دوست داشتی؟
رمان طنز رفاقت ممنوع جلد دوم اثر ریحانه عیسایی

رمان رفاقت ممنوع (جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 26.5K 👁
  • 471 ❤️
  • 586 💬

خلاصه رمان طنز رفاقت ممنوع (جلد دوم)

خبر ورود تازه‌وارد جدیدی به مدرسه پیچیده؛ نه مدرسه‌ای عادی، نه تازه‌وارد ساده. دو اکیپ قدیمی که نفرت دیرینه و رقابت‌های معروف‌شون آوازه‌ی سرگرم کننده‌ای برای بقیه شده. حالا یکی از مهره‌های مدرسه‌ی رقیب پاش رو گذاشته به مدرسه‌ای که سال‌هاست یه راز حل نشده داره؛ دشمنی... . حالا دو اکیپ بعد سال‌ها روبه‌روی هم قرار می‌گیرن، این جدال تازه شروع بازی قدیمیه که از اول شروع شده و همه مهره‌ها تا ته باید بازیش کنن. مهرها دونه دونه به بازی میان، و هرکس نقشش رو جور دیگه‌ای رو می‌کنه.

قسمتی از متن رمان رفاقت ممنوع (جلد دوم)

ـواسه ما نقل و نبات و شکلاتی.
فقط مات و مبهوت و بدون واکنش با همون خیسی گوشم به نقطه‌ای نامعلوم خیره بودم، اما صدای لجنش همچنان با تمسخر روبه جمعیت بالا رفت:
ـاین خواهرمون. ...
با سردرگمی نمایشی موهای قهوهای کثیف و فرش رو از روی صورتش کنار زد و با تمسخر دو برابری لحنش ادامه داد:
ـ آ... آ ببخشید! داداشمون علاوه بر اینکه تازه وارده، گویا هنوز دیششم کف نکرده! بیاید بهش نشون بدیم عاقب شکلاتا کجاست.
لپم رو با دست کشید و همه قهقهه‌ی بلند و گوش کر کنی زدن. دیگه هیچ چیزی متوجه نمیشدم و مثل یه تیکه یخ فقط به روبه‌رو خیره بودم؛ کثافتی و لجنی این آدم تا مغز واستخون من رو خلع سلاح کرده بود، من به صلابه‌ی حرف‌هاش در اومده بودم و توی سکوت دست و پا میزدم.
با صدایی که از بین جمعیت اومد، سرها به طرف اون شخص برگشت:
ـ داش سهیل میبریمش باغ.
از اون حجم وقاحت فقط سکوت برام مونده بود؛ حتی نمی‌دونستم باید چیکار بکنم! کتک می‌زدم؟ همه رو خفه می‌کردم؟
پسر مدیر چشم‌های نحسش رو ریز کرد و با حالت نمایشی انگشت اشاره‌اش رو نوازش‌وار روی گونه‌م کشید؛ هنوز از خیسی گوشم چندشم میشد که با این حرکت حالم خراب‌تر شد، دیگه یقین پیدا کردم در برابرشون یه چیز کوچیک و بی‌ارزش و ریزم. آروم توی صورتم زمزمه کرد:
ـ آخی عمویی ترسیدی؟ بگو ببخشید تا اوفت نکنم.
همه قهقهه‌ی بلندی زدن که تا مغز و استخونم سوخت، باید چه غلطی بکنم. مغزم قد نمی‌داد که دقیقا دیگه تحملم از سر و صدای بقیه سر رسیده بود، با هر نگاهش تحقیرم میکرد جوری راحت و ساده که اگه اون وسط کف بالا می‌دادم باز هم مسخره می‌شدم. تمام زندگیم تلاش کردم که بخاطر دختر بودن مسخره نشم؛ ولی جوری تن و اندامم رو به تمسخر گرفته بودن، انگار پرت شده بودم به این واقعیت که تو هنوز همون شیوای بدبختی و نمیتونی حتی با پنج تا دوست ازش فرار کنی.
با سیلی آرومی که به گوشم خورد، چشم‌های کم آورده و توی جلد خجالت زده‌ام رو بالا کشیدم؛ من حالا دقیقا شیوا فرو رفته بودم و متین بودن برام غیر ممکن بود.
بار دیگه صدای خوش آهنگی که ازش متنفر بودم بالا کشید و توی صورتم با صدای بلندتری گفت:
ـ پسرم چرا ناراحتی؟ قول میدم زود ببرمت باغ. ناناعت نباش کوچولو.
همه او بلندی کشیدن و باز عربده‌شون توی گوشم اکو داد؛ مثل سگ‌های هار حلقه‌رو دورمون تنگ‌تر کردن و حالا دیگه بینشون محصور بودم، هیچ جای فراری هم نبود. تمام وحشی‌های پشت پنجره کله‌هاشون رو حتی از حصار پنجره‌های کلاس داخل داده بودن تا معرکه رو ببینن.
دیگه تاب و تحملم سر رسیده بود، با شنیدن کلمه‌ی کوچولو تا فیها خالدونم سوخت؛ توی وجودم یه جرقه خورد و مثل پتک توی سرم کوبیده شد. خاک بر سر من که اجازه میدادم چندتا نجس خود نشور من رو تحقیر کنن؛ من یک سال تمام توی اندیشه با صغیر و کبیر دست به یقه شدم بودم که بتونم به خودم تکیه کنم. اون لحظه نمی‌دونستم توی ذهنم چه فعل و انفعالاتی به وجود اومد که لب‌هام رو غنچه کردم تا تموم ترشحات دهنم شره کنن. همونطور که با چشم‌های دریدهاش صورت به صورت جلوم خم شده بود و با لبخند نگاهم میکرد، فرصت رو غنیمت شمردم. توی دلم صلوات و فاتحهی مخلوطی خوندم، یا علی مددم رو گفتم ذکر شهادت رو هم ادا کردم و با شلیک تف گنده‌ای به پیشونی بلندش بار دیگه قهقه‌ی بقیه رو به نفع خودم تموم کردم.
تفهای غلیظ و سفیدم مثل رود، درست از وسط پیشونیش روون شدن و ذره‌ذره پایین رفتن و به نوک دماغش رسیدن. صدای دست و تشویق همه سقف کلاس رو پر کرده بود. لبخند رضایت بخشی زدم و اعتماد به‌نفسم بار دیگه تا ماتحت فوران شد و موهای تنم کز خورد از کار قشنگی که کردم.
پسر مدیر روی زانوهاش صاف ایستاد، ولی صورتش هیچ عکس العملی نداشت! بیشترین چیزی که من رو می‌ترسوند لبخند پر کش و قوس روی لب‌های نحسش بود. همون‌طوری بیخیال از تف گنده و صلواتی که حالا روی لب‌هاش آویزون بود و به چونه میرسید؛ از همه بدتر که مسواک هم نزده بودم و دهنم بوی سگ مرده میداد، خیلی ریلکس و احمقانه لبخند به لبش بود و به چشم‌هام زل زده بود. پاک توی خودم ریخته بودم و بارها به خودم غلط فرستادم که چرا چنین غلطی کردم. به مدت بیست ثانیه همونطور بی ری‌اکشن با لبخند مضحکش بهم زل زده بود و حتی پلک هم نمی‌زد؛ معده‌ام از شدت استرس شروع کرد به قل قل کردن. با دستمال کاغذی درازای تف خوشگلم رو پاک کرد و دستمال رو روی زمین پرت کرد.
همه از ته دل نعره میزدن و منتظر ری اکشن پسر مدیر بودن؛ حتی پسر عینکی هم با لبخند بهم زل زده بود و بی‌صدا میگفت قطعا پاره‌ایی .
نمیدونم چی‌شد که عربده‌ها به اوج رسید! پسر مدیر لبخند خبیثش رو کش داد توی یه حرکت به طرف پاهام خم شد و مثل فرش دولا شده تن نحیفم رو روی دوشش انداخت دیگه از زمین فرسنگ‌ها فاصله داشتم. با ضربه‌ی محکمی که به باسنم خورد و صدای چلسپش که توی هوا پیچید، رسما چشم‌هام چهار فقره بیشتر از حد معمول در اومد و توی بهت و شوک فرو رفتم.
صدای پسر مدیر رو شنیدم که همونطور که میدوید و من مثل فرش دولا شده توی هوا تکون میخوردم نعره زد:
ـ دارم میبرمش باغ فوری فوتی؛ همه ته صف.
توی بهت بودم و با چشم‌های در اومده فقط به زمینی که از فاصله داشتم خیره شدم؛ بلاهایی که اینجا سرم‌ می‌اومد توی هر مرحله از ذهنم قفل بود. مثل اسب از چارچوب در به طرف راهرو دوید و مثل پهن روی دوشش تکون خوردم؛ جمعیت مثل مور و ملخ دنبالش می‌دویدن و صدای سوت و دستشون کل راهرو رو برداشته بود.
ـ چاک دهنشو جر بده، پاره‌اش کن.
ـ داداش خدا رحمتت کنه.
با وجود اینکه از شدت بهت حتی توان تقلا کردن نداشتم، یهویی برق صد ولتی بهم وصل کردن و تازه شیرفهم شدم که توی چه اوضاعی هستم. با تمام قدرت پاهای درازم رو مثل پنکه برقی توی هوا تکون دادم .
جمعیت مثل موج دریا دنبالمون راه افتاده بودن و صدای عربده و حرف‌های زشتی که میزدن راهرو رو پر کرده بودن.
من دو تا قلم پای لاغر مثل علم یزید داشتم و تنم انقدر لاغر بود که توی لباس‌هایی که می‌پوشیدم زار میزد؛ پشت لب و صورتم از شدت اصلاح نشدگی روبه سیاهی ذغال میزد، ماتحتم از کف دست هم تخت‌تر بود!
پشمهای روی دستم مثل رشته آویزون بود؛ من از دخترونگی فقط ذاتش رو داشتم، شاید اندک ظرافتی هم داشتم اما واقعا برام سوال بود که این جماعت روی چه حسابی با دیدن من زده بودن بالا!
با صدای آرومی که درست نزدیک به گوشم شنیده شد و درست صدای نحس سهیل کثافت بود به خودم اومدم:
ـ ده ثانیه بهت فرصت میدم خودتو نجات بدی، وگرنه تا مرز فاک می‌برمت بچه خوشگل.
یهویی برق صد ولتی بهم وصل کردن و تازه شیرفهم شدم که توی چه اوضاعی هستم؛ اگه هیچ کاری نمیکردم، مشخص نبود کارم به کجاها می‌کشید، معلوم نبود واقعا کجا قرار بود ببرنم. این مدرسه صاحاب مرده هم مدیر و معاون نداشت که بیان و این بی‌سر و پاها رو جمعشون کنن. با تمام قدرت پاهای درازم رو مثل پنکه برقی توی هوا تکون دادم؛ جوری پاهای دراز و لاغرم توی هوا تکون می‌خورد که اگه یکم تلاشم بیشتر می‌شد حتما می‌رفت توی حلق سهیل کثافت. با قدرت پاهام رو توی هوا تکون دادم و با صدای بلندی داد زدم:
ـ تخم جن کثافت مایه داری بذارم زمین ببین چیکارت میکنم.
هه! واقعا شنیده شد؟ بین اون جمعیتی که انگار توی کندوی عسل دور هم ویز ویز میکردن، صدای من به اون بلندی چصی هم حساب نمیشد.
دیگه از یه جایی به بعد پاهام کافی نبود و دست‌هامم به کار افتادن؛ مثل تبر با دست‌هام به کمرش کوبیدم و وقتی دیدم اثر نداره، با شدت جفت گوش‌هاش رو توی دست گرفتم و مثل خمیر سرامیک کش دادم. یک درصد فکرش رو هم نمی‌کردم که کارم اثر کنه و مثل کیسهی برنج روی زمین پرت بشم؛ جوری هم روی زمین پرت شدم که استخون ماتحتم قرچ داد و علیل شدم.
حالا که روی زمین بودم بی‌توجه به همهمه‌ای که توی راهروی اون طویله راه افتاد، تمام کارهایی که توی پنج دقیقه قبل باهام کرد مثل فیلم از جلو چشمم گذشت. وقت نشستن و نگاه کردن نبود، پس بی‌توجه به درد استخون سوز ماتحتم از جا بلند شدم و روبه‌روش ایستادم. صحنه‌ی به شدت دارک و عجیبی بود؛ پشت سرش جمعیت زیادی ایستاده بودن و توی نگاهشون من یه نقطه بودم و من اما دقیقا جلوشون تک و تنها با مشت گره کرده ایستاده بودم. اون با صورتی که دیگه هیچ لبخندی نداشت، پوکر بهم زل زده بود؛ انقدر نفوذ داشت که نگاه یه جمعیت سیل آسایی رو با خودش به طرف منی که پشت سرم گنجشکم پر نمی‌زد سوق داده بود.
چند ثانیه سکوت به راه بود و هیچکس جیک نمیزد. هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسید، فقط از شدت حرص و خشم نفس‌هام داغ شده بود و حرارتش توی صورتم پخش میشد. دست‌هام رو با شدت مشت کردم و با حرکت پر ریسک و ناشیانهای مشتم رو با قدرت تخت سینهاش کوبیدم و از ته دل داد زدم:
ـ آشغال اگه دعوا داری رو در رو جلوم وایستا؛ نیاز نیست آب کمرتو به رخم بکشی.
هیچ واکنشی نشون نداد، حتی همون پوزخند خبیثش هم روی لب نبود و فقط پوکر بهم زل زده بود؛ از این حرکت ترسیده بودم، چون سکوتش همیشه خطرناک بود. بازم سکوت جمعیت شکست و همه اوی بلندی گفتن تا من رو حقیر و کوچیک جلوه بدن. برای خالی کردن حرصم بار دیگه هرچی قدرت داشتم توی مشت‌هام ریختم و به عقب هلش دادم، ولی یه سانت هم جابه‌جا نشد و فقط تنش تکون خورد. از رو نرفت و دست‌هاش رو متفکر توی هم قلاب کرد جوری که انگار داره سخنرانی میبینه ریلکس و آروم بهم زل زد.
از شدت تحقیرهایی که شده بودم دست‌هام به لرزه در اومده بودن؛ روی دهنمم کنترل نداشتم و بار دیگه جوری که صدام توی راهرو بپیچه داد زدم:
ـ معلومه کارت حمالی بوده توی باغ، تازه شدی شاگرد اوستا؛ این کارا واسه زاخاراست، اگه جرأتشو داشتی رو در رو گوهمو میخوردی.
همه مثل بلبل چهچه زدن و دست نمایشی به نشونه تحقیرم زدن. دستهای قلاب شدهاش رو خیلی ریلکس توی جیب شلوارش گذاشت و لبخند کثیفش دوباره کش اومد، با لحن خونسردی بهم پشت کرد و روبه جمعیت ولومش رو بالا داد:
ـ خب اینو به عنوان ناراحتیش از کنسل شدن برنامه باغ در نظر میگیریم؛ به هرحال جدیده خیلی مشتاقه بچه.
قهقهه‌ی همه توی هوا رفت و با حرص دست‌هام رو از شدت وقاحتش مشت کردم. دیگه باید چیکار می‌کردم که جدی گرفته بشم؟ دیگه چطور می‌تونستم ثابت کنم که من یه پسرم!
ـ هی هی هی! وسط راهرو چه غلطی می‌کنین شما؟ دو دقیقه دیگه باید برنامه رو اجرا کنید از اداره قراره بیان معرکه گرفتید اینجا! مریدی گمشو برو صندلیا رو درست کن تا چکی لگدی نکردمت گمشید همتون.
با یه نعره انگار گرگ افتاد توی گله‌ی گوسفندها و همه مثل مور و ملخ پراکنده شد و در کسری از ثانیه فقط من موند و خودم حتی پسر مدیر هم با بیخیالی جیم زد. صدای قدم‌ها که از پشت سر بهم نزدیک شد، نفس کلافه‌ای کشیدم؛ اصلا حوصله مدیر معاون بازی و سوال جواب نداشتم، با اون پرونده ناقص باید هزار جور جلوی مدیر دولا راست میشدم که مثلا قبولم کنه توی این خراب شده ولی محال بود من تا یک ساعت دیگه توی این آب کمر خونه بمونم. شدت عصبانیت و تحقیر می‌لرزیدم، دستهام دیگه جونی نداشتن؛ حتی تصورش از ذهنم نمیگذشت که بین این جماعت من حتی حکم یه پشکلم نداشته باشم.
عجیب بود! واقعا عجیب بود که من پارسال همین موقع دهن مهران رو دهن سرویس کردم و بعد از اون رسید به نیما و سامان؛ بعد اونم رسید به بهنام مشت زن و بعد از اون رسید به حلقه، من با افتخار هر دوتا حلقه رو دور زدم، با کلی مشت از هزار خان رستم گذشتم. درست همین پارسال من توی اندیشه همه رو تشنه بردم لب چشمه تشنه برگردوندم، اما اینجا من یه اندام ظریف متحرک بودم.
با فکرش آتیش توی سرم روشن شد و پام رو با حرص روی زمین کوبیدم، همین که پشت کردم به طرف صدای گوش‌خراشی که باعث متلاشی شدن دسته‌ی ارازل شد، با دماغ خوردم به جسم سختی و سرم رو با سرعت بالا کشیدم. همین که سر راست کردم اولین چیزی که دیدم کت مشکی و از دهن سگ در اومده مرد چروک پیشونی بود؛ با اختلاف بنجل‌ترین آدم امروزم همین شخص بود.
تنها چیزی که اون لحظه دیدم پیشونی بود که مثل چربی مرغ چروک شده بود و ابروهای جوگندمی که وحشیانه توی هم رفته بود. مردک هرکسی که بود، اندازه تیر برق قد داشت و سرم رو به بالا مایل میکرد. چین و چروک کتش یه طرف، چروک پیشونیش یه طرف دیگه. پیش دستی کرد و صدای گوش کر کنش رو بالا کشید و رو بهم داد زد:
ـ خر لگد پرونی اونم روز اول! خر کی باشی روز اولی با فرم نا فرم یه مدرسه دیگه پا گذاشتی وسط مدرسه شاهد؟ ارجاع داده میشی دفتر همونجا تفهیمت می‌کنن.
دستی به موهای خرمایی عجیبش که کاملا متضاد چهره چروکش بود کشید. اومدم به خودم بجنبم که طی یه حرکت ناگهانی گردنم رو با دستش مثل گوشت چلوند و رو به جلو هدایت کرد؛ آخ آرومی گفتم و پوستم از فشار دست وامونده‌اش سوخت.
همونطور با لحن خشنی کنار گوشم غرید:
ـ خاک بر سر بی‌عرضهات پسر. اون وسط که خودتو خراب نکردی نه؟! آخی! داره می‌لرزه نکبت. نتونستی یه سر و گردن بشکونی بدرد نخور. راه بیوفت جلو.
مات و مبهوت بودم و توی تمام عمرم چنین معاونی ندیده بودم. توی یه حرکت به طرف اتاقی که اسم دفتر رو یدک میکشید هل داده شدم. همین که توی محیط دفتر قرار گرفتم پشت بندش همون مرد دراز شکلی وارد دفتر شد، درجا نگاهم به طرف مرد تر تمیز و میانسالی خورد که پشت میز مرتبی چایی میخورد؛ شک نداشتم که باید مدیر مدرسه باشه، چون با چشمهای قهوه‌ای که به پسر گور به گورش شباهت میداد بدون شک مطمئن شدم. پسرش جونور به تمام معنا بود، خدا می‌دونست خودش چی از آب در بیاد.
نگاه ریلکس و کوتاهی بهم انداخت و فنجون چایی رو روی استکان گذاشت، دستی به کت صاف طوسیش کشید و پشت میز صاف شد، مشخص بود که میخواست جذبه‌ی کاذبش رو بهم نشون بده چیزی که کاملا بر خلاف قیافهی مهربون‌طورش بود. موهای جو گندمیش رو ژل زده بود و در اوج پیری مرتب و سر زنده بود؛ یعنی مدیر و معاون در بدترین حالت باهم متناقض بودن، هرچقدر مدیر روز اولی چیتان پیتان کرده بود، معاون بد تر از اون انگار که با کت و شلوار شب کپیده و صبح به مدرسه اومده. بالأخره صدای مدیر مدرسه‌ی بنجل شاهد در اومد؛ راست میگفتن پسر کو ندارد نشان از پدر، چون برام مشخص شد پسر کثیفش اون صدای رادیویی و رسا رو از باباش به ارث برده:
موهای پیتان کرده بود، معاون بد تر از اون انگار که با کت و شلوار شب کپیده و صبح به مدرسه اومده.
-جریان چیه کشمیری؟ جدیده؟
با پس گردنی کَت و کلفتی که به گردنم خورد پوستم مثل اسفند روی آتیش جز زد و با درد دستم رو روی گردنم گذاشتم؛ مردک دهن آسفالت عجب دست سنگینی هم داشت! صدای نکره‌اش بلند شد و همونطور که به طرف در خروجی دفتر می‌رفت غرید:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان رفاقت ممنوع (جلد دوم)
  • سمیه حسینی

    0

    عالی بود اسم جلد سوم چیه

    ۲ هفته پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    عزیزم همین اسم داخل بخش آنلاین پارت گذاری میشه

    ۲ هفته پیش
  • نازنین

    0

    ببخشید فصل ۳ شو از کجا بخونم

    ۳ هفته پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    همین برنامه هست عزیزم بخش رمانخای آنلاین

    ۳ هفته پیش
  • Star

    0

    لطفا یکی بگه متین آخرش توی کدوم اکیپ میره؟یعتی تا آخرش با سهیل شون میمون؟ من تازه پارت های ۲۰۰ اینام

    ۳ هفته پیش
  • ندونی بهتره

    0

    عالی بود واقعا حرب نداشت فقدر اسم جلد سوم و یکی بهم بگه ممنون

    ۴ هفته پیش
  • قابلمه قرمه سبزی

    0

    اول جلد سه رو خوندم بعد دو هردوتاش شاهکار بود😭😭😂😂🎀🎀 عاشق قلمتم زینب جانننن کلی قهقهه زدم و با هیجاناش خودمو از تختم پرت کردم پایین خسته نباشییی💘💘💘

    ۴ هفته پیش
  • saaa

    0

    این رمان پی دی اف هم داره؟

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    بلی داخل چنل رو ب گذاشته شده

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    کدوم چنل هست میشه بگید؟

    ۲ ماه پیش
  • شیپر مهرشکان

    0

    جلد سوم صحفه اول بیوگرافی زینب اونجا زده کانال تل ماله روبیک هم هست

    ۱ ماه پیش
  • Mysticfalls

    8

    اصلا جالب نبود قلم نویسنده و خب ارزش وقت گذاشتن نداره به جاش رمانای بهتری هم وجود دارن و این که نویسنده زن ستیزه فکر کنم اونجایی که تحقیر میشد دختره حس میکرد دیگه متین نیست و شیداست حالا یادم نیست اسم دختررو میگه دیگه متین نیستم نمیتونم بزنم چه ربطی داره؟مگه پسر دست بالاتری داره؟

    ۲ ماه پیش
  • مانی

    16

    عزیزم نظرت محترمه ولی ب این قلم ب این خوبییییییییی میگی ارزش نداره؟بنظرم همون بهتر کسایی مثل تو نخونن رمان ب این عالیی و قلم مثل طلا

    ۲ ماه پیش
  • شهرزین

    6

    اولا داشم میخواستی از اول نخونی زن ستیز؟ اول برو تحقیق کن درمورد حرفی کی میزنی بعد بیا شروع کن به گفتنش دوما چیزی از *** بودن یا ترنجسدری به گوشت خورده تا به حال؟ اگه نخورده مشکل از خودته اگه علاقه داری به رمانای آبکی *** برو همونارو بخون دختره رو تو سری خور و بدبخت نشون میدن

    ۱ ماه پیش
  • شهرزین

    3

    ادامه: بعدم کی گفته جنسیت پسر بالاتره کجای رمان بهش اشاره شده ما خبر نداشتیم جنسیت پسر از دختر هیچوقت بالاتر نبوده و نخواهد بود این رمان تا با حال به همچین چیزی اشاره نکرده داری حاشیه میسازی اگه علاقه نداری بهتره نظر ندی و بری همون رمانای شر و ور روبیک رو بخونی که والا نویسنده هاش از صدتا زن ستیز ب

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بچه ها لقب گروه سهیل و مهران رو یادم رفته یکی لقب هاشون رو میگه مثلا سامیار ومهران و سهیل و متین رو یادمه ولی بقیه رو نمیدونم

    ۲ ماه پیش
  • گوگولی

    0

    سهیل = لیسر مهران = بیدندون

    ۲ ماه پیش
  • مجنون

    0

    رابین صادراتی ، شهرام شبپره ، فرزین زامبی ، فرزاد تی تی، آرش فاز تو فاز

    ۱ ماه پیش
  • مجنون

    0

    اینارو یادمه فعلا ولی تو گروه اینا نبودن، آریو شیر پاکتی هم بود ، سامان گوزو بود فکنم بقیه یادم نیست 😂

    ۱ ماه پیش
  • بی نامو نشون

    2

    پویا گامبالو....متین کارداشیان ...سهیل لیسر...اشکان خوش بوس

    ۱ ماه پیش
  • نیا

    1

    من واقعا این قسمت اخرش گیج شدممممممم چیشد!

    ۱ ماه پیش
  • هاویر

    0

    واقعاااااا خیلی خفنه اورین به قلم خفنت

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    رمانتون خیلی متفاوت و خاصه ممنون

    ۱ ماه پیش
  • Yalda

    4

    خب ...مرسی ...واقعا مرسی این رمان به طرز عجیبی این چند وقت منو از ذهن مشغولم دور کرد و با تک تک شخصیتایی که خلق کردی ارتباط عمیقی گرفتم دست مریزاد زن 🤍🥹

    ۱ ماه پیش
  • Fati

    0

    خیلی حال میکنم با خوندن رمانت دمت گرم

    ۲ ماه پیش
  • لیلا

    0

    رمان خیلی قشنگیه

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    مچکرم عزیزم خداروشکر دوس داشتی💓

    ۲ ماه پیش
  • سهیل لیسر

    0

    میشه پارتای سهیلو متینو بیشتر کنی من به عشق اونا میخونم

    ۲ ماه پیش
  • Naren

    2

    بگین جلد سوش کجاااس ریحانه جون ترو خدا بگو جلد سوم داری پخش میکنی 🥺

    ۲ ماه پیش
  • آتوسا

    0

    برو توی بخش رمان های درحال تایپ که بالای صفحه هست رمان رفاقت ممنوع رو جستجو کن خودش جلد سوم رو برات میاره

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!