دوست داشتی؟
رمان دختر ماه اثر دختر صورتی

رمان دختر ماه

  • زبان فارسی
  • 72.8K 👁
  • 115 ❤️
  • 105 💬

خلاصه رمان دختر ماه

سوین دختری با زندگی به ظاهر معمولی..یک دانشجوی ساده که با گرفتن بورسیه و رفتن به آمریکا با حقایقی روبرو میشه که زندگیش تغییرات بزرگی میکنه و میفهمه که موجود عادی ای نیست و تموم زندگیش دروغ شنیده و حالا…

قسمتی از متن رمان دختر ماه

تو همین فکرا بودم خوابم برد
_چشم بازکردم بازم تو همون جنگل بودم...چرا بازم اینجام من؟!!!!!بیخیال این سئوال شدم و راه افتادم و همینطور رفتم جلو،،چیزی جزء تاریکی و درختای بلند نمیدیدم ...بالاخره بعد 30مین از دور یه کلبه چوبی و البته خراب رو دیدم...دوییدم طرف کلبه و در زدم...
چن بار در زدم کسی باز نکرد ،داشتم ناامید میشدم که در با صدای بدی باز شد و پیرمرد قد کوتاهی با ریش های بلند اومد بیرون و ربات وار گفت:
+بیا و نجات بده
بعدشم دستشو گذاشت رو سرم که درد بدی پیچید تو سرم ....
#part14
باصدای اذان از خواب پریدم...هوففف اخه این خوابا ینی چی؟!من کجا باید برم؟؟!!چیو باید نجات بدم؟؟؟!!
سرم داره منفجر میشه ازبس سئوالای بی جواب داره
............
ساعت 8تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم شاید این فکر و خیالا دست از سرم بردارن..بعد از یه دوش 15مینی اومدم جلو آینه وایستادم به خودم خیره شدم...چشمام بخاطر بیخوابی قرمز شده بود و صورتم بی روح شده بود ...هوف ،،یه مانتو گلبهیِ کوتاه پوشیدم،شلوارمشکی و روسری مشکیم رو مدل خاصی دور گردنم پیچیدم...
چون امروز خیلی بی روح شده بودم تصمیم گرفتم یه کوچولو آرایش هم بکنم ،یه ریمل زدم که مژه هامو بلند تر نشون داد و رژ مات کالباسی ..بعد از چک کردن چمدونم و مطمن شدن از اینکه همه چی آماده اس وسایلمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون..
________________________________
تو فرودگاه بودیم و شماره پروازمون رو اعلام کردن بلند شدم و مامان رو بغل کردم چشماش پر اشک بود و معلوم بود داره به زحمت جلوی گریه کردنش رو میگیره...بعد مامان فرهان رو هم بغل کردم و درگوشش گفتم
_مواظب خودت و مامان باش ...نزار اذیت بشه
+باش آجی توهم مراقب خودت باش
بهش لبخندی زدم و بعد از خداحافظی چمدون به دست ازشون دور شدم..وقتی سوار هواپیما شدیم و هواپیما اوج گرفت انگار تازه عمق ماجرا رو فهمیدم و اشکام شروع به باریدن کرد...اونقدر گریه کردم که از خستگی خوابم برد....
#part15
نمیدونم چن ساعت گذشته بود که پری بیدارم کرد که ناهار بخورم...خودشم مخ اون پسره آرمان رو به کار گرفت ....شروع کردم به خوردن ناهارم که چلو مرغ بود در همین حین آرمان رو هم آنالیز کردم برا خودم..
آرمان سیاح یه پسر21ساله قد بلند ،بینی عقابی که به صورتش میومد ،لبای معمولی و چشمای مشکی که عینک رِیبن هم زده بود ..درکل قیافه معمولی داشت....دید زدن آرمان که تموم شد به پری خیره شدم....پری برعکس من که قیافه معمولی داشتم ،خیلی خوشگل بود ..موهای طلایی لخت،چشمای آبی،لبای قلوه ای و بینی قلمی که بهش میومد‌...
+هی سوین خوردی منو چیه 1ساعته زل زدی به من
_هیچی داشتم میگفتم به خودم عجب دوست زشتی دارم
+زشت عمته از خداتم باشه دوست به این جذابی و خوشگلی داری
_اوه اوه هواپیما الان سقوط میکنه =/
پشت چشمی نازک کرد و دیگه چیزی نگفت منم بیخیال شدم و سرمو با مجله هایی که اونجا بود گرم کردم....
بعد چندین ساعت پرواز طولانی و خسته کننده بالاخره رسیدیم ...همه مانتو ها و روسری هاشون رو در اورده بودن ولی من حس و حال اینکار رو الان نداشتم فقط دلم میخواست سریع تر برسم خونه ای که برامون گرفته بودن و بخوابم...
#part16
بعد دوساعت علافی تو فرودگاه و ترافیک بالاخره رسیدیم خونه...خونه ای که برامون گرفته بودن توو یه ساختمون 3طبقه بود که خونه ما توو طبقه دوم بود و خونه ارمان طبقه اول.
با آرمان خدافظی کردیم و با پری رفتیم خونه خودمون...یه خونه حدودا 60 متری که توو هال یه ست مبل راحتی به رنگ شکلاتی بود ، یه فرش 9متری سفید طلایی،ال سی دی 49اینچ و میز چوبی شکلاتی رنگ ...آشپزخونه اُپن نقلی که کابینت های ام دی اف سفید داشت و یه میز ناهار خوری 4 نفره هم وسط گذاشته بودن...یه اتاق خواب که دوتا تخت یه نفره و یه میز توالت ،قالیچه و کمد داخلشه...چمدونو همونجا جلو در اتاق گذاشتم و خودمو رو یکی از تختا انداختم به دقیقه نکشید که خوابم برد..‌.
_________________________________
دوباره وسط همون جنگل بودم ولی از اون کلبه خبری نبود ...حرفای اون پیرمرد یادم اومد که گفت بیا و نجات بده....کاش دوباره میدیدمش تا منظورش از اون حرف رو میپرسیدم....خواستم حرکت کنم که حس کردم یه چیزی با سرعت از کنارم رد شد...برگشتم ولی چیزی ندیدم ...دوباره همون حس رد شدن کسی به سراغم اومد ولی هرچی نگاه میکردم کسی یا چیزی رو نمیدیدم ...کم کم داشتم میترسیدم ، احساس ناامنی میکردم..یدفعه صدای یه غرش از پشت سرم شنیدم، برگشتم که چن تا سگ بزرگ رو دیدم که با عصبانیت بهم زل زدن...باترس خیره شدم بهشون و سعی میکردم ارامشم رو حفظ کنم ولی نمیشد ...یکیشون رو دیدم که داشت اروم اروم بهم نزدیک میشد، از ترس خورده شدن توسط اونا تمام توانم رو به پاهام دادم و دوییدم اوناهم پشت سرم شروع کردن به دوییدن ...
#part17
با جیغ از خواب پریدم ..تنم خیس عرق شده بود..بلندشدم رفتم دستشویی یه اب به صورتم زدم و اومدم بیرون....به تخت پری نگاه کردم نبود،رفتم تو هال اونجاهم نبود...ساعتو نگاه کردم ؛11شب بود ،ینی کجا رفته این موقع شب...-_-
رفتم توو آشپزخونه اب بخورم که یه کاغذ روی یخچال دیدم ...پری نوشته بود حوصلش سررفته میره بگرده اگه دیر اومد نگران نشم
این دختره هم خله ها این موقع شب رفته گردش
بیخیالش بیاد خونه آدمش میکنم
میترسیدم دوباره بخوابم و اون خوابای آشفته و وحشتناک رو ببینم پس بیخیال خواب شدم و مشغول مرتب کردن وسایلام شدم
______________________________
ساعت1بود که پری خیلی سرحال و خوشحال اومد خونه..مشکوک میزد والا...
_پری کجا بودی
+هیچی رفتم یه دوری زدم اومدم
_با کی ؟؟؟!
+تنها
_آها
بحثو ادامه ندادیم‌..میدونستم داره یه چیزیو دروغ میگه ولی اینم میدونستم تا خودش نخواد نمیتونم چیزیو از زیر زبونش بکشم بیرون
بعد تموم شدن کارام چون خیلی خسته بودم خوابم برد ولی خداروشکر اون کابوس هارو ندیدم...
#part18
صبح بعد خوردن صبحونه با پری و آرمان از خونه زدیم بیرون که بریم دانشگاه خودمونو معرفی کنیم و بریم سرکلاس...اونجور که توو این دو روز فهمیدم آرمان پسر خوبیه و سرش به کار خودشه ..
رسیدیم دانشگاه و سمت دفتر مدیر دانشگاه رفتیم و خودمونو معرفی کردیم ...اونم بعداز خوش آمد گویی و اینجور تشریفات،برنامه کلاس هامون رو بهمون داد...تشکر کردیم و اومدیم بیرون...انگار امروز یه کلاس داشتیم فقط پس رفتیم سمت کلاس ....وارد کلاس که شدیم همه با کنجکاوی بهمون نگاه میکردن ماهم درکمال آرامش و بدون هول شدن رفتیم سه تا صندلی ردیف دوم نشستیم
بعد 5مین استاد اومد و شروع کرد اسامی رو خوندن ....مت اسمال وود ،کاترین سالتزمن،....ساشا نیازی،سامیار نیازی،آرزو سهرابی،دیاکو خدایی(چیییی😳اینا ایرانین ...واییییی چن تا هموطن همکلاسیمونن بیا وسط)
ماهم خودمونو معرفی کردیم و استاد شروع کرد درس دادن....برگشتم به اون هموطن های گرامی نگاه کردم ...اوه چقده اینا نازن همشون وای ننه من غشششش
خیلی خوشگل بودن ناکِس ها ولی خیلی اخمو و خشک به نظر میرسیدن انگار که طلب از کسی دارن(خخخخ چقد چرت میگما من)...
#Part19
ساشا چشمای آبی،ابرو های پهن کشیده،بینی متناسب با صورتش و لبای قلوه ای داشت ...جیگر گروهشون این بود فک کنم...
سامیار چشمای سبزعسلی داشت(یه رنگ خاصه خو)،ابروهای پهن،بینی گوشتی و لبای معمولی...قیافه اینم بد نبود ولی به ساشا نمیرسید...
دیاکو چشمای مشکی، ابروهای معمولی،بینی کشیده و گوشتی و لبای معمولی داشت ..درکل قیافش خوب بود....
آرزو چشمای مشکی،ابروهای پهن مرتب شده،بینی قلمی که معلوم بود عملیه و لبای گوشتی...قیافه اینم خوب بود....
میگم اکیپ خوشگلا بودن
فک کنم دیاکو سنگینی نگاهمو حس کرد که برگشت بهم نگاه کرد منم برا اینکه ضایع نشم یه لبخند تحویلش دادم و برگشتم به درس گوش دادم...
بعد از دوساعت کلاس تموم شد و ما سه تا وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم تو محوطه دانشگاه ..گفتیم حالا که بیکاریم یکم این اطراف دور بزنیم(همون فضولی کنیم)...رفتیم پشت ساختمون دانشگاه که اونجا رو ببینیم ..یه راه باریک بود که آخرش به یه در میرسید ...فضولیم گل کرده بود ببینم پشت‌ اون در چیه !!!!!...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان دختر ماه

  • مریم

    0

    قلم خیلی بچه گانه بود زود زود از وقایع میگذشت ،خیلی سطحی بود

    ۲ هفته پیش
  • مهنا

    0

    من ۲ سال هست این رمان رو میخونم عالی هست ولی چرا فصل ۳ رو نمیزاری

    ۳ ماه پیش
  • سوین

    44

    خوب بود من خوشم اومد ولی چرا تو همه رمانا همه وقتی از کشور خارج میشن میفهمن که انسان نیستن خب یه رمانم باشه که تو ایران بفهمن انسان نیستن

    ۵ سال پیش
  • ????

    0

    😂😂😂😂🤣🤣🤣

    ۴ سال پیش
  • پرنیان

    5

    پرنیان شب رو بخون تو ایران اتفاق میافته

    ۳ سال پیش
  • نیایش

    1

    من خوندم عالی بوده

    ۲ سال پیش
  • مینو

    0

    رمانی مثل پرنیان شب بهم بگو

    ۹ ماه پیش
  • ززی

    0

    پیدا کردی ب منمممم بگوووووو😂😭

    ۴ ماه پیش
  • فرشته مرگ

    1

    الحق که زدی به هدف😂😂😂🤍

    ۲ سال پیش
  • مینو

    0

    زبان اینقدر عامیانه محاوره ای ولوس را دوست ندارم

    ۵ ماه پیش
  • سلین

    0

    موضوعش جالب بود ولی خیلی متنش کودکانه بود

    ۷ ماه پیش
  • Motahare

    0

    برای منی که تازه وارد ۲۲ سالگی شدم هم زیاد جذاب نبود چه برسه به کسی که سنش یخورده بیشتره کاملا متن ناپخته و کودکانه بود...البته اینکه با رمان های خانوم هما پور اصفهانی بزرگ شدم هم بی تاثیر نیست.داستان روند مسخره ای داشت و باب میل بنده نبود.شاید بقیه خوششون بیاد.با تشکر از نویسنده خسته نباشید

    ۷ ماه پیش
  • نازگل

    1

    عالی بود من از این جور رومانا خیلی خوشم میاد

    ۹ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    رمان خیلی خوبیه فقط میشه بگین فصل ۳ کی میاد؟

    ۹ ماه پیش
  • ایرا زمانی فر

    1

    سلام به نویسنده محترم!خیلی رمان قشنگ و خاصی هست ممنون بابت وقتی که واسه رمان گذاشتید.کسایی که میگن رو مخه/جالب نیست و... خوب نخونن .خیلی هم قشنگ و خاصه......سپاس فراوان ازت نویسنده ****

    ۱ سال پیش
  • ماریا

    0

    ببخشید من این برنامه رو نصب کردم ولی وقتی میزنم رو ژانر و رمان رو انتخاب میکنم ی تبلیغ میاره بعد دوباره میره تو ژانر میشه بگین چطوری عین ادم بخونم ؟

    ۳ سال پیش
  • فرشته مرگ

    0

    خوب خوب عزیز جان مانند یک انسان شروع میکنی به خاندن رمان ان طور میتوانی مانند یک انسان رمان را بخانی طوضیح از این بیشتر میخایی 😒

    ۲ سال پیش
  • m

    0

    ببخشید فصل ۳ رمان دختر ماه امده؟من پیداش نکردم

    ۲ سال پیش
  • فرناز

    1

    اصلا رمان خوبی نبود

    ۳ سال پیش
  • نیایش

    0

    اگر دوست نداشتی نمی خوندی

    ۲ سال پیش
  • نیایش

    0

    رمان بسیار عالی ای بود و من راضی بودم فقط،تنها چیزی که نفهمیدم اینه که چرا ادامش از زبون مایک یک گرگ زاده یا جفت دوم سلین یا آرال هست؟

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    ازنظر نوشتاری خوب نبودخوشم نیومد

    ۲ سال پیش
  • اریانا

    0

    رو مخ

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!