دوست داشتی؟
رمان 180 درجه اثر MaNa91

رمان 180 درجه

  • به قلم MaNa91
  • ⏱️۱۲ ساعت و ۴۳ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 61.8K 👁
  • 106 ❤️
  • 99 💬

خلاصه رمان طنز 180 درجه

گلسا معین دختر جوان و اهل هنریه که وضع مالی خوبی نداره به طور اتفاقی، صاحب خونه اش رومی شناسه و می فهمه که فاصله ی کمی با مرگ نداره. برای ارثیه اش نقشه می کشه و در این بین؛با رهی رهنما آشنا می شه. کسی که دست روی دست نمی ذاره و بی خیال اموال عمه ی بزرگش نمی شه. ۱۸۰ درجه روایتگر ریتم زندگی عادی این دونفر با تمام رقابت ها ودوستی ها و دشمنی هاشونه …

قسمتی از متن رمان 180 درجه

-ولی من خوشحال نیستم.
-تو هیچ وقت خوشحال نبودی. دو ساله که تا بحث این موضوع ها پیش میاد اخم می کنی و(صداشو کلفت کرد) می گی درست نیست یه دختر بین این همه گرگ بیفته!
خندید و به شوخی گفت:
-یعنی حاجی رسما اعلام کردی که ما بزغاله کوهی هستیم دیگه!
رهی لبخند کوچیکی زد و به مبل تکیه کرد. رها فنجون شو برداشت و گفت:
-در هرصورت تو هم باید یه مدت دیگه مستقل بشی...یادت که نرفته؟ ببینم بودجه ی شرکت تون اون قدر هست که ...
قبل از اینکه حرفشو تموم کنه رهی با قاطعیت گفت:
-نــه.
-این قدر مطمئنی؟
-هوم.
شروع به توضیح دادن کرد:
-اگه من بخوام بدون کمک بابا هم خونه بخرم،هم ماشین بخرم،هم خرج زندگیمو بدم ... دیگه هیچی ندارم! می دونی که من و آبتین قراردادمون ملانصرالدینی نیست. هرکی هر شیش ماه بیشتر زحمت بکشه به اندازه ی سهمش می گیره. نه نصف نصف.
مکثی کرد و گفت:
-منم این مدت خیلی کم رفتم.
-برای چی؟
-وقت نداشتم.
-ولی من هستم. من کمکت می کنم رهی ...
-بی خیال رها. خودم از پسش برمیام.
چشمکی بهش زد و گفت:
-اون قدر بدبخت نیستم که بخوام از یه دختر پول بگیرم.
رها مشتی به بازوش زد و گفت:
-جدی گفتم!
-منم جدی گفتم.
رها تصمیم گرفت که دیگه این بحث و تموم کنه. وقتی رهی می گفت می تونه پس حتما می تونست. همیشه سر تصمیماتش می موند. محکم ترین اراده رو، رهی توی خونواده شون داشت.
رها از پشت اپن نگاه رضایت بخشی به برادرش کرد ... نگران بود. هم خودش، هم رهی. برای عوض شدن حال و هوا، بلند گفت:
-بابا این هیکل قشنگ چیه رفتی برای خودت ردیف کردی رهی...؟!
رهی با تعجب گفت:
-هان!؟ مگه چیه؟
رها با لحن بامزه ای گفت:
-پسر باید شیکم داشته باشه آدم دهنشو بذاره روش صدا دربیاره بخنده ... کلی حال می ده. هیکل قشنگ می کنین دیگه نمی شه. والا به قرآن...
رهی خندید و گفت:
-یعنی تو فکر می کنی که پسر باید شکم داشته باشه؟
-صددرصد!
رها یهو بشکنی زد و گفت:
-رهـــی! یه چیزی!
رهی با بی حوصلگی گفت:
-چیه ... ؟ می خوای بگی چاق شم؟ برو بابا ...
-چرا چرت می گی.
رها با قیافه ای که انگار لامپ بالای سرش روشن شده باشه گفت:
-می تونی بری با یه دختر پولدار ازدواج کنی. یه دختر خرپول!
رهی نچی کرد. باز این دختره زیاد سراغ رمان رفته بود. زد روی پاش و گفت:
-خدا همه مریضای مملکت و شفا بده.
رها پاشو به زمین کوبید و بلند گفت:
-جدی بـــودم!
-می دونم رها!اِ! هی هرچی می شه می گه جدی بودم. می دونم جدی بودی خواهر من ولی اصلا پیشنهاد خوبی نبود این وسط فقط زن گرفتنم مونده.
رها شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-از قدیم گفتن به حرف خواهر بزرگتان گوش دهید. شاید حکمتی درآن باشد!
رهی چندبار پلک زد و نگاهش کرد. رها زیرلب اضافه کرد:
-روایت از رها رهنما،خواهر بزرگ اعلـــم!
گلسا با کتونی اش به سنگریزه ی جلوی پاش ضربه ی محکمی زد. پدرش، همیشه وقتی یه چیزی جلوی پاش بود شوتش می کرد. به گلسا می گفت همیشه با نوک کفشت ضربه بزن. این طوری خیلی دورتر می ره. گلسا لبخندی زد. یادآوری خاطراتشو دوست داشت.
کتاب فروشی بسته رو که دیده بود قشنگ یه ضدحال خورده بود وسط وجودش! زودتر از همیشه به گالری رسیده بود. ترانه توی گالری نشسته بود و یه پاش رو روی پای دیگه اش انداخته بود و با پرستیژ مزخرف همیشگی اش داشت کتاب می خوند.
گلسا حاضر بود سر هرچی که داره شرط ببنده که ترانه واقعا کتابه رو نمی خوند. اینم جزو پرستیژ مزخرف اش بود! درو هل داد و رفت تو. ترانه سرشو بالا گرفت و لبخند یه طرفه ی مخصوص خودشو زد. اصرار می کرد که این مدل لبخندشه و پوزخند نیست ولی گلسا هم همیشه اصرار داشت که کلا مدل ترانه پوزخنده. ترانه اصلا لبخند بلد نیست!
-به به...گلسا جون! چه جالبه. امروز زود اومدی!
گلسا هم لبخند مصنوعی ای زد و گفت:
-آره! آخه همیشه «به موقع» میومدم. این دفعه تصمیم گرفتم «زود» بیام.
هاها. کوله پشتی اش رو پشت میزش که ته گالری بود گذاشت. ترانه سر گالری می نشست. از بس که می خواست با مشتری ها ورور کنه و خودشو نشون بده ... برعکس گلسا. ترجیح می داد بره ته گالری بشینه و سرش به کار خودش گرم باشه.
نشست پشت میزش و با علاقه به عکسای با کیفیت و خوشگلی که توی گالری پر بودن نگاه کرد. گالری از دوتا بخش نقاشی و عکاسی تشکیل می شد. گلسا خیلی بهتر از ترانه عکس می گرفت و موضوع هایی هم که انتخاب می کرد خیلی جالب تر بودن ... ترانه هم ته دلش اینو می دونست و به گلسا حسودی اش می شد.
گلسا با انگشتاش روی میز ضرب گرفت. انگار شریک مرگی اومده بود که گلسا خر شد و رفت ترانه رو به عنوان شریک انتخاب کرد! ولی چه می شه کرد دیگه...
از بچگی دلش یه گالری می خواست ولی تنهایی نمی تونست از پسش بربیاد. هوم ... همین الانشم خیلی بد نبود. ولی اگه می شد ترانه از توی دکوراسیون گالری خط بزنه خیلی خوب تر می شد. زیرلب یه آهنگی رو زمزمه می کرد و از توی کوله اش کتابشو درمیاورد ...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان 180 درجه
  • Naznin

    0

    سلام به عنوان کسی که تا الان خیلی رمان های زیادی خونده به نظرم یکم حوصله سر بر بود و اینکه باید یکم رو اسما فکر میکرد لعیا اسم پسره گذاشته رو دختر رها اسم دختره گذاشته رو پسر و اینطوری آدم نمیفهمه چی به چیه و اینکه طرز نوشتنش رو دوس نداشتم باید جوری باشه انگار خود طرف نوشته

    ۲ ماه پیش
  • Zzz

    0

    نویسنده چند سالته اسمتو گذاشتی Mana91 نکنه متولد سال ۹۱ هستی؟؟

    ۳ ماه پیش
  • Zzz

    1

    یه افسانه هست که میگه خورشید و ماه عاشق هم بودن و نمیتونستن همو ببینن برای همین کسوف(خورشید گرفتگی )میشه

    ۳ ماه پیش
  • Zzz

    0

    خیلی رمان قشنگی بود

    ۳ ماه پیش
  • خیلی عالی بود

    0

    این رمان رو خیلی دوست داشتم حس و حال خیلی خوبی داشت واقعا دست سازنده درد نکنه

    ۳ ماه پیش
  • ....

    0

    بینهایت این رمان قشنگ بود ولی کاش سرنوشت رها این نبود اشکم دراومد ، و گلسا ک شخصیت بی نظیری داشت🌹ممنون نویسنده ی عزیز

    ۵ ماه پیش
  • ساحل

    0

    من این رمان رو یک یا دو سال قبل خوندم بنظرم واقعا قشنگه نویسنده تونسته همه ی احساسات رو به بهترین شکل ممکن نشون بده بنظرم بخونیدش ضرر نمی کنید

    ۵ ماه پیش
  • تینا صالحی

    0

    سلام نویسنده ی عزیز یعنی هیچ کلمه ای برای توصیف این قلم زیبات ندارم که بنویسم واقعآ رمانت خیلی عالی و متفاوت و خاص بود هرکسی که نظرمن رو میخونه به عنوان کسی که ۱۷ ساله رمان میخونه پیشنهاد میکنم حتمآ بخونید اگه کسی رمان دیگه ای از نویسنده ی عزیز داره معرفی کنه لطفآ

    ۵ ماه پیش
  • نازنین

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه

    0

    داستان قشنگ و جالبی بود با آرزوی موفقیت برای نویسنده عزیز

    ۷ ماه پیش
  • آرامش

    0

    بهترین بهترین بهترین رمانی بود که خوندم دستت طلا نویسنده عزیز

    ۹ ماه پیش
  • رژان

    0

    خیلی خوب بود یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم

    ۱۲ ماه پیش
  • هستی

    3

    بی نظیر بود. شخصیت گلسا برخلاف باقی رمان ها کلیشه ای نبود و خیلی زیبا و تاثیر گذار خلق شده بود. آفرین به این قلم نویسنده فقط کاش بعد از خاستگاری یه ذره اتفاقات بین گلسا و رهی ادامه دار میشد و اینکه برای آرمان چه اتفاقی افتاد.

    ۱۲ ماه پیش
  • ازیتا

    0

    فقط میتونم بگم عالی عالی بود موفق باشی نویسنده جان😘😘🥰🥰🌺🌺🌺

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    عالی بود جزو بهترین رمان های بود که خوندم پرازاحساسات قشنگ و انرژی مثبت بود وشبیه زندگی واقعی

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!