دوست داشتی؟
رمان طنز رفاقت ممنوع جلد دوم اثر ریحانه عیسایی

رمان رفاقت ممنوع (جلد دوم)

  • زبان فارسی
  • 30.8K 👁
  • 573 ❤️
  • 609 💬

خلاصه رمان :

خبر ورود تازه‌وارد جدیدی به مدرسه پیچیده؛ نه مدرسه‌ای عادی، نه تازه‌وارد ساده. دو اکیپ قدیمی که نفرت دیرینه و رقابت‌های معروف‌شون آوازه‌ی سرگرم کننده‌ای برای بقیه شده. حالا یکی از مهره‌های مدرسه‌ی رقیب پاش رو گذاشته به مدرسه‌ای که سال‌هاست یه راز حل نشده داره؛ دشمنی... . حالا دو اکیپ بعد سال‌ها روبه‌روی هم قرار می‌گیرن، این جدال تازه شروع بازی قدیمیه که از اول شروع شده و همه مهره‌ها تا ته باید بازیش کنن. مهرها دونه دونه به بازی میان، و هرکس نقشش رو جور دیگه‌ای رو می‌کنه.

قسمتی از متن رمان رفاقت ممنوع (جلد دوم)

ـواسه ما نقل و نبات و شکلاتی.
فقط مات و مبهوت و بدون واکنش با همون خیسی گوشم به نقطه‌ای نامعلوم خیره بودم، اما صدای لجنش همچنان با تمسخر روبه جمعیت بالا رفت:
ـاین خواهرمون. ...
با سردرگمی نمایشی موهای قهوهای کثیف و فرش رو از روی صورتش کنار زد و با تمسخر دو برابری لحنش ادامه داد:
ـ آ... آ ببخشید! داداشمون علاوه بر اینکه تازه وارده، گویا هنوز دیششم کف نکرده! بیاید بهش نشون بدیم عاقب شکلاتا کجاست.
لپم رو با دست کشید و همه قهقهه‌ی بلند و گوش کر کنی زدن. دیگه هیچ چیزی متوجه نمیشدم و مثل یه تیکه یخ فقط به روبه‌رو خیره بودم؛ کثافتی و لجنی این آدم تا مغز واستخون من رو خلع سلاح کرده بود، من به صلابه‌ی حرف‌هاش در اومده بودم و توی سکوت دست و پا میزدم.
با صدایی که از بین جمعیت اومد، سرها به طرف اون شخص برگشت:
ـ داش سهیل میبریمش باغ.
از اون حجم وقاحت فقط سکوت برام مونده بود؛ حتی نمی‌دونستم باید چیکار بکنم! کتک می‌زدم؟ همه رو خفه می‌کردم؟
پسر مدیر چشم‌های نحسش رو ریز کرد و با حالت نمایشی انگشت اشاره‌اش رو نوازش‌وار روی گونه‌م کشید؛ هنوز از خیسی گوشم چندشم میشد که با این حرکت حالم خراب‌تر شد، دیگه یقین پیدا کردم در برابرشون یه چیز کوچیک و بی‌ارزش و ریزم. آروم توی صورتم زمزمه کرد:
ـ آخی عمویی ترسیدی؟ بگو ببخشید تا اوفت نکنم.
همه قهقهه‌ی بلندی زدن که تا مغز و استخونم سوخت، باید چه غلطی بکنم. مغزم قد نمی‌داد که دقیقا دیگه تحملم از سر و صدای بقیه سر رسیده بود، با هر نگاهش تحقیرم میکرد جوری راحت و ساده که اگه اون وسط کف بالا می‌دادم باز هم مسخره می‌شدم. تمام زندگیم تلاش کردم که بخاطر دختر بودن مسخره نشم؛ ولی جوری تن و اندامم رو به تمسخر گرفته بودن، انگار پرت شده بودم به این واقعیت که تو هنوز همون شیوای بدبختی و نمیتونی حتی با پنج تا دوست ازش فرار کنی.
با سیلی آرومی که به گوشم خورد، چشم‌های کم آورده و توی جلد خجالت زده‌ام رو بالا کشیدم؛ من حالا دقیقا شیوا فرو رفته بودم و متین بودن برام غیر ممکن بود.
بار دیگه صدای خوش آهنگی که ازش متنفر بودم بالا کشید و توی صورتم با صدای بلندتری گفت:
ـ پسرم چرا ناراحتی؟ قول میدم زود ببرمت باغ. ناناعت نباش کوچولو.
همه او بلندی کشیدن و باز عربده‌شون توی گوشم اکو داد؛ مثل سگ‌های هار حلقه‌رو دورمون تنگ‌تر کردن و حالا دیگه بینشون محصور بودم، هیچ جای فراری هم نبود. تمام وحشی‌های پشت پنجره کله‌هاشون رو حتی از حصار پنجره‌های کلاس داخل داده بودن تا معرکه رو ببینن.
دیگه تاب و تحملم سر رسیده بود، با شنیدن کلمه‌ی کوچولو تا فیها خالدونم سوخت؛ توی وجودم یه جرقه خورد و مثل پتک توی سرم کوبیده شد. خاک بر سر من که اجازه میدادم چندتا نجس خود نشور من رو تحقیر کنن؛ من یک سال تمام توی اندیشه با صغیر و کبیر دست به یقه شدم بودم که بتونم به خودم تکیه کنم. اون لحظه نمی‌دونستم توی ذهنم چه فعل و انفعالاتی به وجود اومد که لب‌هام رو غنچه کردم تا تموم ترشحات دهنم شره کنن. همونطور که با چشم‌های دریدهاش صورت به صورت جلوم خم شده بود و با لبخند نگاهم میکرد، فرصت رو غنیمت شمردم. توی دلم صلوات و فاتحهی مخلوطی خوندم، یا علی مددم رو گفتم ذکر شهادت رو هم ادا کردم و با شلیک تف گنده‌ای به پیشونی بلندش بار دیگه قهقه‌ی بقیه رو به نفع خودم تموم کردم.
تفهای غلیظ و سفیدم مثل رود، درست از وسط پیشونیش روون شدن و ذره‌ذره پایین رفتن و به نوک دماغش رسیدن. صدای دست و تشویق همه سقف کلاس رو پر کرده بود. لبخند رضایت بخشی زدم و اعتماد به‌نفسم بار دیگه تا ماتحت فوران شد و موهای تنم کز خورد از کار قشنگی که کردم.
پسر مدیر روی زانوهاش صاف ایستاد، ولی صورتش هیچ عکس العملی نداشت! بیشترین چیزی که من رو می‌ترسوند لبخند پر کش و قوس روی لب‌های نحسش بود. همون‌طوری بیخیال از تف گنده و صلواتی که حالا روی لب‌هاش آویزون بود و به چونه میرسید؛ از همه بدتر که مسواک هم نزده بودم و دهنم بوی سگ مرده میداد، خیلی ریلکس و احمقانه لبخند به لبش بود و به چشم‌هام زل زده بود. پاک توی خودم ریخته بودم و بارها به خودم غلط فرستادم که چرا چنین غلطی کردم. به مدت بیست ثانیه همونطور بی ری‌اکشن با لبخند مضحکش بهم زل زده بود و حتی پلک هم نمی‌زد؛ معده‌ام از شدت استرس شروع کرد به قل قل کردن. با دستمال کاغذی درازای تف خوشگلم رو پاک کرد و دستمال رو روی زمین پرت کرد.
همه از ته دل نعره میزدن و منتظر ری اکشن پسر مدیر بودن؛ حتی پسر عینکی هم با لبخند بهم زل زده بود و بی‌صدا میگفت قطعا پاره‌ایی .
نمیدونم چی‌شد که عربده‌ها به اوج رسید! پسر مدیر لبخند خبیثش رو کش داد توی یه حرکت به طرف پاهام خم شد و مثل فرش دولا شده تن نحیفم رو روی دوشش انداخت دیگه از زمین فرسنگ‌ها فاصله داشتم. با ضربه‌ی محکمی که به باسنم خورد و صدای چلسپش که توی هوا پیچید، رسما چشم‌هام چهار فقره بیشتر از حد معمول در اومد و توی بهت و شوک فرو رفتم.
صدای پسر مدیر رو شنیدم که همونطور که میدوید و من مثل فرش دولا شده توی هوا تکون میخوردم نعره زد:
ـ دارم میبرمش باغ فوری فوتی؛ همه ته صف.
توی بهت بودم و با چشم‌های در اومده فقط به زمینی که از فاصله داشتم خیره شدم؛ بلاهایی که اینجا سرم‌ می‌اومد توی هر مرحله از ذهنم قفل بود. مثل اسب از چارچوب در به طرف راهرو دوید و مثل پهن روی دوشش تکون خوردم؛ جمعیت مثل مور و ملخ دنبالش می‌دویدن و صدای سوت و دستشون کل راهرو رو برداشته بود.
ـ چاک دهنشو جر بده، پاره‌اش کن.
ـ داداش خدا رحمتت کنه.
با وجود اینکه از شدت بهت حتی توان تقلا کردن نداشتم، یهویی برق صد ولتی بهم وصل کردن و تازه شیرفهم شدم که توی چه اوضاعی هستم. با تمام قدرت پاهای درازم رو مثل پنکه برقی توی هوا تکون دادم .
جمعیت مثل موج دریا دنبالمون راه افتاده بودن و صدای عربده و حرف‌های زشتی که میزدن راهرو رو پر کرده بودن.
من دو تا قلم پای لاغر مثل علم یزید داشتم و تنم انقدر لاغر بود که توی لباس‌هایی که می‌پوشیدم زار میزد؛ پشت لب و صورتم از شدت اصلاح نشدگی روبه سیاهی ذغال میزد، ماتحتم از کف دست هم تخت‌تر بود!
پشمهای روی دستم مثل رشته آویزون بود؛ من از دخترونگی فقط ذاتش رو داشتم، شاید اندک ظرافتی هم داشتم اما واقعا برام سوال بود که این جماعت روی چه حسابی با دیدن من زده بودن بالا!
با صدای آرومی که درست نزدیک به گوشم شنیده شد و درست صدای نحس سهیل کثافت بود به خودم اومدم:
ـ ده ثانیه بهت فرصت میدم خودتو نجات بدی، وگرنه تا مرز فاک می‌برمت بچه خوشگل.
یهویی برق صد ولتی بهم وصل کردن و تازه شیرفهم شدم که توی چه اوضاعی هستم؛ اگه هیچ کاری نمیکردم، مشخص نبود کارم به کجاها می‌کشید، معلوم نبود واقعا کجا قرار بود ببرنم. این مدرسه صاحاب مرده هم مدیر و معاون نداشت که بیان و این بی‌سر و پاها رو جمعشون کنن. با تمام قدرت پاهای درازم رو مثل پنکه برقی توی هوا تکون دادم؛ جوری پاهای دراز و لاغرم توی هوا تکون می‌خورد که اگه یکم تلاشم بیشتر می‌شد حتما می‌رفت توی حلق سهیل کثافت. با قدرت پاهام رو توی هوا تکون دادم و با صدای بلندی داد زدم:
ـ تخم جن کثافت مایه داری بذارم زمین ببین چیکارت میکنم.
هه! واقعا شنیده شد؟ بین اون جمعیتی که انگار توی کندوی عسل دور هم ویز ویز میکردن، صدای من به اون بلندی چصی هم حساب نمیشد.
دیگه از یه جایی به بعد پاهام کافی نبود و دست‌هامم به کار افتادن؛ مثل تبر با دست‌هام به کمرش کوبیدم و وقتی دیدم اثر نداره، با شدت جفت گوش‌هاش رو توی دست گرفتم و مثل خمیر سرامیک کش دادم. یک درصد فکرش رو هم نمی‌کردم که کارم اثر کنه و مثل کیسهی برنج روی زمین پرت بشم؛ جوری هم روی زمین پرت شدم که استخون ماتحتم قرچ داد و علیل شدم.
حالا که روی زمین بودم بی‌توجه به همهمه‌ای که توی راهروی اون طویله راه افتاد، تمام کارهایی که توی پنج دقیقه قبل باهام کرد مثل فیلم از جلو چشمم گذشت. وقت نشستن و نگاه کردن نبود، پس بی‌توجه به درد استخون سوز ماتحتم از جا بلند شدم و روبه‌روش ایستادم. صحنه‌ی به شدت دارک و عجیبی بود؛ پشت سرش جمعیت زیادی ایستاده بودن و توی نگاهشون من یه نقطه بودم و من اما دقیقا جلوشون تک و تنها با مشت گره کرده ایستاده بودم. اون با صورتی که دیگه هیچ لبخندی نداشت، پوکر بهم زل زده بود؛ انقدر نفوذ داشت که نگاه یه جمعیت سیل آسایی رو با خودش به طرف منی که پشت سرم گنجشکم پر نمی‌زد سوق داده بود.
چند ثانیه سکوت به راه بود و هیچکس جیک نمیزد. هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسید، فقط از شدت حرص و خشم نفس‌هام داغ شده بود و حرارتش توی صورتم پخش میشد. دست‌هام رو با شدت مشت کردم و با حرکت پر ریسک و ناشیانهای مشتم رو با قدرت تخت سینهاش کوبیدم و از ته دل داد زدم:
ـ آشغال اگه دعوا داری رو در رو جلوم وایستا؛ نیاز نیست آب کمرتو به رخم بکشی.
هیچ واکنشی نشون نداد، حتی همون پوزخند خبیثش هم روی لب نبود و فقط پوکر بهم زل زده بود؛ از این حرکت ترسیده بودم، چون سکوتش همیشه خطرناک بود. بازم سکوت جمعیت شکست و همه اوی بلندی گفتن تا من رو حقیر و کوچیک جلوه بدن. برای خالی کردن حرصم بار دیگه هرچی قدرت داشتم توی مشت‌هام ریختم و به عقب هلش دادم، ولی یه سانت هم جابه‌جا نشد و فقط تنش تکون خورد. از رو نرفت و دست‌هاش رو متفکر توی هم قلاب کرد جوری که انگار داره سخنرانی میبینه ریلکس و آروم بهم زل زد.
از شدت تحقیرهایی که شده بودم دست‌هام به لرزه در اومده بودن؛ روی دهنمم کنترل نداشتم و بار دیگه جوری که صدام توی راهرو بپیچه داد زدم:
ـ معلومه کارت حمالی بوده توی باغ، تازه شدی شاگرد اوستا؛ این کارا واسه زاخاراست، اگه جرأتشو داشتی رو در رو گوهمو میخوردی.
همه مثل بلبل چهچه زدن و دست نمایشی به نشونه تحقیرم زدن. دستهای قلاب شدهاش رو خیلی ریلکس توی جیب شلوارش گذاشت و لبخند کثیفش دوباره کش اومد، با لحن خونسردی بهم پشت کرد و روبه جمعیت ولومش رو بالا داد:
ـ خب اینو به عنوان ناراحتیش از کنسل شدن برنامه باغ در نظر میگیریم؛ به هرحال جدیده خیلی مشتاقه بچه.
قهقهه‌ی همه توی هوا رفت و با حرص دست‌هام رو از شدت وقاحتش مشت کردم. دیگه باید چیکار می‌کردم که جدی گرفته بشم؟ دیگه چطور می‌تونستم ثابت کنم که من یه پسرم!
ـ هی هی هی! وسط راهرو چه غلطی می‌کنین شما؟ دو دقیقه دیگه باید برنامه رو اجرا کنید از اداره قراره بیان معرکه گرفتید اینجا! مریدی گمشو برو صندلیا رو درست کن تا چکی لگدی نکردمت گمشید همتون.
با یه نعره انگار گرگ افتاد توی گله‌ی گوسفندها و همه مثل مور و ملخ پراکنده شد و در کسری از ثانیه فقط من موند و خودم حتی پسر مدیر هم با بیخیالی جیم زد. صدای قدم‌ها که از پشت سر بهم نزدیک شد، نفس کلافه‌ای کشیدم؛ اصلا حوصله مدیر معاون بازی و سوال جواب نداشتم، با اون پرونده ناقص باید هزار جور جلوی مدیر دولا راست میشدم که مثلا قبولم کنه توی این خراب شده ولی محال بود من تا یک ساعت دیگه توی این آب کمر خونه بمونم. شدت عصبانیت و تحقیر می‌لرزیدم، دستهام دیگه جونی نداشتن؛ حتی تصورش از ذهنم نمیگذشت که بین این جماعت من حتی حکم یه پشکلم نداشته باشم.
عجیب بود! واقعا عجیب بود که من پارسال همین موقع دهن مهران رو دهن سرویس کردم و بعد از اون رسید به نیما و سامان؛ بعد اونم رسید به بهنام مشت زن و بعد از اون رسید به حلقه، من با افتخار هر دوتا حلقه رو دور زدم، با کلی مشت از هزار خان رستم گذشتم. درست همین پارسال من توی اندیشه همه رو تشنه بردم لب چشمه تشنه برگردوندم، اما اینجا من یه اندام ظریف متحرک بودم.
با فکرش آتیش توی سرم روشن شد و پام رو با حرص روی زمین کوبیدم، همین که پشت کردم به طرف صدای گوش‌خراشی که باعث متلاشی شدن دسته‌ی ارازل شد، با دماغ خوردم به جسم سختی و سرم رو با سرعت بالا کشیدم. همین که سر راست کردم اولین چیزی که دیدم کت مشکی و از دهن سگ در اومده مرد چروک پیشونی بود؛ با اختلاف بنجل‌ترین آدم امروزم همین شخص بود.
تنها چیزی که اون لحظه دیدم پیشونی بود که مثل چربی مرغ چروک شده بود و ابروهای جوگندمی که وحشیانه توی هم رفته بود. مردک هرکسی که بود، اندازه تیر برق قد داشت و سرم رو به بالا مایل میکرد. چین و چروک کتش یه طرف، چروک پیشونیش یه طرف دیگه. پیش دستی کرد و صدای گوش کر کنش رو بالا کشید و رو بهم داد زد:
ـ خر لگد پرونی اونم روز اول! خر کی باشی روز اولی با فرم نا فرم یه مدرسه دیگه پا گذاشتی وسط مدرسه شاهد؟ ارجاع داده میشی دفتر همونجا تفهیمت می‌کنن.
دستی به موهای خرمایی عجیبش که کاملا متضاد چهره چروکش بود کشید. اومدم به خودم بجنبم که طی یه حرکت ناگهانی گردنم رو با دستش مثل گوشت چلوند و رو به جلو هدایت کرد؛ آخ آرومی گفتم و پوستم از فشار دست وامونده‌اش سوخت.
همونطور با لحن خشنی کنار گوشم غرید:
ـ خاک بر سر بی‌عرضهات پسر. اون وسط که خودتو خراب نکردی نه؟! آخی! داره می‌لرزه نکبت. نتونستی یه سر و گردن بشکونی بدرد نخور. راه بیوفت جلو.
مات و مبهوت بودم و توی تمام عمرم چنین معاونی ندیده بودم. توی یه حرکت به طرف اتاقی که اسم دفتر رو یدک میکشید هل داده شدم. همین که توی محیط دفتر قرار گرفتم پشت بندش همون مرد دراز شکلی وارد دفتر شد، درجا نگاهم به طرف مرد تر تمیز و میانسالی خورد که پشت میز مرتبی چایی میخورد؛ شک نداشتم که باید مدیر مدرسه باشه، چون با چشمهای قهوه‌ای که به پسر گور به گورش شباهت میداد بدون شک مطمئن شدم. پسرش جونور به تمام معنا بود، خدا می‌دونست خودش چی از آب در بیاد.
نگاه ریلکس و کوتاهی بهم انداخت و فنجون چایی رو روی استکان گذاشت، دستی به کت صاف طوسیش کشید و پشت میز صاف شد، مشخص بود که میخواست جذبه‌ی کاذبش رو بهم نشون بده چیزی که کاملا بر خلاف قیافهی مهربون‌طورش بود. موهای جو گندمیش رو ژل زده بود و در اوج پیری مرتب و سر زنده بود؛ یعنی مدیر و معاون در بدترین حالت باهم متناقض بودن، هرچقدر مدیر روز اولی چیتان پیتان کرده بود، معاون بد تر از اون انگار که با کت و شلوار شب کپیده و صبح به مدرسه اومده. بالأخره صدای مدیر مدرسه‌ی بنجل شاهد در اومد؛ راست میگفتن پسر کو ندارد نشان از پدر، چون برام مشخص شد پسر کثیفش اون صدای رادیویی و رسا رو از باباش به ارث برده:
موهای پیتان کرده بود، معاون بد تر از اون انگار که با کت و شلوار شب کپیده و صبح به مدرسه اومده.
-جریان چیه کشمیری؟ جدیده؟
با پس گردنی کَت و کلفتی که به گردنم خورد پوستم مثل اسفند روی آتیش جز زد و با درد دستم رو روی گردنم گذاشتم؛ مردک دهن آسفالت عجب دست سنگینی هم داشت! صدای نکره‌اش بلند شد و همونطور که به طرف در خروجی دفتر می‌رفت غرید:


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 572 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان رفاقت ممنوع (جلد دوم)

  • کاترین

    0

    خیلی قشنگه و لطفا فصل ۳ پیشتر پارت بدید و لطفا عکس شخصیت رمان هم بزارید

    ۴ روز پیش
  • زینب

    0

    ای کاش جور دیگه ای تموم می کردی مثلا طرف پی به اشتباه خودش برد و برگرد به زندگی خودش اگه میشه لطفا جلد سوم بنویسید خیلی رمان خوبی بود با قلمی قوی تر ادامه بده موفق باشی 🌸 یکم قلمت ضعیف بود.

    ۷ روز پیش
  • رفیق

    0

    رمان بسیار خوبیه من خیلی دوسش داشتم 😘

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خب خب فصل دو هم تامام کردم. به نظرم واقعا هیجانات و اتفاقات فضل دو خخیلیی بهتر فصل یک بود و این جذاب ترش میکرد و پارت اخر که از فصل سه یه چیزایی میگفت هم خییلیی حس فوضولیمون را تحریک میکرد هم خخیلیی خفن ترش کرده بود دمت گرم نویسنده💖✨

    ۲ ماه پیش
  • عاشق دلخسته اشکان

    3

    عجیبه ولی بدجور از اشکان خوشم میاد😍

    ۲ ماه پیش
  • سمیه حسینی

    0

    عالی بود اسم جلد سوم چیه

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    عزیزم همین اسم داخل بخش آنلاین پارت گذاری میشه

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    0

    عزیزم مثل دو فصل اول چرا یجا نمیارع رمانو باید پارت پارت بخونیم چجوری فصل ۳ رو هم یکجا بخونیم

    ۲ ماه پیش
  • Asra

    4

    سلام خواستم بگم این رمان جزء مورد علاقه های منه چون واقعا جاهایی بود که باهاش بی وقفه قهقهه زدم و خوشحالم بابت خوندن این رمان.. دست و پنجت طلا

    ۳ ماه پیش
  • زینت دالوند

    2

    این رمان فقط روح آدمو خسته میکنه همش کشمکش دارن به نظر من اصلا خوب نبود

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    موافقم خیلی باید حوصله داشته باشی این همه معما و فقر و فلاکتو توی یه سه پکیج بخونی😔🤌🏻

    ۴ ماه پیش
  • sana

    0

    توی *** یهت پیام دادم لطفا جواب بده خیلی وقته منتظرم

    ۳ ماه پیش
  • sana

    0

    جوابمو توی *** بدهه

    ۳ ماه پیش
  • sana

    0

    توی یه پیامرسان کت نمیشه اسمشو بگم و اول حرف روب آخرش ا عستش جواب بده کار مهم دارم

    ۳ ماه پیش
  • .....

    6

    ذات انسان core: موقعیت=وقتی نمیتونی از یک شاهکار چه ایرادی بگیری:

    ۳ ماه پیش
  • ★★★

    6

    دنیا قبل نظرت:🌍 دنیا بعد نظرت:🌍 در هر حال با نظرت هیچ اتفاقی رخ نداد در نتیجه..پشت هر آثار شاهکار و آدم موفق گیخوار زیاده.

    ۳ ماه پیش
  • بی نام

    0

    سلام واقعا تو رفتی مدرسه پسرونه؟

    ۴ ماه پیش
  • ......‌‌‌

    7

    با چیزی به نام خیال و رویا آشنایت داری؟رمان هم همین مفهوم و داره که خیال یک نویسنده هستش و داداش رمانه نه سرگذشت واقعی که تو سوشال مدیا باهاش برخورداری

    ۳ ماه پیش
  • زن رابین

    5

    حاجی پشمام ریحانه قلمت فوق العاده هست عاشقتم دختر واقعا خفن و تک بود و هست و خواهد بود 🥳🥳

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    3

    سلام عرض ادب خدمت شما دوست عزیزم زینب خانم دست و پنجه آن درد نکنه خدا قوت گلی واقعا رمان رفاقت ممنوع یکی از بی نظیر تمرین و بهترین رمان های بود که تا به حال خوندم من هم یک نویسنده ام که واقعا از این رمان جذاب لذت بردم من کاری به نظر های مخالفان ندارم چون آنها درکی ندارند که این همه جذابیت را یک جا ب

    ۳ ماه پیش
  • نارسیس

    3

    من راستش جلد اولو pdf خونده بودم خیلی وقت پیش خیلی دنبال جلد ۲ بودم پیدا نمیکردم تا اینکه چند وقت پیش دیدم اینجا گذاشتین شروع کردم خوندن و موقعی اینو پیدا کردم که خودم با دوستام به یه مشکلی خورده بودم و میتونم بگم رمانت خیلی حالمو خوب کرد تو تک تک جاهای رمان باهاشون خندیدم،گریه کردم و عالی هستی

    ۴ ماه پیش
  • samii

    2

    سلام جلد سومش چیشد پس..؟؟ من منتظر جلد سومش هستم جلد دوم پایانش بد و مختصر بود لطفا هرچه سریعتر جلد سومش رو ارسال کن

    ۴ ماه پیش
  • نانا

    0

    خانومیا من ادرس چنل *** رو از کجا میتونم پیدا کنم یا بردارم؟

    ۴ ماه پیش
  • نانا

    0

    این سه نقطه ه همون روب بود

    ۴ ماه پیش
  • نانا

    2

    فقط میتونم بگم پشماااممم پشمااامممم رمان خیلی عالیییییییی بوددددد وای اون اسپویل های اینده اخرش بهترین چیزی بود که دیدم و با همه وجودم اون خلاقیت رو میپرستم

    ۴ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️