس بعد ببین غلط املایی نداره بعد شر بگو🤣🤣🤣🤣 نهایت شعورت پایین تر از دوازده ساله🤣🤣🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • fatemeh

    1

    وای خیلی خوب بود اینکه میره یه مدرسه دیگ زیاد جالب نیست شیوا با مهران یه زوج خیل فوقالعاده میشدن ب نیما هم خیلی میومد انشالله آخر رمان عاشقانه باشه و ب یکی از این دوتا برسه

    ۱ ماه پیش
  • (:

    4

    اول یه خسته نباشید به نویسنده عزیز میگم واقعا رمان تازه و جالبی بود جوری که وقتی شروع به خوندن میکردی توی زمان و مکان گم میشدی و دلت نمیخواست از خوندن دست برداری اولین رمانتون باوجود عیب های کوچولو واقعا عالی بود جوری که میشه چشم روی اوون ها بست و گفت قلمت معرکسس منتظر نوشته های قشنگ دیگ هستم(:

    ۲ ماه پیش
  • فن نیما

    1

    اسم فصل دوم چیههههه من شیوا رو با نیما شیپ میکنم هر چند که با همه دعوا میکنن ولی خب شیپ باحالی میشن

    ۲ ماه پیش
  • دیوار

    1

    درود. اسم فصل دوم هم «رفاقت ممنوع»هست و فصل سوم هم داره.

    ۲ ماه پیش
  • لیلا

    2

    من الان برای دور چندمه که این رمان رو میخونم خیلی زیباست آدم رو محو خودش میکنه🩵🩵🩵

    ۲ ماه پیش
  • دلبر

    2

    محشرههههههههه وایییییییی عاشقشششششش شدمممممم😍😍😍مرسی از ریحانه خانم بخاطر رمان بینظیرشون😘😘😘💚💚💚

    ۲ ماه پیش
  • paris

    2

    یکی از بهترین رمانهایی هست که خوندم🙌🏻دم نویسنده گرم🌺🌺

    ۲ ماه پیش
  • Nasu

    0

    رمان جالبی بود دست نویسنده درد نکنه قسمت های اول یکم تومخی بود بعد جالب شد 🪷 به حدی که میخ رمان میشی راستی فصل دوم اسمش چیه و کجا پیداش کنم🤔

    ۲ ماه پیش
  • نمیدونم

    2

    چجوری این رمان رو بخونم چون افلاینه

    ۲ ماه پیش
  • ایلیا

    0

    خیلی جالب بود هم ایده پردازیش هم اینکه اصلا کلیشه ای و تکراری نبود خوشم اومد

    ۲ ماه پیش
  • دلاریس

    0

    میشه لینک *** رو بدید

    ۲ ماه پیش
  • نانی

    0

    ببین اگه لینک روبیک رو میخوای ایدی همین *** زینب رو کپی کن تو رو.بیک بزن

    ۲ ماه پیش
  • ایلین

    3

    عاشقش شدمممم🫶شیپ مهران و شیواا تا ابددد

    ۲ ماه پیش
  • قند عسل

    0

    مورد بعدی هم این بود که اولای رمان شیوا هی می گفت قهوه ی سرد شده ی چشام ، قهوه ی تلخ شده ی چشام ، قهوه ی چشامو دوختم به عسلی چشاش و........یه ذره تو بعضی چیزا زیاده روی شده بود ؛ وگرنه خیلی رمان خاص و جذابی بود ❤️

    ۲ ماه پیش
  • قند عسل

    0

    سلام خدمت نویسنده خوشگلمون؛ رمانِ خیلی محشر و درجه یک و متفاوتی بود . فقط تنها جایی که من ازش خوشم نیومد این بود که هِی عن و پشگل گوسفند و اب دماغ اینا رو توصیف می کرد ؛ باور کنید پسرای دبیرستانی تا این حد هم چندش نیستن ؛

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!