لیست کلیه پارتهای رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 104
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 1
#آنچه_گذشت در فصل دوم صدای زنگ پیام گوشیم باعث شد یه لحظه استاپ کنم. چون تجربهی خفنی از یهویی لرزیدن اعلان گوشیم نداشتم دیگه حواسم از تئاتر روبهرو به کل پرت شد و فقط با استرس گوشیم رو از جیب شلوارم درآوردم؛ یعنی کی میتونست باشه این موقع شب. صفحهی گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و اعلان رو باز ک...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 2
﴿فصل سوم﴾ «ساعت 12:45 دقیقه شب» اون شبو خیلی خوب یادمه؛ طرف غروب بود. خونه پر از دستمال کاغذیهای مچاله شده و ظرف و ظروف کثیف روی هم تلنبار توی آشپزخونه. هنوزم صدای تیکتیک ساعت اون شب توی گوشهام میپیچید. مامان غمگین بود، تمام شب بدون حتی یه ذره گریه در سکوت کامل گوشهای رو به پنجره ب...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 3
مامان توی رابطهی دوستیش دخالت زیادی میکرد؛ وسواس فکریش زندگی شهرام رو هم به گند کشیده بود. شب که شهرام دیر خونه میومد لباسهاش رو بو میکرد، اتاقش رو دم به ساعت مورد بازرسی قرار میداد. و باز باد سرد به گونههام خورد و چشمهام رو ناخودآگاه بستم و بار دیگه صدای نوشین توی سرم اکو داد: - جلوی ...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 4
گوشیم رو با فکی قفل شده از عصبانیت توی دستم فشار دادم و نورش به صورتم خورد؛ انگشتم رو با سماجت روی اسم رابین گذاشتم تا برای بار هزارم صدای بوق لعنتی که من رو به هیچ جوابی از پشت خط نمیرسوند تحمل کنم. بوق اول خورد و باز به جوابی نرسیدم، دومم خورد و باز یه هِلو بچ از رابین نشنیدم و رفت تا رسید به...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 5
- با خط خوب بنویسیا! - اه خفه شو دیگه. تکون نخور دستم کج رفت. - شیما، بیچارهات میکنم اگه این بُرد خراب بشه. شیما ماژیک قرمز فانتزیش رو با دقت روی بُرد سیاه بزرگ میکشید و چتریهاش رو برای اینکه توی چشمش نیاد کنار میزد. شیما دست خط معرکهای داشت، هم خط فارسی رو خوب مینوشت هم انگلیسی و شهرا...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 6
حیف عمهام، به خدا حیف عمهام که اگه زورم میرسید از همه دنیا قایمش میکردم ولی صد حیف که خودم فعلاً اسیر بودم. رابین نمیرسید، لعنتی چرا نمیومد؟ مشکوک بود، رابین هم مشکوک میزد. یکی باید بهم میگفت چرا؟ چرا درست همون لحظهای که اون آیدی ناشناس اون عکس لعنتی رو برام فرستاد دقیقاً رابین آنلاین...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 7
(ساعت1 ظهر، خونه) - دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد. خب عمه خاموش کرده تا بادی به غبغب بده و عطشِ شرِ عشق و شهوت اون دوتا پیرمرد لبگور رو از تنش دور کنه. دستهام با سرعت بیشتری روی تلفن ضرب گرفت؛ بوق اول، بوق دوم، بوق سوم، بوق چهارم... . تا بوق دهم هم رفت، رابینِ مار صفتِ حرومزاده هم جواب ند...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 8
انگولر میگفت افروزی رو کارد بزنی خونش در نمیومد؛ سه نفر رو هم کلاً اخراج کرد و با دم ک...نی از شاهد انداخت بیرون. افروزی انگیزهی قتل داشت، چون به شدت از کار دیشب ما عصبی بود؛ اینکه دعوا کردیم و باشگاه رو بهم زدیم نه، بلکه حالا از آموزش و پرورش خواسته بودنش. دانشآموزهای مدرسهاش حالا بیشتر و بی...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 9
(چند دقیقه بعد) مثل یه تیکه گوشت، روی فرش وسط حال توی خودم جمع شده بودم؛ تمام وجودم رو از غصه پر میکردم و با یه روح درب و داغون بیشتر به افکارم پر و بال میدادم. حرفها داشتن دونهدونه توی ذهنم رژه میرفتن؛ من با تمام اجزای وجودم حسشون میکردم. "داداش عزیزت بهش چاقو زده." "اگه کسی بالای سرت بو...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 10
((سه سال پیش، 31شهریور)) جواد کلمات رو کنار هم میچید و همشون توی ذهن من یه تصویر واضح میشدن. سیزده چهارده سالش بود، قدش حالا تازه به صد و هفتاد و نه رسیده بود؛ میتونستم جوشهای سر قرمزی که تازه داشتن روی گونههاش تخم میذاشت تصور کنم. شاید اگه الان برای کسی تعریف میکردم که در زمانهای نه چند...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 11
(بیست و پنج مهر، مدرسه اندیشه) تلاش میکرد کتونی سیاهش رو جوری روی سفیدی موزاییکها بذاره که روی خط نباشه. اون روز براش روز خوبی به نظر نمیومد؛ عوض کردن مدرسه اونم توی اواسط مهر یه کار مسخره تلقی میشد. خبرهایی از عجیب بودن آدمهای این مدرسه به گوشش میرسید؛ پس مطمئن بود تبدیل میشه به یه تازهوا...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 12
جواد مکث کرد، یه مکث عجیب و غیر منتظره انگار یه آرامش قبل طوفانی درکار بود. البته باید به یهویی سکوت کردنهاش عادت میکردیم، من و امید با دهنهای باز به جواد خیره بودیم. انگار کلافه بود، داشت فیلم آزاردهندهای رو که علاقهای به دوباره دیدنش نداشت برای دو نفر تعریف میکرد. دمغ شد، تا حدی که حس گر...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 13
حالا اشکان منتظر حرکت فرزین بود. اون حرومزاده از پشت اون ماسک سیاه چهرهاش مرموز و نا آشنا جلوه میکرد؛ یکی از عادتهای اشکان دیدن اکت و صورت حریف بود که بتونه از طریق اون به حال روحیش موقع بازی پی ببره. نگاهش صاف روی انگشترهای تیغهدار توی دستهای اون عوضی بود تا ببینه که چه مهرهای رو حرکت میده...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 14
ارشیای آشغال حالا به طرز آزاردهندهای انگشت اشارهاش رو روی رگ گردن اشکان بالا و پایین میکشید. - به به! مثل وایت برد می مونه. مناسب چاقو. این حرکت رو تکرار میکرد و صدای ریز خندههای اون پسر کوتوله و صدای ملچملچ کردن آدامس باعث میشد تا حمله عصبی فقط یه قدم فاصله داشته باشه. فرزین با خونسردی ب...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 15
اونا گیرش انداختن؟ اونم یه بچهی چهارده ساله رو؟ اون بیشرف فقط برای یه احتمال که تازه توی قرعهکشی ممکن بود جز اشکان با هرکس دیگهای بیوفته چنین کاری کرد! نه، من برای درک اینکه اشکان چقدر ناراحتی و درد کشیده بود یکم زیادی احمق بودم. فکر به اینکه اون لحظه میدونست داره برای چیزی میدوه که میدونه...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 16
نیما فرمون رو جوری میچرخوند که انگار سوار خرِ خونه ی پدر بی پدرش شده. سرِ سامان و پویا که مثل یه تیکه بُت عقب ماشین بیحرکت نشسته بودن، سر هر دست انداز دارکوبی جلو عقب میشد. رامین درحالی که دو چاک پیژامهاش رو بالا داده بود، دستهاش رو به شیشهی ماشین تکیه زده و متفکرانه توی فکر فرو رفته بود. م...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 17
ساعت رأس هفت و پونزده دقیقه بود؛ آبی نیلوفری آسمون بیشتر رنگ میباخت و تیرهتر میشد تا به سمت سیاهی مطلق بره. چهرهی نیمه کمرنگ ماه، وسط آبِ لجن گرفتهی استخر بزرگ، پیج و تاب میخورد. ما، ما فلک زدگان دو عالم، با پاچه پیژامههای تابهتا و صورتهای زخم و زیل، شش نفره به نمای روبهرو خیره بودیم....
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 18
(افتتاحیهی خونه جنی) سفرهی رنگ و رو رفتهای که وسطش از فرط کهنگی پاره شده بود رو وسط فرشِ قرن بوقی که نصفش در اثر ترشی انبهی جنوب زرد شده بود پهن کردم؛ این فرش جزو جهیزیهی خالهی سامان بود که با کلی منت به سامان داده بود تا بیاره خبر مرگمون توی خونه پهن کنه. البته ما قبلش فرش رو سه دست سایی...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 19
نمیدونم چقدر نمیدونم چه مدت دویدیم، فقط میدونم ما دیگه از خونه خودمون که اول محل بود جوری دور شده بودیم که الان درست وسط محله و توی قسمت شلوغ که بقالی و قصابی و خونهی بقیه هم محلیها بود قرار داشتیم. پویا همونطور که نفنفس میزد با ناامیدی و بغض داد زد: - ن... نمیتونم. د...دیگه نمیتونم. در...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) - پارت 20
رامین که بخاطر دیدن یه جنِ بیگانه خواب به خواب رفته بود، کبلایی شفیع هم باید براش درکتاب باز میکرد. مهران اما دوزش بالاتر از دیدن بود، گویا یه نیرویی وارد تن و بدنش شده بود که بیرون کشیدنی بود، باید براش مراسم چماق زنون میگرفتن؛ به این ترتیب که کبلایی شفیع عباش رو روی مهران مینداخت و با چماق ...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش