پارت هفتاد :

حسام که حالا کنارِ ما ایستاده بود، با غروری آمیخته به بغض، دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «پسرم داره مرد می‌شه حامی... داره بزرگ می‌شه.»

از روی زمین بلند شدم. سنگینیِ عجیبی در پاهایم حس می‌کردم اما قلبم سبک‌تر از همیشه بود. کنارِ حسام روی مبلِ دونفره نشستم. دستم را روی پیشانی‌ام کشیدم و نگاهم را به بیرون از پنجره‌ی قدی، به درختانی که در باد تکان می‌خوردند، دوختم. یادِ طنین اف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️