راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت هفتاد :
حسام که حالا کنارِ ما ایستاده بود، با غروری آمیخته به بغض، دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «پسرم داره مرد میشه حامی... داره بزرگ میشه.»
از روی زمین بلند شدم. سنگینیِ عجیبی در پاهایم حس میکردم اما قلبم سبکتر از همیشه بود. کنارِ حسام روی مبلِ دونفره نشستم. دستم را روی پیشانیام کشیدم و نگاهم را به بیرون از پنجرهی قدی، به درختانی که در باد تکان میخوردند، دوختم. یادِ طنین اف
لطفا صبر کنید...
