پارت دوم :

﴿فصل سوم﴾
«ساعت 12:45 دقیقه شب»
اون شب‌‌و خیلی خوب یادمه؛ طرف غروب بود.
خونه پر از دستمال‌ کاغذی‌های مچاله شده و ظرف و ظروف کثیف روی هم تلنبار توی آشپزخونه.
هنوزم صدای تیک‌تیک ساعت اون شب توی گوش‌هام می‌پیچید.
مامان غمگین بود، تمام شب بدون حتی یه ذره گریه در سکوت کامل گوشه‌ای رو به پنجره بغ کرده بود.
پرچم‌های مشکی و خرماهای سلفون کشیده‌ی نیمه باز، بوی حلوا و فضای خفه و مسخره‌ی خونه؛ لباس‌های سیاهی که همرنگ حالمون شده بود.
سکوت کَر کننده‌ی خونه و حتی در بسته‌ی اتاق شیما که داشت با صدای بلندی بعد مراسم زبان می‌خوند، اما من خوب می‌دونستم ان‌قدر حالش بده که اگه یک لحظه کتاب رو ازش بگیرم مجبوره به چیزی که ازش می‌ترسه پناه ببره و اون گریه‌ست.
کل شب منتظر بودم، فقط منتظر شهرام. از کل شبی که با صدای ضجه‌ها و گریه و تسلیت می‌گذشت فقط همین منتظر شهرام بودن می‌تونست من رو از اون غمی که در و دیوار خونه رو گرفته نجات بده.
سالگرد بابا بود، به راحتی یک سال می‌گذشت که دیگه بابا هیچ‌وقت نمی‌تونست برگرده خونه.
اون شب نگاه من به دو چیز بود، یکی به قاب عکس بابا و یکی هم به پنجره و انتظار برای اومدن شهرام.
شب سنگینی بود، سنگینی این شب صدای اشک و گریه‌های جمعیت رو فقط شهرام می‌تونست از دوشم پایین بکشه و از طرفی من منتظر نتیجه‌ی مسابقه‌اش بودم.
شهرام خسته و عصبی بالاخره از باشگاه برگشت.
عصبی بود و چشم‌هاش قرمزی رو داد می‌زد. یکی از دوست‌هاش رسونده بودش، همون دوستش که فقط یک یا دو بار از پشت پنجره دیده بودمش. ماسک می‌زد، ابروهای کلفتِ خط افتاده‌اش و چشم‌های سیاهش نشون می‌داد که چهره‌ی خشنی داره. این پسر جدیدترین معمای مامان شده بود و توی اشتباه‌ترین زمان ممکن دقیقاً توی همون شب دستش رو روی حالِ خراب شهرام گذاشت.
می‌سوخت، از اینکه یه دونه پسرش سالگرد باباش رو به یه مسابقه‌ی مسخره ترجیح داده بود، اما من هیچوقت شهرام رو بخاطرش قضاوت نکردم.
بابام همیشه حتی توی سخت‌ترین شرایط ما رو تشویق به کاری که دوست داشتیم می‌کرد و من اون حس هیجان جوونی شهرام برای مسابقه‌اش رو درک می‌کردم.
شهرام اومد، با صورت درب و داغون و خسته، با حالتی که باخت رو فریاد می‌زد؛ کبودی لبش تا موهای سیاه و بهم ریخته‌اش همگی نشون می‌داد حالش بهتر از ما نیست. انگار دعوا کرده بود چون روی صورتش ردهایی از کبودی رو می‌شد دید، اما قرار بود توی خونه جنگ بدتری رو داشته باشه.
- این پسره کیه؟ با یه مشت الاف بی‌خانواده‌ی بی سر و پا ول می‌چرخی، بعد انتظار داری هرماه پول توی جیبت باشه، بهترین غذا جلوت باشه، بهترین تفریحاتو داشته باشی؟!
- مامان... مامان خستم. از مسابقه اومدم، میشه ولم کنی؟
صداش، تنش، شونه‌های آویزونش فریاد می‌زد که چقدر خسته‌ست که چقدر بغض داره ولی تلاش می‌کنه که خفه‌اش کنه.
- خسته‌ای؟ به درک که خسته‌ای. از مسابقه اومده آقا! مسابقه بخوره توی فرق سرت احمقِ بیشعور. مگه تو آخر همین هفته امتحان زیست نداری که میگی مسابقه بودم؟
شهرام سکوت کرد، اندازه‌ی همه‌ی حرف‌هایی که داشت ولی بازم سکوت کرد.
اون شب نوشین عصبی بود، یه عصبی خیلی غیر قابل تحمل.
شهرام از مسابقه‌ی بسکتبالش برمی‌گشت، مسابقه‌ای که براش توی اون دوران از کل زندگیش هم واجب‌تر بود و هر لحظه ازش برام تعریف می‌کرد. برای مادر ما مهم‌ترین علایق و اشتیاق مون باید می‌خورد توی سرمون، برای مادر ما مهم نبود که ما دوست داریم چجوری باشیم، ما باید دقیقاً همون استانداری رو که اون می‌خواست بی کم و کاست بهش ارائه می‌دادیم.
- همش عیاشی، همش الواتی. من دارم جون می‌کَنم بفرستمت اونور که از بیعاری نجاتت بدم، بعد خودت شب تا صبح یه لنگه پا اینور و اونور و پی این مسابقه‌‌های دری وری هستی. پولاتو داری برای چه گند و کثافتی خرج می‌کنی؟ من نباید بدونم تو چیکار می‌کنی؟ هی همش دوستام دوستام می‌کنه! من نباید بدونم دوستای تو کدوم مادر پدر به خطاهایین؟
اوایل حرف‌هاش مثل یه چکش به مغزم کوبیده می‌شد، ولی حتی الان منم می‌خوام بپرسم واقعاً دوست‌های شهرام کیا بودن؟
من هیچ‌وقت رفیق‌های شهرام رو درست و حسابی نشناختم؛ شهرام همیشه مرموز رفت و آمد می‌کرد، حتی یه بار با موتور تصادف کرد ولی فرداش جوری راحت اومد خونه که بعد دو هفته ما از دهن لقِ عارف ماجرا رو شنیدیم.
دایره‌ی دوست‌های شهرام بالا پایین زیاد داشت؛ برای بیرون رفتن با تعداد زیادی می‌چرخید ولی برای خلوت کردن یا بسکتبال رفتن و بوکس بازی کردن فقط تعداد دوست‌هاش به سه یا چهار نفر می‌رسید. عارف و سپهر مثل دمب به شهرام آویزون بودن و اون تعداد اندک از دوست‌هاش رو هم ما اصلاً ندیده بودیم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    4

    تویه فصل دوم چه سکته ای قلبی رد کردم تویه این هم شاید سکته مغزی رو رد کردم از استرس 😅😅

    ۲ ماه پیش
  • هانا

    8

    شاید اگه نوشین انقدر سخت گیر و کنترل گر نبود شهرام آدم دیگه ای می شد💔

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    4

    خیلی خیلی خوبه.رمانت خیلی محشره و ادم دلش میخواد یه ریزه بشینه فقط با شخصیت ها اشنا بشه

    ۵ ماه پیش
  • ....

    1

    این فصل فصلیه که با معما شروع میشه و با حقایق پشم بیرون تموم...

    ۵ ماه پیش
  • نگار

    5

    اوف یعنی فک کن همش زیر سر شهرام باشه

    ۵ ماه پیش
  • فن اشکان

    5

    طفلییی شیوای نازنینممممم فکر کن بفهمه داداشش چقدر چیز بوده

    ۶ ماه پیش
  • راحیل

    3

    خیلی خوشحالم که فصل سومش هم اینجا گذاشته میشه ، واقعا متشکرممم

    ۷ ماه پیش
  • ثریا

    4

    همین اول کاری کلی معما داریم👀

    ۷ ماه پیش
  • ثریا

    3

    خسته نباشی عزیزم عالی بود 🤗❣️

    ۷ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!